دیوانگی بد نیست
برای یک بار هم که شده
دیوانه تر از من باش
و بگذار چنان گم شوم در تو
چنان گم شوی در من
که یکی دیده شویم از بالا
و خدا خیال کند
یکی از ما دو نفر را گم کرده است
بگذار تعجب کند از حواس پرتی اش
و باورش شود زیادی پیر شده
و جهان را به ما بسپارد (مهدیه لطیفی)
**********************
اسم قبلی وبلاگ:باران به روایتی دیگر...!
این اسم در تاریخ30فروردین91تغییریافت...ماه برای این که به شدت مجذوبشم، سایه برای این که مرموزه و ممکنه خیلی از چیزها درش پنهان باشه، البته برای جفتشون تفسیرهای بیشتری دارم که همین قدر کافیه...

+هرگز زانو نخواهم زد،حتی اگر سقف آسمان کوتاه تر ازقامتم شود!(کوروش کبیر عزیز)
+یه نیمچه داستان نویس وشاعر!
+بعضی از چیزایی که دوست دارم توی آیکن های انتخابی مشخصه.
+به نیمه:
بعضی وقتاامتحان دوست داشتن چیزارو کن!یعنی امتحان کن بعضی چیزا رو دوست داشته باشی اون موقع باخیال راحت سوتـــــــــــــــ بزن.

+ انجام ویراســـــــــتاری ساخـــــــتاری هرنوع متنی و ویراستاری تخـــــــــــصصی زمینه ادبیات(داستان-فیلمنامه- نوشته های ادبی-مقاله-تحقیق و...)
اگه مطلبی برای ویرایش داشتین با ایمیل در جریانم بذارین تا ویراستاری اون رو به عهده بگیرم.


من شهرزادنیستم/اماقصه گوی خوبی ام!(مهدیه لطیفی)


پیوند های روزانه
آریا داستان
سرفه خشک خودکار...
مسیر بلوغ برگ های پاییزی (سحرعزیزم)
سکوت گاه (مژده عزیزم)
سینورا
آرشیو پیوند های روزانه

پیوند های وبلاگ
صفحه توییترمن(لحظه نوشت)
صفحه گودریدز من(نظر من در مورد کتاب ها)
"تقدیم به نیل گیمن" در سایت دست نوشته های من
"اکتشاف" در سایت دست نوشته های من
شعرکلاف درگوجه های سبز
شعربدون عنوان درگوجه های سبز
شعرهای بال هایم توبودی-غریقِ نجات در گوجه های سبز
شعرهای محو تو-نوشِ جان درگوجه های سبز
شعرهای مرخصی-شیشه پاک کن-شلیک درگوجه های سبز
شعرهای جنگ ِ رنگ - بدون عنوان - فاصله درگوجه های سبز
دخترباد(نیمه و دوست نویسنده ی من)
شهریارمندنی پور(نویسنده محبوبم)
شهرنوش پارسی پور
سایت دَنگ شو! (گروه موسیقی دیوانه کننده ی من)
رادفا(وبلاگ دانشجویان ادبیات داستانی)
وبلاگ آکادمی فانتزی
ابراهیم حاتمی کیا
سایت سارا شعر
فصلنامه ادبی داستانی خوانش
حمید ازپارکینگ سوم :D
نهنگی به بزرگی اقیانوس هند(استادپورولی)
گم شده در بزرگ راه(حامد اسماعیلیون)
پیمان هوشمندزاده
ورطه(حامد حبیبی عزیز)
ماه7شب(بهاره رهنما)
ابرک شلوارپوش(سجادصاحبان زند)
صیدقزل آلا در اینترنت(نیمادهقانی)
شکلات ابدی(سیاوش ضمیران)
گوریل فهیم!
ترشحات مغزی من(احسان غفاری)
توکای مقدس(توکا نیستانی)
ذهن روسپی(وحیدپورزارع)
پایگاه ادبی وفرهنگی گرگ ومیش
سرزمین گوجه های سبز(وبلاگ ادبی40چراغ)
انگارنه انگار(نوشته های پوریا عالمی)
اتاق گریم(وبلاگ صابرابر)
وب نوشته های سرابی(روزنامه نگار)
بُزی کارتون(بزرگمهر حسین پور)
پرپرونکا(مجید کوهکن)
نور ونار(عرفان نظرآهاری)
سهراب سپهری(بزرگ مرد من)
وبلاگ گروس عبدالملکیان عزیز
وبلاگ محمدرضا عبدالملکیان عزیز
وبلاگ رسول یونان عزیز
وبلاگ سید مهدی موسوی(غزل پست مدرن)
اردیبهشت(داریوش معمارشاعر)
وب سایت آکادمی فانتزی
سایت مصطفی سلامی(معلمم)
مجله40چراغ
سایت نیل گیمن عزیزم
وناش
وب سایت مهتاب شمس(نقاش و کارگردان عروسکی)
نوستالوژی های سال های بعد(مهدیه لطیفی/داستان)
کم پیداترازبرف روی خط استوا(مهدیه لطیفی/شعر)
وبلاگ احسان صادقی(همکلاس قدیمِ داستان نویسی)

موضوعات مطالب
داستان کوتاه های من/پراکنده نوشت
پیشنهاد/معرفی کتاب(شعر-داستان-رمان و...)
شعرهای من
شخصی نوشت
دیدگاه من(مجموعه داستان کوتاه ها-رمان ها)
فیلم(معرفی-دیدگاه)
شعر/لیریک
شخصیت(نویسنده-بازیگر-کارگردان و...)
پیشنهادموسیقی(آلبوم-تک آهنگ-کلیپ و...)
نوشت ها

نوشته های پیشین
تیر 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
آرشيو


Nilo 's books

برف و سمفونی ابری
4 of 5 stars
یکی از کتاب های خوب در زمینه وحشت-وهم که مرض حیوانش رو بیشتر از بقیه داستان هاش دوست دارم. تعلیق هایی هم که توی داستان هاشه مورد پسندمه.
شاخ
4 of 5 stars
بهترین کتاب هوشمندزاده/بهترین نثر/بهترین شخصیت پردازی(بخصوص او ن مرغ و خروسه)/بهترین صحنه پردازی و مخصوصا بهترین دیالوگ ها...عاشق این کتابم اولین کتابی بود که از هوشمند زاده خوندم...بعضی صحنه هاش واقعا فوق العاده ان مثل جایی که سیا خروس...
ملکوت
4 of 5 stars
توی سبک و زمینه ی مورد علاقه ی من با شخصیت ها(م.ل/دکترحاتم/ناشناس) و زاویه دیدهای(چندگانه) جالب و خوب.یکم فقط نثرش و لحن شخصیت ها مشکل داره.
عاشقیت در پاورقی
4 of 5 stars
داستان عتیقه هاش رو بیشتر ازهمه دوست دارم چون چیزی که همیشه درگیرش بودم و هستم و تم داستان هامه...زندگی تو خواب! نثر/موضوع و پرداختای خوبی داره.خود داستان عاشقیتش نوع روایتش تازه بوده در زمان خودش و الان هم تازگیش رو نسبتا داره.
رنگ‌های رفته‌ی دنيا
5 of 5 stars
گروس...گروس شاعرمورد علاقه ی منه از نسل جدید شاعرا...شعرای فلسفی/تصویری/تازه و نابش...

goodreads.com

مجلهآيکـُن هاي ِ دختره

www.iconha.blogfa.com www.iconha.blogfa.com www.iconha.blogfa.com www.iconha.blogfa.com www.iconha.blogfa.com www.iconha.blogfa.com www.iconha.blogfa.com آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آیکـُن های ِ دختره آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره آيکـُن هاي ِ دختره آيکـُن هاي ِ دختره آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آیکن های❤✖قلبی خسته از تپیدن❤✖

آیکن های❤✖قلبی 
خسته از تپیدن❤✖

آیکن های نایس تم

آیکن های نایس تم

آیکن های نایس تم

آیکن های نایس تم

آیکن های نایس تم

آیکن های نایس تم

آیکن های نایس تم

آیکن های نایس تم

آیکن های نایس تم

آیکن های نایس تم

آیکن های نایس تم

آیکن های نایس تم

آیکن های نایس تم

آیکُن های اِمیلی

آیکُن های اِمیلی

آیکُن های اِمیلی

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره


Designer
Oneiros

با هم بودن طولانی

این مطلب در سایت دست نوشته های من منتشر شده است.

حفظ سنت های قدیم برای نگهداری خوبی های قدیم است. هر چه جلو می رویم چیزهایی از فرهنگِ ما کم و چیزهایی به آن افزوده می شود. یلدا یکی از آن سنت هایی است که باقی مانده؛ در واقع تلاش کردیم که نگهش داریم، خواستیم که باشد که داشته باشیمش. یلدا را خواستیم تا بیشتر کنار هم جمع شویم، بگوییم، بخندیم و دقیقه های شیرین را بسازیم؛ لحظه های دسته جمعی، شبی که فقط کمی از شب های دیگر طولانی تر است را انتخاب کردیم تا بدانیم که کنار هم بودن، بیشتر از هر چیز دیگری در این روزهای زودگذرٍ ما ارزش دارد. کاش یلدا را فقط در ظاهرش خلاصه نکنیم. بفهمیم که یلدا یعنی سعی کردن برای ساختن لحظه های کنار هم؛ این که بیشتر نزدیکت بنشینم، بیشتر نگاهت کنم و بیشتر دست هایت رادر دست هایم بگیرم تا تنهایی را فراموش کنی. هر شب می تواند برایت یلدا باشد، هر روز. یلدا را به عنوان طولانی تر با هم بودن بگیر!



پ.ن
یلدای همگی خوش، با هم بودناتون طولانی 
توی ذهنم یه چیزی تکرار می شه؛ این اولین یلدایی که عمه ی بزرگ نیست...یعنی الان خونشون چقدر دلگیره؟


+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1392 ساعت 18:45 توسط ن.ب

معرفی کتاب قلعه ی متحرک هاول

این مطلب در سایت نخستان منتشر شده است: لینک مطلب

قلعه­ متحرک هاول نوشته دایانا واین جونز با ترجمه شراره صدیق توسط  کتابسرای تندیس  منتشر شده است. قلعه­ متحرک هاول برنده ­ی جایز­ه­‌ی ققنوس در بخش علمی تخیلی است.

داستان قلعه­ متحرک هاولقلعه­‌ی متحرک هاول کتاب

سوفی دختر بزرگ خانواده پس از مرگ پدر در کلاه­ فروشی مشغول به کار می­ شود. کلاه­های او خریداران زیادی دارد و در مدت کوتاهی آوازه­‌ی مغازه­‌ی آن­ها در همه جای شهر می‌­پیچد. تا این که یک روز سوفی تنها در مغازه مشغول دوختن گل­ها به کلاه­‌ها و صحبت با آن­هاست که زنی سیاه­پوش همراه مردی موقرمز وارد مغازه می­ شوند…

این کتاب به شدت دوست داشتنی است. شاید روایتش یا نوع فانتزی-­ای که درش جریان دارد نسبت به خیلی از آثار دیگر ساده، کم و حتی ابتدایی(مواجهه با کلیات تا جزئیات) باشد اما جزئیاتی که نویسنده در خلل داستان ارایه می­ کند و سپس استفاده­ به­ جا از آن­ها، هنر نویسنده را در داستان پردازی جادویی نشان می­ دهد.

قلعه متحرک هاول پر از شخصیت­‌های متفاوت است. شخصیت­‌هایی که بیشتر آن­ها جزو شخصیت­‌های پویا حساب می­ شوند. نویسنده در ابتدای داستان ما را با ظواهر و ویژگی­‌های بارز آن­‌ها آشنا می­ کند. سپس با پیش رفتن داستان ما به وجوه دیگر شخصیت ­ها در طول وقایع  پی می‌­بریم. توصیف نویسنده از عمل و کنش­‌های آنان آن­قدر عمیق و تاثیرگذار است که ما را با آن­‌ها همراه می­ کند طوری که با آن­ها عکس­العمل یکسان نشان می‌­دهیم، نگران،ناراحت و شاد می­ شویم، تصمیم می‌­گیریم و…

نویسنده از طریق روایت سوم شخص(به نوعی دانای محدود) ما را با سوفی همراه می­ کند و با او به دل ماجراها می­ کشاند. هر چه جلوتر می­ رویم شخصیت­‌ها و اتفاق­‌ها بیشتر و بیشتر می‌­شوند. نکات ریز و درشتی در متن جای می­ گیرند که درآینده می­ فهمیم که هرکدام چه نقشی در روند داستان ایفا می­ کنند؛ جزئیات بی­شماری در خودِ شخصیت­‌ها و رفتارهایشان، تا مکان­ ها، اتفاق ­ها و وسایلِ موجود. طوری که باید گفت هرچیزی که  در داستان ذکر شده به موقع نقش خود را اجرا خواهد کرد و هیچ نکته-­ای بی­هوده گفته نشده و قطعا کاربردی دارد.

نویسنده به سراغ موضوعات خیلی خاصی نرفته و در همان ژانر فانتزی-جادویی خود با ذکر چیزهای کلی و پذیرش جادو بی هیچ چون­ و­چرایی در داستان به خلق اتفاقات پرداخته است. وجود یک جادوگر، یک قلعه­ عجیب، یک شیطونک آتش با نیرویِ عظیم جادویی، وسایل و ابزارهای جادویی، وردها و طلسم­‌ها و … به همین منظور نویسنده بدون بسط دادن موضوعات- که در واقع لزومی هم برای آن­‌ها حس نمی‌­شود زیرا جهانِ داستان با تمام ویژگی­‌هایش طوری توصیف می­ شود که کاملا قابل باور است و جای هیچ سوال و توضیحی نمی­ گذارد- با ذکر یک کلیت جادویی و استفاده از آن در جزئیات دیگر در روند داستان، همه چیز را پیش می‌­برد.

قلعه­ متحرک هاول بر پرده سینمافیلم قلعه­‌ی متحرک هاول

در سال۲۰۰۴ انیمیشنی نیز از روی این کتاب با عنوان“قلعه­ متحرک هاول” توسط هایائو میازاکی کارگردان صاحب سبک ژاپنی ساخته شده که در جزئیات داستان تفاوت­‌های فاحشی با اصل کتاب دارد . در حقیقت میازاکی برداشت شخصی خود را در این انیمیشن بر اساس کتاب اصلی قلعه­‌ی متحرک هاول ساخته است. انیمیشن  قلعه­ متحرک هاول به یک موفقیت مهم سینمایی تبدیل شد و به جز نامزدی در بخش بهترین انیمیشن سال ۲۰۰۶ اسکار ، در رده بندی بهترین فیلم‌های تاریخ سینمای سایت IMDB در رتبه ۱۸۹ قرار دارد.




+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1392 ساعت 18:42 توسط ن.ب

ستایش دست های تو
در ستایش دست هایی که ذهن و قلبت را می نوازند:
دست هایش به تنهایی روی کلیدهای سیاه و سفید پیانو سُر نمی خورد، دست هایش وقتی سیاه و سفید می نوازند توی ذهن من سر می خورند و جملاتی را بیرون می کشند که هرگز فکر نمی کردم در ذهن من حضور داشته باشند. دست هایش ذهن مرا می نوازند...دنیاهایمان برعکس عمل می کنند؛ دنیای کلماتی که خودم به او آموخته ام خودش را از طریق دنیای موسیقی او به من نشان می دهد...کلماتِ من به سیاه و سفیدهای او پیچیده اند...لغت های دوست داشتنی من پسِ ذهنم پنهان می شوند تا دست های او سیاه و سفیدوار بیرونشان بکشد و بعد بنشینند روی کاغذ سفیدِ من و بشوند جمله، بشنود داستان.

پ.ن: همیشه موسیقی بوده که منو هل داده وسط جمله ها تا ببینم ترکیبایی توی ذهنم هستن که تکراری نیست که فرق داره با چیزایی که قبلا نوشتم...این چند ماه آهنگاش دارن این تاثیر رو می ذارن و واقعا خودم هم از تاثیرشون متعجبم. نظرم اینه یه همکاری به وجود بیاریم :)) نواختن و نوشتن؛ ن.ن



+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1392 ساعت 20:50 توسط ن.ب

تقدسِ همراه با جادو

وسایلی که از بچگیامون می مونن خیلی چیزای مقدسی ان. انقدر قدرت دارن که وقتی لمسشون می کنی در کسری از ثانیه تو رو مستقیم می برن به همون لحظه، به همون دقایق و ساعتایی که اونا رو توی دستای کوچیکت می گرفتی و وقتت رو باهاشون می گذروندی...چیزایی که بخشی از وجودت شدن، بخشی از نهادت رو ساختن و وقتی سال ها بعد لمسشون می کنی بی اراده کشیده می شی توی خاطراتی که زنده ان...بغضی می کنی...کاش می شد بازم بچه بود، بچگی کرد. کاش می شد مثه همون وقتا همه چیز رو ساده و تازه دید.

این خودش جادوئه یه جادو توی دنیای واقعی ما بزرگا...این وسایل رو مثه یه گنجینه ی قیمتی حفظ کنین چون قدرتای عظیمی دارن که شما ازش بی خبرین فقط روحتون حسش می کنه. به خودتون این اجازه رو بدین که گه گاهی با این جادو ترکیب بشین...برین و برگردین...شاید این چیزی رو توی زندگیتون عوض کرد، شاید باعث یه تغییر کاربردی بشه... و شاید نیاز روحِ دردکشیده اتون رو..........


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1392 ساعت 12:50 توسط ن.ب |

این بار پیامبری بفرست که...

پیامبری که فقط برای من معجزه کنه...پیامبری که فقط برای من مبعوث شده باشه...پیامبری که رسالتش من باشم...منحصربه من باشه...تو ^_^


پ.ن: طی یک صحبت شکل گرفت
،چندوقت پیش ها، طولانی تر بود اما خلاصه اش می شه همین... :)


+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1392 ساعت 20:3 توسط ن.ب

اکتشاف

ممنون از تمام دوستانم که باعث شدن من88 رای بیارم... و این یعنی 88نفر این متن رو خوندم و ازش لذت بردن و اون رو لایق امتیاز دادن دونستن...

نتیجه مسابقه رو می تونین اینجا ببینین  به علاوه نوشته ی  من برای حسِ اون نامه که همین زیر میارمش:

اکتشاف

به ندرت پیش می آید مواقعی که کسی یا اتفاقی باعث بشود به اوج هیجانِ روحی و ذهنی برسی که این هیجان تو را ببرد به فکر کردن درمورد خودت، دنیایت، رویاهایت، آرزوهایت و…من اسم این مواقع را اکتشاف می گذارم؛ این که کسی، احساس تازهای و هرچیزی را که منجر به تکمیل شناخت خودت و ساختن دنیایی که  توی ذهنت داری بشود؛ کشف کردن قسمتی از پازلِ شخصیات که گم شده به نظر می آمد و تا الان نمی دانستی چطور باید جای خالیاش را پر کنی. نیل گیمن قسمتی از پازلِ زندگی من در قسمت نویسندگی بود که هیچوقت نمی توانم حسِ کاملم را از پیدا کردنش، با کلمات منتقل کنم… .


+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1391 ساعت 14:11 توسط ن.ب |

پاسخ نیل گیمن به نامه ام

Neil Gaiman@neilhimself

wwindgirl I think that is one of the most beautiful fan letters I have ever read, even if I didn't understand it all - that made it better

Neil Gaiman @neilhimself

wwindgirl if she keeps writing, I am sure she can.

 

کلمات توی سرم بلند می شوند در هوا چرخ می زنند و من مات و مبهوت می مانم که خوانده با همان صدای رسایش خوانده...سطرهای من را با همان صدایی که عاشقشم و می پیچد در گوشم وناخودآگاه به تصویرش خیره می مانم خوانده...

نیمه تمام کتاب ها از قفسه بیرون می آیند و به سویم هجوم می آورند نیمه با دست پسشان می زنم به صورتم می کوبند به دیوارمی زنمشان روی زمین می افتند بازبه هوا بلند می شوند مقابل چشم هایم می آیند می چرخند می چرخند جمله ها جلوی چشمم حرکت می کنند از صفحه های سفید بیرون می پرند روی پوستم می نشینند و آرام جذب می شوند...میان خروارها کتاب بیهوش می شوم...من را فرا می گیرند...کسی دست مرا بگیرد از این خواب عمیق بیرون بکشد انگار کتاب ها نفرینم کرده اند انگارنویسنده ها طلسمم کرده اند به جرم...کسی دستم را بگیرد بیرونم بکشد دلم می خواهد بلند شوم...بیاستم...دوست دارم بازهم پایم را در دنیای فانتزی خودم بگذارم دنیایی که قرار بود تو را و نیمه را با هم درش شریک کنم و خودم به تماشای همه چیز بنشینم...

نیمه یادت می آید؟همه چیز دنیای قبل مرا یادت هست؟آرزوهایم...فکرهایم...ایده هایم...یادت هست چقدر شبیه بودند؟...پشت تلفن از ایده های هم شوکه می شدیم...نیمه دست هایم را بگیر...ببر...بازهم ببر روی پل عابرپیاده انقلاب...بگذارهمه چیز در من زنده شود چرا کم کم دارم تحلیل می روم؟چقدر سخت است...بگوبازهم در گوشم بگوتصویری را که از من داشتی تا من هم تو را بگویم...نیمه قدم هایمان به کجا رسیده؟...راهنمایی که قراربود تا قله همراهت بیاید چرا پاهایش می لزرد؟نیمه پاهایم می لرزد کل بدنم می لرزد این رعشه دست من نیست...ازدرون سردم است...این زمستان کی تمام می شود؟...دلم راه رفتن می خواهد...

صددرصد اگه ازاین حال و هوا بیرون بودم وقتی که صبح پامی شدم و 15تا اسم ام اس نیمه رو می دیدم...وقتی که دیشب قبول کردم که نخونده نامه رو بفرسته چون گفت مفهوم رو میرسونه و زحمتش رو کشیده...وقتی من خواب بودم و نیل گیمنِ من نامه رو خوند و راس ساعت 12و26 دقیقه ی شب که ظهراونجا بود...قطعاباید می پریدم  هوا و جیغ می کشیدم...شاید هم مثل جودی وقتی که نامه های ب.ب.ل.د می رسید باید شلنگ و تخته می انداختم و دستاموتوهوا رها می کردم و همه رو کنار میزدم و با تمام انرژی می دوییدم...خیلی خوشحال شدم خیلی که وصفش نمی شه کرد که نویسنده ای که....(بازم باید توضیح بدم؟)...جوابم رو داد!به من گفت که مطمئنه می تونم پس باید بتونم...

نیمه کاش می دونستم چطور می تونم ازت تشکر کنم؟اگه نبودی شاید این نامه به دست نیل نمی رسید و خوانده نمی شد...عمق تشکرم رو حس کن...حس عمیق!

حال خوبی نیست وقتی که شادی ام با تو تکمیل نباشه...

تشکرازدوستای نازنینم+استادان عزیزم


آرش شفاعی نوشت:

دیگررمقی نمانده در این تخته بند/ای مهربانترین!نفسم را بیا بگیر

رضا صادقی نوشت:

خسته ام از تظاهر ایستادگی

دنگ نوشت:

ساعت باش برسان خود را به8 به قراری که گذشت و بمان!!

ف.فروغی نوشت:

مثه لاکپشت تو خودم قایم شدم

یزدانی نوشت:

+آخ که چقدرخاطره داره روزگاربی مروت/داره پیرت می کنه غبارسرد خاطره

کاش می فهمیدی این زندگی نیست فلاش بکه

یکی به فکر عزیزش خسته از این همه دوری


+اینجاسرده توهم نیستی/ اینجا سرده منم تنها

من اتفاقی بودم که انگارتنها توی چشمای تو رخ می داد

 

+ساعتارو به عقب برگردون/اگه فرصتی هنوزم مونده

بگوتوگذشته چی می بینی/که از آینده تورو ترسونده

ساعتاروبه عقب برگردون/اون همه خاطره رو پیدا کن

پشت این همه شب تکراری/1جهان تازه رو من واکن

من هنوززخمی خاطره ام/جزتو هیچ کس رو دلم مرهم نیست

اسم تو صدازدم وقتی که/حتی اسم خودمم یادم نیست

همه ی امیدمی این روزا/که نجاتم بدی از این زندون

توفقط اگه بخوای میتونی/ساعتارو به عقب برگردونی

هنوزم به دستای تو قانعم/هنوز عاشقم با 1زخم عمیق

می دونی نمی شه فراموش کرد

من از بس که توخوابتم زخمی ام/نمیشه که کابوسموگوش کرد

چطورمیشه با گریه هم دود شد

چطورمی شه با خنده هم زخم خورد /چطور میشه باعشق نابود شد

شبایی که می ترسم ازفکرهام/همیشه هوا خیس و بارونیه

دل شکسته نوشت:

امیرعلی: سوختم مادر سوختم.

من نوشت:

لعنت به پولی که نباشد تا کتاب بخری...این هم بن هایی که به ما نرسید...آقایان اصلا به فکر ماهستند؟خیلی خیلی از دیدنش لذت می برم...پولی برای خوردن نیست چه برسد به خریدن کتاب!...دوستان اهل ادب به ســــــــــــــوت زدن خود ادامه بدهید.


ادامه مطلب متن انگلیسی نامه


ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ساعت 19:33 توسط ن.ب |

پایان جهان را به نظاره می نشینیم

pic mah 12 شگفت انگیز ترین عکس های کره ماه

شروع می کنیم امروز اولین روز از پایان جهان است...

بانوی کوچک ازگریه ی زیاد بی حال توی بالکن افتاده بود و دست های کوچکش را به هم گره زده بود نور ماه که امشب ازهمیشه بیشتر به زمین به قلعه نزدیک بود به صورتش می خورد.

صدای خنده های شاهزاده از پشت در قفل اتاقش می آمد...زار و خنده...نور بیشتر شد بیشتر...2پای بلورین مقابل چشم های بانوی کوچک قرارگرفت...دست های گرم سرش را از روی زمین بلند کردند و محکم به آغوش فشرده شد...به زور چشم گشود...از بین پف چشمش که اجازه دید بسیار بهش نمی داد بانوی بزرگ را دید...بانوی بزرگ موهای آشفته ی بانوی کوچک را از صورتش کنار زد و مرتب کرد...انبوه موهای فر پشت سرش روی زمین افتاده بود...باانگشتان کشیده اش اشک را از زیرچشمایش پاک کرد...

http://breakingthefast.parsiblog.com/PhotoAlbum/kamiparande/god.jpg

-ماه بانو!

با صدایی که از انتهای حلق ضعیفش بیرون می آمد جواب داد:

-بانو!بانوی...ب...ز...ر...گ.

و هق هق اش را درسینه ی بانو رها کرد...پاهایش را زمین می کوبید.

-نه نه بانو نه بگو نه.

بانو محکم فشردش...

-دختر کوچک آخ دخترکم.

بانو به سمت اتاق شاهزاده نگاه کرد و سری تکان داد...دستهای کوچک ماه بانو را در دست گرفت...

-به من نگاه کن!تو هنوز هم سلحشوری کوچولو...شمشیرت رو محکم دستت بگیر تو حق تسلیم شدن نداری

-چرابانو؟چرا مگه من...نه بانو نه نمی خوام...

صورت کوچک گندمی اش را بین دست هایش گرفت.

-ازاین به بعد گریه ممنوعه اگر گریه کنی...

-برمی گردم ماه؟آره...می خوام برگردم برم گردون بانو...تورو خدا فقط بذار برگردم...

-نه!

نگاهش روی چشم های بانو لرزید و سپس زجه زد...

-ماه بانو!آرام باش...تو زمینی شدی حق بازگشت نداری...تو دختر نامعصوم شدی...محکوم به تبعیدی...زمین درد دارد.

بغضش را فرو خورد و نگاهش را به اتاق دوخت.

-آخه...بانو آخه...می بینی می خندد؟مجازاتش کنید او مجرم است محکوم به مجازات...

-هیس!

بانوی کوچک انگشت اشاره اش را به سمت دراتاق شاهزاده گرفته بود و صدای خنده ها که درگوشش می پیچید ذره ذره خوردش می کرد.

-چرا بانو چرااااا؟

بانو دستش را مقابل دهان ماه بانو گرفت.

-همیشه همین بوده تو گفتی داستان خودت رو خلق می کنی پس به شمشیرت تکیه کن وهمان سلحشورکوچک باش..همان مقاومتی را که در تو سراغ دارم همان...

سرش را کنار کشید.

-بس است!همان همان همان...بااین حفره چه کنم؟این حفره ی ذهنی قلبی روحی جسمی...

-حفره ها هیچ وقت پرنمی شوند فقط کم کم از دید ما دور می شوند نترس ماه بانو این ها تاوان زمینی شدن است تو خودت خواستی از ماه به زمین هبوط کنی تو شیفته ی چشم های زمینی شاهزاده شدی فراموش کرده ای؟

بانوی کوچک سر پایین انداخت و اشک هایش روی پیراهن سفید بانو ریخت.سری به انکار تکان داد.

-بانو کاش بعضی چیزها را می شد فراموش کرد باااانو...هرگز هرگز فراموشی ای در کار نیست...درد همین جاست که تنها بمانی و با دست های لزران سعی کنی شمشیرت را محکم نگه داری. بانو سخت است.

-می دانم عزیزم تو باید قوی شوی بیشتر از همیشه.

-آخر تنهایی؟

-توتنها هبوط کردی.

بانوی کوچک سری تکان داد نفس عمیقی کشید و نگاهش را به ماه به سرزمین دیرینه اش انداخت.بانوی بزرگ قوزک کوچک پاهای ماه بانو را مالید شانه هایش را ماساژ داد به پشت کمرش دستی کشید.

-چقدر ضعیف شده ای!چه کرده ای با خودت دخترکم؟

و اشکی که در چشمانش مانده بود آرام روی گونه هایش جاری شد و لبخند تلخی زد. دست روی پیشانی اش گذاشت.

-تب داری؟!داری می سوزی دخترک بیچاره ام.

-مگر مهم است؟وقتی برای شاهزاده مهم نباشد...

بانو محکم صورتش را چسبید.

-فقط ساکت شو ماه بانو!

و محکم او را درآغوش خود کشید و زیرلب زمزمه کرد.

-آخ دخترکم بانوی تنها و نحیفم...نه سهم تو این نبود تو لایق ماه بودی چرا اسیر آن چشم ها شدی...زمین مسموم است نباید می گذاشتم پاهای کوچکت را روی این خاک بگذاری این خاک پاهایت را می خراشد...به روح ات آسیب می زند...اهالی زمین طعم ماهانه ی تو را درک نمی کنند...ماه بانوی من!

-بانو بانو...

-می دانم دخترکم دردت گفتنی نیست این درد برای تو زیاد است سنگینی اش...اشک هایت را برای من بیاور...

ماه بانو دوباره انگشت اشاره اش را به سوی اتاق گرفت.

-می بینی می خندد...می بینی دردم را نمی فهمد می بینی ترسیده است او بزدل شده است بانو...حتی از من هم می ترسد و وقتی شاهزاده ای بگذارد ترس در وجودش رخنه کند باید انتظار پایان جهان را کشید مگرنه؟

بانوی بزرگ آهی کشید و گفت:

-درست است. کاش شاهزاده ها می دانستند قدرتی بیشتر از آنچه درونشان است دارند تا مقابل ترس...

-اما نمی داند بانو...نمی خواهد بداند...هیچ نمی گویم لب هایم را فرو می بندم...بد نمی گویم که تنها شخصیت منفی داستان نباشد...بانو دلم می خواهد خودم را بالا بیاورم...

بانوی بزرگ موهای آشفته ی ماه بانو را روی یکی از شانه هایش جمع کرد و بوسه ای بر پیشانی اش جایی که همیشه لب های شاهزاده آنجا را داغ می کرد گذاشت.

-می دانم اما نمی دانم...هیچ کس هیچ از هبوطت نمی داند...درد بزرگ برای قلبی کوچک برای روحی شکننده برای جسمی نحیف برای چشم هایی...

بانوی کوچک دست هایش را مشت کرد ومیان حرف او پرید.

-بانو!چقدر تا آخر جهان مانده؟

-امروز اولین روز است تاآخرین روز کنارت می مانم و نمی گذارم گریه کنی چشم هایت را ببند چشم هایت را حفظ کن این چشم ها لایق دیدن شاهزاده ی بزرگ دوران هستند...

pic mah 02 شگفت انگیز ترین عکس های کره ماه

-بانو!همان پیراهن سفید را می پوشم و همین جا منتظر می مانم تا درغروب وقتی که نور در صورتم کمینه می کند و زیباتر از همیشه هستم...بانو من زیبا هستم؟

-تو زیباترین ماه بانو بانوی کوچک سلحشور وقهرمان ماهی چشم هایت را زمینی ها می بلعند.

-پس چرا او...

-خب! تو همین جا منتظر می مانی ادامه اش را بگو.

بانوی کوچک اشکش را فروخورد و نفس عمیقی کشید و دست های بانوی بزرگ را محکم فشرد.

-وقتی که زیباتر از همیشه ام وقتی که باد در موهای فر و لباس حریرم می پیچد...چشم هایم راباز می کنم تا شاهزاده ی بزرگ دوران را ببینم.

-درسته دخترکم او می آید...باید بیاید او شاهزاده ی اصیل است.

صدای قهقهه ی بلند شاهزاده در گوش بانوی کوچک پیچید و رعشه ای برجانش افکند طوری که میان دستان بانوی بزرگ آنچنان می لرزید که او نمی توانست نگهش دارد. تمام بدنش سرد شده بود و بانوی بزرگ گیج از آنکه چه کار کند ونگران از توقف قلب کوچک بانوی کوچک نگاه خصم آلودی به اتاق شاهزاده انداخت و ماه بانو را که رعشه اش تمام و بیهوش شده بود بر دست گرفت و شنل سفیدش را به دورش پیچید.



pic mah 11 شگفت انگیز ترین عکس های کره ماه

pic mah 07 شگفت انگیز ترین عکس های کره ماه

پ.ن:

 

تومی خندی حواست نیست...

بعد ازتو این شب ها تکرار کابوسه...

می بوسمت اما نمی مونم...من حال فردامم نمی دونم...آغوش این دیونه محکم نیست...

یعنی آغوش سردم پرشه از عطرموهاش...

دور خودت همش دیوار می کشی...

دوری تو داره آروم منو از پا در میاره...

بابردن لیلای من...دربستن پیمان ما تنها گواه ما شد خدا...غمم را زچشمم نمی خوانی...ازاین غم چه حالم نمی دانی...

سرنوشتم زیر و رو شد...

کاش ازاول می دونستم...ازفکر و قلبم که...باتو صادق بودم...چه دروغای شیرینی...

دلم بشکنه حرفی نیست...حقیقت رو ازت می خوام...حالا که سرده رویاهام...

تمام این شهر متهم...زخما دهن وامی کنن وقتی دل...بگوکه از کدوم طرف میشه به آرامش رسید...تمرین مرگ می کنم توی  این پیاده رو...دارم شبامو با تن 1مرده قسمت می کنم...

فصل های اول ماه نو وضع بلا رو مجسم کنین وقتی توی جنگل گیج هی به دور خودش چرخید و روی زمین خودشو تو بغلش جمع کرد...

فصلای وسط جین ایر(که متاسفانه کتابم دستم نیست ازش بنویسم) رو تجسم کنین که وقتی حقیقت راچستر عزیز رو فهمید گیج گذاشت و رفت و روی اون قطعه سنگ به هوش اومد...


http://blog.weeworld.ir/wp-content/uploads/2011/09/1.jpg


+ نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390 ساعت 19:43 توسط ن.ب |

I need You Tonight
http://ups.night-skin.com/up-90-12/14304527b53f4a2b9261e1332604da5eentezar.jpg
(این طرح بزرگمهرو بیشترازهمه ی کاراش دوووست دارم این حس توش رو...)

همون روز که دختر آزمایش هاش رو برد به دکتر پیرچند کوچه بالاییشون  که خیلی هم ازش خوشش نمی اومد ولی چون راهش نسبتا نزدیک بود به بیمارستان ترجیحش می داد نشان دهد فهمید که سرطان روده دارد...دکترباهمان صدای خسته و بی حس همیشگی اش این را گفت و گفت که باید پیش متخصص برود...
دختر رفت و فهمید که اوضاع هم خوب است هم نیست...باید یک سری چیزها را رعایت کند تا مجبور نشود قسمتی از روده اش را ببرد...باید رژیم خاصی را رعایت کند و کارهای ریز ودرشت دیگر به علاوه مصرف همیشگی قرص ها...بعد از 1هفته فکر سعی کرد مثل تمام داستان هایی که خوانده بود و یا فیلم هایی که دیده بود قهرمان بازی در آورد و به دوستش دروغ گفت تا بلکه او را از خودش متنفر کند اما نشد..مجبور شد حقیقت را بگوید و ضربه ی نهایی را بزند که دیگر نمی خواهد ادامه بدهد...
http://ups.night-skin.com/up-90-12/robat.jpg
پسرکه درمانده بود و زجه می کرد تمام سعیش را کرد تا باالتماس ها واشک ها و به در و دیوار زدنش های پسرانه اش او را راضی کند...هیچ وقت فکر نمی کرد این حرف ها را زبان او گفته باشد...اما زبانش نتوانست کاری بکند...دختر تصمیمش را گرفت و همان جا بود که همه چیز را خراب کرد...زانوی غمش را بغل زد و روی دنیا خط کشید...قرص هایش را یکی در میان می خورد و روحیه اش را ازدست داده بود و مدام فکر می کرد و سعی می کرد به تقلاهای گوشی برای حرف های پسربی اعنتا باشد و اس ام اس را بخواند و جواب ندهد...
پسرپشت خط تلف می شد و دختر نمی فهمید چه عذابی می کشد...فکر می کرد که به نفع پسراست که او از زندگی اش حذف شود...شاید در آینده خوشبخت شد منکه نمی توانم خوشبختش کنم چون نقص دارم...او نقصش را دوبرابر دنیا بزرگ کرده بود و مقابل چشمانش قرارداده بود تا ماتم بگیرد و زندگی را به خودش و او زهر کند...پسرتلاش می کرد به او بفهماند همه چیز همانطور که می تواند خراب شود درست هم می تواند بشود...اما دختر کور و کر شده بود...فکرای منفی اش را بهم می بافت و به تصورخودش پسر را نجات داده بود...پسر اما هر روز ضعیف تر از قبل می شد...چشم هایش همیشه در همه جا قرمز بودند دیگر کنترلی روی اشک هایش نداشت حتی وسط خیابان جلوی چشم تمام آدم ها...دنیایی که فکرش را می کرد برای او داشت به سمت پایانش می رفت...دخترحتی اس ام اس هاراهم جواب نمی داد...هیچ راه تماسی نبود...پسرازتمام زندگی اش ناامید شده بود او به دختر قول داده بود که تا آخر تا همیشه همه جوره باشد...اما دختر خودسرانه زیرقولش زده بود بی آنکه ذره  ای به پسرفکر کند...او نمی دانست که زاویه دیدها متفاوت است نمی دانست چیزی که به گمان او نجات است برای پسرمرگ است...پسرنمی خواست دختر اززندگی او کناره بگیرد او دوستش داشت و برایش هیچ فرقی نمی کرد که...او برای زندگی اش فقط دختر را لازم داشت...به دخترگفت که نقص کوچکش را زیادی گنده کرده است چیزی که می تواند بهبود یابد اگر او اراده کند...اما دختر...
پسر داغون تر شد هرلحظه بیشتر از قبل فرو می ریخت و ذره ذره نابود می شد....ازفیلم دیدن و کتاب خواندن هایش دست کشیده بود...کلاس های دانشگاه را یکی در میان می رفت حوصله نگاه های دوستانی که همه چیز را می دانستند نداشت...همه چیز آزارش می داد...خاطرات یک لحظه هم از ذهنش دور نمی شدند توی هر قدمی که بر میداشت هزارها تصویر توی ذهنش جابه جا می گشت و او دوست داشت خودش را خلاص کند...دختر پسر را ناامید کرده بود او از حرف های پسریاد نگرفته بود که برای زندگی باید بجنگد و وقتی تمام تلاشش را کرد می تواند بنشیند یک گوشه و نتیجه را ببیند...پسر همه ی حرف های او را به یاد می آورد همه ی خاطرات در ذهنش جان داشتند و همین بیشترین عذابش بود...دختر حتی تلاشی نکرد تا...پسر از بزدل بودن دختر شوکه شده بود این همان کسی بود که تمام آن قول ها را  به او داده بود...این همان کسی بود که حتی دربدترین شرایط همراهش بود و به جلو هلش می داد...مگر قرار بود آن ها ازاین واقعیت ها دور باشند این هم جزئی از زندگی است و باید با آن کنار امد...چرا همیشه فکر می کنیم واقعیت های اطرافمون برای ما اتفاق نخواهند افتاد؟...
پسر شده بود یک جنازه ی متحرک با چشمان همیشه سرخ و لبهای همیشه بسته...با ناله های شبانه و زجه ای که به هیچ کجا نمی رسید...دختر را باتمام وجود صدا می زد اما او دیگر هرگز صدایش را نشنید نه آن شب ها نه شب های بعد...هر دو کم کم از بین می رفتند...مریضی دختر بدتر شد او تنهایی از عهده اش بر نمی آمد وقتی حتی امیدی برای زندگی اینده اش نداشت وقتی ازهمه چیز دست کشید و خودش نخواست خوب شود....عمل نزدیک بود...پسر هم در یکی از همین روز ها : تصادف کرد/رگش را زد/ازبالای طبقه دوم کتابخانه خودش را در حیاط انداخت/قرص برنج خورد/قرص های افسردگی که مادرش به ضرب و زور از دکتر گرفته بود را یکجا بالا انداخت/...
دختر هم چندماه بیشتر بعد از عمل به خاطر ضعف بدنی دوام نیاورد...
http://ups.night-skin.com/up-90-12/Night-Skin-com-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%88-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-79053.jpg


این نوشته در حد پاورقی هم نیس داستان حسابش نکنین فقط یک دغدغه نوشته که چقدر واقعیت ها می تونن به ما نزدیک باشن و عکس العمل ما مقابل اونا وقتی از راه برسند چیه؟
می تونین جای افراد بیماری ها و عمل هاشون رو عوض کنین که میشن شبیه خیلی از اتفاق های دور وبر ما... یا اینکه جای عقایدشون رو با خودتون عوض کنین تا بشن اتفاق خاص شما...

دختر وقتی پسر رو با همون اطمینان پشت خودش داشت می تونست روی پاهاش بیاسته و سلحشورانه بجنگه چون پسرهمیشه محکم کنارش ایستاده بود و چی بهتر از این پیروزیه دو نفره ...

ما آدما در تقابل با همین واقعیت هاست که نشون می دیم چقدر به حرفامون عمل می کنیم و چقدر به عقایدی که همیشه اونا رو ترویج می کردیم باور داریم...

کی با یه جمله مثله من می تونه آرومت کنه...؟اون لحظه های آخر ازرفتن پشیمونت کنه؟ باید تورو پیدا کنم تو باخودت هم دشمنی...محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی(مثه همیشه تقدیرگوش می دم)

http://ups.night-skin.com/up-90-12/anne-28.jpg

پ.ن: شدم مثه یه دختربچه که واسه مهم ترین چیزش می شینه یه گوشه و باتمام وجود گریه می کنه و پازمین می کوبه و جیغ می کشه...
وقتی زیردوش گرم آب با تب گریه می کنی و اشکات با آب دوش قاطی می شن و هیچ کس صدای گریه هات رو نمی شنوه جز خدا...
پ.پ.ن:  فقط تویی که می تونی از این وضع نجاتم بدی ....فقط تو باهمون دستای جادوگرت...پاشو جودی رو به همون حال همیشگیش برگردون!
نمی خوام مثه سلین بشم...تو هم مثه جسی...
http://ups.night-skin.com/up-90-12/exir-judy-20abbott10.jpg

پ.پ.پ.ن: ممنون نیمه به خاطراینکه همیشه هستی...
تیتر یکی از آهنگای قشنگ بک استریت بیز


+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ساعت 18:57 توسط ن.ب |

من وایستادم پس چرا نشستی؟

http://ups.night-skin.com/up-90-12/CASTLE-MYST-1024.jpg

ابرهای سیاه آمده اند...سرماازخیلی قبل تر شروع شده بود...دیروز(4شنبه) از صبح تا نزدیک های شب بارش شدیدی بود....طوری که دیوارهای عقبی قصرترک برداشتند...سوزمی آید...سرمای لعنتی سیاه دارد همه جا را می گیرد...شاهزاده در را به روی خودش بسته است...سلحشور کوچک دارد تمام سرزمین را زیرپا می گذارد تا همه را بیدار کند...امید را پخش کند و ایستادگی را به همه بیاموزد...پاهای کوچکش تاول زده است...دستان کوچکش را در سینه اش جمع می کند تا سرمااز پانیندازدش...او می خندد...او مقابل بارش می خندد...به گذشته می نگرد و آهسته گام بر می دارد...باد در لباس های نازکش رخنه می کند و بدن ظریفش را می لرزاند...کاش شاهزاده از اتاق بیرون می آمد و بدن تنومندش را به دورش می پیچید...دستش را می گرفت و می گفت نترس بانوی کوچک من اینجام...!!

به قصر که می رسد موهای خیس و آشفته اش از بارش را از اطراف صورتش کنار می زند و پله ها را دوان دوان بالا می رود...پشت دراتاق شاهزاده بلند بلند می خندد...شمشیرش را روی زمین قرارداده و بهش تکیه می کند...فکر می کند که شاید باید کوچ کنند به سرزمینشان ماه!....سپس چشم های زمینی شاهزاده را به یاد می آورد...رنگ خاک...رنگ زندگی... با انگشت های کوچکش به در می کوبد...

                http://ups.night-skin.com/up-90-12/100526.jpg

-شاهزاده!! برخیز...من سلحشور کوچک اگر لازم باشد خودم را به آتش می کشم تا همه جا را گرم کنم...کافی است بیشتر نا امید شوی و دیگر در این اتاق را به روی چشم های درشت ام باز نکنی...آن وقت ماه بانو آتشی برپا می کند با هیزم خودش...قول می دهم تمام سرزمینت را گرم خواهم کرد...

http://ups.night-skin.com/up-90-12/jumping.jpg

***

آراگورن: من قول دادم که ازت محافظت کنم!

فرودو: می تونی از من درمقابل خودت محافظت کنی؟

*

سم:آینده یعنی امید.

(ارباب حلقه ها-فیلم- استاد تالکین)

پ.ن: ممنون آقای فرهادی امیدوارشدیم به قدم های بعدی خودمان...مصداق بارز شعار ما می توانیم به کوری چشم کسایی که نمی خوان ببینن...رنگو هم اسکار گرف!جاست باباجانی

این چند روزه برای ان مین بار بازهم ارباب حلقه ها می بینم کنترلم دست خودم نیس ناخودآگاه مجبورم تا ته ببینمش...

آد و غول های یخی نیل خریدم...رسول یونان کتاب شعر جدید داده (مواظب باش!مورچه ها می آیند)بخرین...

بقیش دیگه یادم نیس...به درک که یادم نیس!


+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 ساعت 17:12 توسط ن.ب |

تقدیم به نیل گیمن

این جملات پشت سرهم محصول ذهن آشفته ام

آقای نویسنده امشب تا این نامه را برای شما به ضرب ننوسیم خوابم نخواهد برد:

نمی دانم ،هیچی نمی دانم ؛ فقط آن لحظه توی  ذهنم تکرار می شود،تکرار،تکرار، انگار دکمه برگشت یک فیلم را مرتب بزنند و روی آن صحنه ی خاص بیاستند.

200px-coraline.jpg   http://ups.night-skin.com/up-90-11/n-1-.jpg

آقای نویسنده فکر کنم دو سال پیش بود... یا بیشتر؟نه به 3سال نرسیده...وقتی مجله همشهری جوان رامثل همیشه ورق می زدم رسیدم به صفحه ی دل­ خواهم ادبیات و عکس شما آنجا بود که به دیوار چین تکیه داده بودید و آن موهای آشفته نقطه دید من را گرفت و هل داد روی آن چشم هاو ...تیترش را الان درست به خاطر ندارم اما آقای نویسنده آن لحظه ، آن روز، در همین اتاق که من دنیایم را در آن می سازم، چیزی توی من تکان خورد. هرچه مطلب را ادامه می دادم ، احساس می کردم که آن کشف مهم دارد اتفاق می افتد. تا به حال این حس را انقدر قوی لمس نکرده بودم. تازه داشتم می شناختمتان، یکی ازفیلم هایتان را دیده بودم و عجب فیلم غریبی بود و فکر کنم اگر بابا خانه بود، کانال را عوض می کرد(ماسک آیینه ای بود). هرخط که می خواندم حس، تقویت می شد و من می ترسیدم ؛ از شما نه، از خودم ،از این اتفاق از چیزی به نام کشف، ازسبک، از نوع، از ژانر، از فانتزی سیاه...اسم چندتای دیگر از کارهایتان را هم می دانستم اما ندیده بودم یا نخوانده بودم...اما بعدها دیدم ،خواندم ، دیدم...آخر متن به آرزو(نیمه ام) به سیال، اس ام اس دادم که هم سبکم را پیدا کرده ام؛ سبکی که می نویسم، سبکی که دوست دارم را این آدم به بهترین نحو می نویسد و اشک چشم هایم را گرفت. آقای نویسنده نگران نشوید؛ من کلا آدم احساسی هستم که برای هرچیزی که در زندگی ام مهم به حساب بیاید، این حس های مخلوط و عجیب بهم دست می دهد... .

dsc01572-724519.jpg 

همان روز وب سایتتان را پیدا کردم و دل و روده اش را بیرون ریختم...آقای نویسنده من زبانم خیلی خوب نیست اما غیرازبیوگرافی چیزهای دیگری هم از داستان ها و خاطرات و کتابهایتان کم و بیش فهمیدم و داستان­ های کوتاهتان را ذخیره کردم و بعدها پرینت گرفتم که اگروقت کردم بخوانم .نثرش ساده است این را وقتی یک صفحه ازهرکدام خواندم فهمیدم اما من که خیلی زبانم عالی نیست که راحت بدون دیکشنری بخوانم و برای همین بهم خوردن تمرکز گذاشتمشان کنار اما یک روزاز همین روزها ،همین وقت ها تنبلی را کنار می گذارم و شکسته بسته معنی می کنم و یک سره می خوانم...به شدت دغدغه ترجمه شان را با کمک نیمه دارم، آخر شمارا اینجا خیلی نمی شناسند و من کفری می شوم...ولی بماند که خودم هم مگر چقدر کار ازشما خواندم. جز3تا کتاب و 1داستان دیگر چیزی از شما ترجمه نشده. آقای نویسنده فکر نکنید ما کجای زمین هستیم، همین بغل، ایران اما اینجا همیشه فضای حاکم برادبیات جو را به بعضی نویسنده ها می دهد و بعضی ­ها تازه در پختگی کامل اینجا برای ما کشف می شوند... اینجا کتاب های جدید زیاد هست، به روز و خوب و عالی که حتی من شاید تا سال ها بعد نرسم همه شان را بخوانم...همیشه برای خواندن وقت کم است...اما آقای نویسنده وقتی کارهایتان ترجمه نمی شود، احساس می کنم از جریان ادبیات ِجهان دور افتاده ام...خب هرکس، طوری می پسندد... آن روز که برای شما نوشتم که به اینجا هم می آیید جواب دادید فقط به آفریقا(شمالی و جنوبی اش را به یاد ندارم) و اسراییل نمی روید.  راستش را بگویم من فکر می کنم هیچ وقت شما را اینجا نخواهیم دید چون اینجا...بگذریم شاید شد، شاید من توانستم بیایم یعنی می شود؟...یعنی...آقای نویسنده آرزوهایم سرخوردگی هایشان را به مغزم می کوبند...احساس می کنم هیچ چیزی در من هبوط نمی کند تا به جاهایی که می خواهم برسم. آقای نویسنده یهودی انگلیسی تبار من! احساس می کنم هیچ پُخی نخواهم شد...هیچ پُخی جز همین نیلو بیگی که هیچ ادعایی ندارد اما آرزوهایش طلبکارش هستند...آقای نویسنده من که شما را دوست دارم و ازتان خیلی کم خوانده ام  و خیلی کم دیده ام چه کار کنم؟...کاش حداقل زبانم متوسط نبود، عالی بود...می دانم درحق خودم ظلم کرده­ ام، عین یک ابله می مانم مقابل این کلمات انگلیسی، وقتی معنیشان را نمی فهمم...کاش من هم می توانستم پا توی فانتزی بگذارم و یک روز...کدام روز؟...آقای نویسنده جدیدا وقتی عکس هایتان را ، پست هایتان را می بینم یک چیزی در گلویم وول می خورد وباد می کند...تا به حال فکر نمی کردم که این حس انقدر شدید باشد...این حس را با تعصبی که به خیلی های دیگرهم داشته ام،  اینطوری نداشته ام. نکند واقعا دارم دیوانه  می شوم؟...شما بگویید؟!

svgaiman_wideweb__470x4620.jpg 

آقای نویسنده دارید پیر می شوید اما من هنوز درجا می زنم...مرتب خلق می کنید، خلق می کنید......نویسنده ی عزیزم !چند وقتی است برخلاف همیشه که از دست این غول که از سروکولم بالا می رفت خودم را نجات می دادم ، این بار مثل قبل نمی توانم شمشیر دستم بگیرم و سلحشورانه به نبرد ادامه بدهم و قهرمان بیرون بیایم...نه این بار احساس می کنم غول بزرگ و بزرگ تر می شود و مرا در مشتش می گیرد و آنقدر می فشرد که نفس هایم آرام آرام قطع می شوند...آخ! آقای نویسنده ی عزیزم کاش از آن سردنیا می توانستید دستم را بگیرید و مثل خودم که همیشه همه را در راه سخت آرزوهایشان هل می دادم و به موفقیت امید،  دست کوچکم را بگیرید و در گوشم بگویید که« چرا تو نتوانی؟»...دوست دارم کسی این باور را در من بارور کند. انقدر برایم تکرارش کند که بپذیرمش...انگار اگر کسی که دوستش داری، کسی که بزرگ می دانی اش ،کسی که فکر می کنی خالق رویاها و خواب ها و ذهنیات تو است، همین حرف را به تو بزند تا آخر عمر خواهی پذیرفت...نمی دانم چرا اعتماد به نفس کمی که داشته ام تا این حد سقوط کرده است...شاید به خاطرخواندن زیاد است؛ وقتی کتابی خوب می خوانم غبطه می خورم که چطورچطور چطور می توان این خط ها را نوشت...خوش به حال نویسنده­اش...یعنی می شود؟...و این یعنی می شود می پیچد در ذهنم و طوفانی به پا می کند...آقای نویسنده ی عزیزم گویا ذهنم حسابی به هم ریخته است و بدجور انگشت هایم را روی این کیبرد ُسر می دهد...اگرولش کنم معلوم نیست این نامه تاکجا ادامه پیدا خواهد کرد. بگذارید همین جا محکم اینتر را بزنم و آخر خط بعد نقطه بگذارم.

gaiman1.jpg

نیل گیمن عزیزم دوستت دارم و دوست دارم روزی بتوانم جای خودم را بدست بیاورم و آن روز در چشم های تمام عزیزانم نگاه کنم...نگاهی همراه با تشکر،شادی و حس های مخلوط دیگر.

نیلو بیگی، یک نیمچه نویسنده که دنیاش را در دست خود گرفته است تا باتمام تلاشش آن را بسازد.

بدرود

پایان

27و 28/11/90

http://www.img4up.com/up2/75621724613329811313.jpg  n (6).jpg

n (3).jpg


+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390 ساعت 20:35 توسط ن.ب |

معجون ارغوانی در زیر زمین

پرفسور!

آستین هایت را بالا بزن.چشم هایت را ریزکرده و فکرعمیقی کن و سپس دست به کار شو؛معجونی بساز که انسان را به درستی عاشق کند. معجونی ارغوانی رنگ. مخلوط کن هرآن چه را که فکر می کنی. پرفسور درنگ نکن! بیندیش تا چند دقیقه ی دیگر دیوارهای قصر فرو میریزد و همه چیز در خاک محو می شود. پس دست بجنبان.

آبی را با سیاه، سفید را با سبز،بنفش را با زرد...همه ی آنچه لازم میدانی را با هم بیامیز. معجونی ابدی بساز و سربکش تا زودتر عشق در تو ظهور کند. تاعاشق شوی و مزه ی عشق را که چند برابر معجون هایی که غرقشان هستی لذت بخش تر است بچشی. عشق را بچش. بگذار در رگ هایت جاری شود و کل وجودت را فرا بگیرد. همه چیز علم و ابداع نیست. بیهوده خود را درون آزمایشگاه زیر زمینی ات زندانی کرده ای. به خودت اجازه بده که عاشق شوی حتی عاشق ملکه!...عشق جسارت می آورد.

انگشت های کشیده ات را در هوا تکان بده، فرمول را در ذهنت مرورکرده و ترکیب کن...خودت را با عشق!

6/10/90

پ.ن: پرفسور یکی از افراد قصر ملکه سیاه است و این نوشته باالهام ازاین شخصیت نوشته شد.


+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390 ساعت 12:59 توسط ن.ب |

دفترهای پوست و زخم

کلی نوشتم صفحه پرید!

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

بعد ازمدتی یکی از شعرای خودمو که امروز نوشم میذارم بدون ویرایش بهتره بگم همون شبه شعر.بازهم داشتم مای ایمورتال گوش می کردم و این یهو اومد وبرای تو وبرای خودمون نوشتم.

ملکه ی سیاه با شنل مشکی ات و قدم های بلند قصررا ترک کردی!...فکرکنم مثل قصه های رمانس آخرداستانهای افراد قصرت خوب و خوش شد...ملکه چرا دروازه ها را بستی؟...قصررا خاک گرفته است...تک تک اتاق ها را...حتی پیانوی مرا...دریاچه دارد می خشکد...هجوم عنکبوت های فراموشی را قدرت مقابله نیست...ملکه برگرد و پاهای کوچک سفیدت را روی زمین بگذار و پا برهنه پله ها را بالا برو و تمام درها را بگشا و بچرخ بچرخ بچرخ...


Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

تقدیم به ن:

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

«دفترهای پوست و زخم»

دست هایت را دفترنقاشی خط خطی های کودکانه ات کردی!

خط هایی قرمزرنگ بر زمینه ی کرم

چقدر کودکانه فکر می کنیم وقتی کسی را

بیش از حد دوست  می داریم

چند نفر دیگرهم بازی این معصومانگیت شدند؟

دست هایت را بیهوده دفترنقاشی بی جلدی کردی که

باد هرورقش را با خود ببرد؟

تا به یاد نیاوری چه کودکانه و گاهی احمقانه...

تا نشانمان بدهی دوست داشتن های بی معنی و مبهم را؟

بگذار باد تمام دفتر نقاشی های"پوست و زخم" را با خود ببرد

و قلم های فلزی به خاک سپرده شوند

بگذار فراموشی، بگیرد تمام خاطرات را

و گم شویم در پس ذهن مه آلودمان

" و نفهمیم برای پیدا کردن یک دوست چقدر تنها ماندیم."        (نیلوبیگی)

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

پ.ن: قسمت آخر شعربرداشتی از شعرسهراب( و نفهمید برای خوردن یک سیب چقدر تنها ماندیم)

حالم به هم می خوره از تمام نداشتن های وقت.

بی کیفتی عکسا واسه اینه که ازرو کلیپ گرفتم!عاشق خود آهنگ و کل کلیپم لحظه به لحظه!



+ نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390 ساعت 12:32 توسط ن.ب |

دست راستِ تو

من دست راستم رو خیلی دوست دارم،چون کف دست بزرگ و گرم تو آروم می گیره...دوستش دارم چون با انگشت های تو چفت می شه...وقتی که دستامون همدیگر رو بغل می کنن،یه حس خوبی بهم دست می ده.یه چیزی بین آرامش و شور...یه جورایی انگار دست راستم با دست تو معنا می گیره!

دستم میشه یه ماهی کوچولو که تو تنگ آب گرم دستات شنا می کنه و جولان می ده... .


16/10/89


Normal 0 false false false EN-CA X-NONE AR-SA /* /*]]>*/ /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

خوش بافتِ من

 

فرش را بی‌نقش می‌خواهم
تا تو بر او دراز بکشی
موهات گل‌بوته‌ها
صورتت ترنج
فرش را بی‌نقش می‌خواهم

 

 

شب است -نیا!


خانه‌ی تو برای ِ من در ندارد
من
در محدوه‌ی ِ از خانه‌ات
من
می‌آیم که بگذرم
خودم را جا بگذارم و بروم    

 

بودن        

  

من اینجا هستم

کنار ِ جای ِ خالی ِ تو

 

 

زباله شدن

هی سیب ِ لکه لکه
که میان ِ سطل ِ زباله افتاده‌ای
من هم مثل ِ تو
تنها ماندم و کپک زدم
دست ِ کسی مرا نگرفت

                                                               (علیرضا روشن)


Normal 0 false false false EN-CA X-NONE AR-SA /* /*]]>*/ /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

خواستم ازیکی ازآرزوهای رنگیم بنویسم(که مربوط به طبیعت و زندگی و ایناست) گفتم بعدا وقت ندارم رفتم سراغ یکی ازنوشته های قدیمیم!   دو شعرمحشرم از علیرضا روشن کلی دیگه هم هست اما کم کم برات می ذارم  دلتون غنج بره!

پ.ن:     !

لعنتی کاش این جا می بودی... نه لفظ لعنتی شایسته ی تو نیست عزیزم...کاش نزدیک بودی...نه این همه دور با این همه فاصله...کاش می تونستم صدات رو-دستات رو-نگاهت رو-چشمای عسلیت رو صاحب بشم...نه!اگه قرارباشه سند مالکیت بزنم....فقط دوست دارم روحت رو صاحب شم...نیستی!نمی شه...                  (فقط نیمه می دونه من اینو راجع به کی نوشتم!)


+ نوشته شده در چهارشنبه ششم بهمن 1389 ساعت 12:37 توسط ن.ب |

داستانم

خواهشا داستان رو کپی و پیست تو وُردتون کنین بعد بخونین چون اینجا یکم فونت ها رو به هم میریزه!!!

یه چند تا تذکر لطفا:

1به نوع فونت-حالت خطوط- و علایم نگارشی خیلی توجه کنین تا داستان راحت تر دستتون بیاد!

2 من تا به حال نوشتن تو این سبک(سیال ذهن-تک گویی درونی     البته نسبتا!!!)  رو تجربه نکرده بودم سعی کردم که خوب دربیارم با نظراتتون کمکم کنین!

3 توی زبون محاوره اگه اشکالی دیدن حتما بگین چون من جدا تو نوع نگارش املایی بعضی کلمات محاوره ای شک داشتم ....ممنون  اگه درستش رو بگین.

4  حتما حتما حتما سنتون رو هم آخر نظرتون ذکر کنین به شدت لازمه چون باید طیف خواننده ها رو بسجنم دوست نداشتین حتما خصوصی بگین ....تشکر!

5سپاس ازوقتی که می ذارین.

6 شرمنده دیگه داستان دو-سه روزه با   یک ویرایش!   میشه این!

بفرمایین:


ادامه مطلب

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم دی 1389 ساعت 21:43 توسط ن.ب |

شانه های هوا

اون روز که بُخارِست رو پیاده می اومدم پایین،هندزفری توگوش.حالم ازاین بادِسردِ لعنتی بهم می خورد.دوست داشتم ازدست این سرما فرار کنم و زیر یه سقف،پشت یه دیواری پناه بگیرم.

کم،کم به سرم زد که سرما قورتم بده!که این رسمای سخت دستاش رو دورم حلقه کنه و لیسم بزنه و یکدفعه ببلعتم...دوست دارم این سردرد ازبالا تا پایین بدنم رو فرابگیره و عربده بکشم و زجه کنم.

دوست داشتم پودرشم،ناپدید شم،بیرنگ و با هوا یکی شم...تو پارک می خواستم بین قطره های فواره ی حوض منجمد شم.غروب خورشید...می خواستم عین خورشید،دردناک بسوزم... .

وقتی تو نیستی،وقتی نیستم،وقتی نیست و نیست می شوم! دلم می خواد روی خودم بالا بیارم...خودم رو بالا بیارم، روی این خیابونای شلوغ...روی دیوارای زمخت این شهر ِ ...  .

خودم رو خالی کنم از هرچی که من نیست.اون موقع که ب.ل.د(بابالنگ دراز)  اس  ام اس می دادم و می دادTمی خواستم اشکم پایین بیاد و من رو بشوره و پاک کنه...می خواستم مثه یه بچه بشینم کف زمین و زار،زار گریه کنم و پا بکوبم!زار،زار این حرف«ز» مثه میخ فرو می ره تو مغزم...پیاده تمام راه رو اومدم...می خواستم پیاده شم از خودم از همه،از دنیا...دلم می خواست کفشام منو لگد کنن و رد شن از روم!

می خواستم قلبم رو بِکَنم و بندازم تو سطل آشغال...زیرچرخای این ماشینا...زیر پاهای این غریبه ها که هزار سال ازمن فاصله دارن...  .

دوست داشتم کسی باشه که دستش رو محکم بگیرم و گرم شم...باشه  و تو آغوشش آروم بشم...خیس بشم،خالی بشم، اما نبود...هوا مجبور بود جای اون نبوده رو پرکنه.سر روشونه هاش گذاشتم و باریدم...دستدور کمرش حلقه کردم و سرم رو گذاشتم روسینه اش و گوش سپردم به قلب نداشته اش!...هوا دورم می پیچید و می پیچید و پیچ،پیچ خفه ام می کرد این بغض!

17/10/89


نیلو ازاین به بعد دل نوشته هایی که یکدفعه می یادش رو براتون میذاره!دل نوشته های یکدفعه ایش رو...خوب و بد!

ممنون آقای شاعر ممنون پرپرونکا...نظر شما-بابایی-استادا-دوستا همتون ...منو امیدوار می کنه...ممنون که می خونیدم(خوندن کارای من یه جورایی خوندن خود منه) و راهنمایی ام می کنین!

ممنون نیمه که هستی و سعی می کنی فاصله رو رد کنی...ممنون اشانتیون پرانرژی که یه سری احساسات مختلف رو باهم به آدم منتقل می کنی!و حرف زدن های بعداز ظهر!

ممنون بابایی که خیلی خوبی و حرفام رو می خونی!و برام حرف می زنی!باهام حرف می زنی...باهات درد دل می کنم...و گوش میدی!

دوست قدیمی و همکارم(چه قدر این لفظ جالبه) آریا.ز بهم خبر داد کار انیمیشنمون خوب داره پیش میره و حمایتمون میکنن از ایسنا هم اومدن گزارش گرفتن قرار شد خبرش رفت رو سایت بهم اطلاع بده!ممنون همکار!

و ممنون ازهمتون که هستین و هستم و هست!

اگه برسم می خوام واسه یه جشنواره جدید هم داستان بنویسم!اگه برسم!

پ.ن:دارم یکم یه کوچولو درس می خونم!حسش نیست اصلا!همش کتابی متفرقه می آد زیردستم...نمی تونم درس!!...فعلا ویژگی کارای گوگول-آلن پوی عزیزم-چخوف-موپاسان و ....سلینجر عشق رو میخونم!و تفاوت ها  شباهت های داستان کوتاه و رمان من این کتاااااب درسی رو دوس دارم!من عاشق رشته ام بودم و هستم.


+ نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389 ساعت 17:40 توسط ن.ب |

نایاب شدیم!

شنبه 29/8/89

خارجی-جلوی در خانه ما-روز

در رو باز کردم ونازی با تیریپ مشکی جلوم ایستاده بود.محکم همدیگر رو بغل کردیم.دلم کلی برای این اشانتیون پر انرژی تنگ شده بود.حال واحوال پرسی کردیم و رفتیم سمت دکه تا من 40چراغ وهمشهری جوان ای که 5شنبه نیومده بود بخرم.خریدم و رفتیم تو ایستگاه اتوبوس منتظر شیم.یه نگاهی سریع انداختم به خصوص به محرمانه-مدارصفردرجه-مصاحبه اش.اتوبوس رسید.

خارجی-میدان ولیعصر-روز

پیاده تا میدون اومدیم و تو راه نازی از این می گفت که قراره بریم شریعتی پیش گروس؛یعنی یه جایی-دفتر انتشارات بود چی بود یادم نیست-گروس می آد و شعر خونی و ایناس.رفتیم انتشارات هاشمی عزیزم.لیست رو دادیم و هیچ کدوم ازکتابا رو نداشت.نازی یه مجموعه شعر از منزوی گرفت اومدیم بیرون و من بعد ازگذاشتن کتاب تو کیف نازی سرم رو بالا آوردم که یکدفعه یه صورتی رو مقالبم دیدم که گفت«سلام!» هنگ کردم.پسره اومده بود تو حلق من.حداقل قبلنا فاصله رو رعایت می کردن.سریع ازپله ها اومدیم پایین واصلا نگاش نکردم.جدا یه لحظه ترسیده بودم آخه فکر کنین یه نفر بیاد تو صورتتون! شروع کردیم به پیاده گز کردن ولیعصر تا انقلاب.   ... .

خارجی-انقلاب-روز

ازطرف پمپ بنزین می ریم اون سمت و دونه دونه تو همه کتابفروشی ها می ریم و همینطوری می پرسیم و لیست رو جلوی صورتشون می گیریم.هیچ کدوم هیچی ندارن! جلو جلو جلو جلو جلو....خسته نشدیم!شاکی بودم.غر؛غر می کردم که«می شینم همین وسط  و میزنم زیر گریه ها»،«این کتاب چی بود من انتخاب  کردم»،«استاد آخه خودتم اینو خوندی» و... می رسیم به یه پاساژ یه مرد ترسناک جلومون رو می گیره و می گه«چه کتابایی می خواین؟» لیست رو میدیم بهش و اون توضیح میده که شام آخر شهرزاد رو اصلا پیدا نمی کنیم چون نشر قصه چند ساله بسته شده صاحبش بابک ِ نمی دونم چی چی بوده و کتاباشو فروخته و رفته خارج.کتابای شعر رو هم بریم جهان شاعران ایرانی تو همین پاساژ طبقه ی اولش.گرشاسب رو هم ازاون مغازه تهی ایه بپرسیم. تشکر کنیم و عملیات رو آغاز می کنیم.مغازه تهی ایه می گه برو روبرویی،روبرویی می گه برو بالایی حتما داره.با ذوق پله ها رو رد می کنیم و بالایی هم می گه«برو بغلی،همکارم داره.» بغلی می گه برو اونوری ...خلاصه یه دور360 درجه تو کل طبقه می زنیم و تهش دست خالی می ریم همون مغازه تهی ایه که بپرسیم می دونه از کجا می شه این کتاب رو پیدا کرد«برین بازار ایران،اون سمت میدون،بعد دو تا سینماها حتما پیداش می کنین.». می ریم طبقه ی پایین و از تو مغازه جهان شاعران کبریتِ خیس عباس صفاری رو می یابیم و شنگول می زنیم بیرون.

قبل رفتن به اون ور میدون می ریم یه اغذیه فروشی  تا چیزی به بدن بزنیم،چون هردومون ناهار نخورده بودیم.

داخلی-بازار ایران-روز

بازار رو بعد یه حواس پرتی کوچولو پیدا کردیم.چون اولاش همه لبس فروشیه اما راه پیه ی باریک ما رو به دالانی از کتاب می بره.پا که رو اولین پله می ذارم یاد حرف نازی می افتم که تو اون ساختمونی که اوایل انقلاب بود رفتیم بالا گفت«شایدم خودمون نایاب شیم وقتی ازاین پله ها بالا بریم» و می خندم. نازی بدو بدو پله ها می ره بالا،من آروم.بوی سیگار و نم و ورق  همه جا رو پر کرده.یکی، یکی درای اتاقا رو باز می کنیم و سرمون رو تو. یکی پاشو انداخته رو میز.یکی مرتب سیگار می کشه واتاقشو دود گرفته.یکی دیگه چایی می خوره.اون یکی کتابا رو مرتب می کنه.بعضی هاشون تکی ان و بعضی هاشون دور هم جمع شدن.

نازی مرتب و با سرعت نور سرش رو ازلای درا می کنه تو و مدام یه دیالوگ رو تکرار«سلام،گرشاسب سبکتکین سالور(saboktakin salour) رو دارین؟» و همیشه  درجوابش یه دیالوگ تکراری ایه دیگه«نه،متاسفم.». تو این جستجو من یه دفعه وسطط راهرو متوقف می شم.وای خدا! دولا می شم و دست می کشم به آرشیو دنیایی تصویری که گوشه راهرو خاک می خوره.نازی دستم رو می کشه و میگه بلند شو بچه.حیفم می یاد ازش دور شم.ازاولین شماره تا شماره ای که عکس مهتاب کرامتی تو آتش سبز روشه. چون این شماره رو داشتم وعکسش رو می شناختم متوجه اش شدم.وگرنه اون گوشه مظلوم افتاده بود.

بالاخره به یه اتاق می رسیم که توش یه پیرمردیه اونم می گه ندارم دور می شیم که یکدفعه ضداش رو می شنوم که میگه«خانوما!صبرکنین یه لحظه.شاید داشته باشم.» برمی گریدم و یه ستون کتابی رو که چیده کنار میزش وارسی می کنه و می گه«حیف،همه کتاباشو دارم اما اون یه دونه نیستش،شرمنده» مثه لشکر شکست خورده پاهامون رو عین یه وزنه رو زمین می کشیم و جلو میریم.این اتاق پر ازکتابای تاریخیه. فروشنده ی نسبتا جوون تپلش می گه«تا همین چندروز پیش داشتم،تموم شد.سفارش دادم بیارن اما نمی دونم کی میرسه،یعنی ما سفارش می دیم که ازهرجا یی مونده جمع کنن بیارن اما معلوم نیس کی به دستم برسه».با یه تشکر وگرفتن کارتش می آیم بیرون.تمام اتاق ها و طبقه ها رو زیر و رو کردیم.دست خالی تصمیم به برگشت می گیریم.هر دو یه فکر توذهنمون پرواز می کنه.بلند بلند فکرمون رو می گیم و می زنیم زیر خنده.

فکرمون اینه که کاش می تونستیم تو یکی ازاین اتاقا کار کنیم،هیچ کدمشون شاگرد نمی خوان؟ من حتی حاضرم تی بکشم براشون.

دوست نداشتیم ازاون جو خوب و عجیب،غریب بیرون بیایم اما اومدیم. صاحب مغازه ی پایین بازار برگشته و پیرمردی که ما بهش سپرده بودیم صدامون می کنه.مرد جلو می آد و میگه هیچ کدوم مغازه های بالا نداشتن،و ما می گیم نه.ما رو دنبال خودش می بره تو کوچه ی پشتی بازار و تو یه دخمه ی 1در2متری و به مردی که پشت کامپیوتر نشسته می گه زنگ بزن به فلانی...خلاصه پیدا نمی شه همین آقا که اسمش غضنفری بود شمارش رو می ده و می گه تماس بگیرین من سفارش می دم براتون بیارن قیمتش یه کم بالا میشه،خدا رو شکر بهمون امید می ده که 50هزار تومن نمی شه!

خارجی-ایستگاه های اتوبوس-بعد از ظهر

نازی کتابایی رو که برام آورده بهم می ده و مجله هام رو که تو کیفش گذاشته بود.بغلش می کنم وخدافظی می کنیم.سوار اتوبوس امیر آباد می شه و من میرم جلوتر تا سوار اتوبوس یوسف آباد بشم.

- نازی ببخش که خلاصه اش کردم،کاملش رو نوشتم اما وقت تایپ نمی شد پس کلا بهمش ریختم این مدلیش کردم.راستی بهت گفتم بذار این جا هم بگم کتابی که بهم دادی«بازی عروس و داماد/بلقیس سلیمانی» خیلی چسبید.خیلی جالب با مرگ شوخی کرده بود و بعضی هاش با اینکه مشکل ویرایشی و اینا داشت به چربیدن اون یکی هاش که توپ بود،کم تر به چشم می اومد.

- این متن خاطره است اون مدل فیلمنام ایش هم به خاطر تنوعه! و راحت تر نشون دادن صحنه ها.

- هنوزم اون آقای غضنفری کتاب رو واسم پیدا نکرده!زنگیدم گفته سفارش داده.به احتمال فردا باز می رم انقلاب یه کتاب دیگه ازهمون پیرمرد ه که تموم کتابای سالور رو داشت بخرم.

من آن لحظه از سیگار توام
که از لبت جدا
به زیر ِ پات باید بیفتم
من
مال ِ لحظه‌ی ِ له شدنم

(علیرضا روشن)


از هم گسیختگی!

 نیلو یکم به هم ریخته!درگیره!...قاطی درسای رو هم تلمبار شده اش هم شده...به زور بردنم سفر شمال!...نبودم چند روزی!
سعی می کنم زود،زود بنویسم!یکم وقت بدین... فدایی دارین  :-)                                                40چراغ من رو بهم برگردونین...من بچه ام...گناه دارم...دلم کوچیکه....زودی می گیره...من بچه ام....توقیف نمی فهمم!...پسش بدین! (نوشته ی بزگمهر رو هم بخونین:
http://www.bozicartoon.com/weblog_page.aspx?id=43)

به قول نیمه اگه اینطوری پیش برم مثه بابایی دل مرده می شم!بابایی من خسته اس اما دل مرده فکر نکنم!!؟آخه من خیلی کسا و خیلی چیزا رو دوس دارم!دلم برای همه تنگ میشه حتی اونایی که منو ازذهنشون پاک کردن!... من دراینده دل مُرده می شم!؟فکر نکنم!...
؟

شعری برای داستان

من دانای کل هستم
و دانایی کمش هم مایه‌ی فرسایش است

و من دانای کل فرسوده‌ای هستم
که در تمام طول روایت
تکه تکه تحلیل می‌رود

کاش
تو راوی سوم شخص غایب این داستان
کاش نگران پلات سست من بودی


ساختمان این داستان
روی سر
دانای
کل
فرو ریخته است

نوبل نمی‌خواهد این نویسنده
دست بجنبان
از زیر این آوار
درش بیاور
و آغوشت را به او اهدا کن

+ نوشته شده در جمعه پنجم آذر 1389 ساعت 20:1 توسط ن.ب |

بالا آورده های ذهن یک آدم ناشتا!

از همه چیزمی گذرم:اسمت-جسمت-فکرت-روحت....نه!خب!...قسمت کوچکی ازروحت را به من ببخش...به اندازه ی قلب نقاشی کودکانه ای....هذیان می گویم ....بیخود می خواهم خودم را به تو منگنه کنم!

ازهمه چیز می گذرم...فقط صدای قلبت را زمزمه کن درگوشم!...قلبم فراخ تر ازاین سینه می تپد...درخواب مهمل می بافم...فکر کنم آخر شاعر نشوم!

ازهمه چیز می گذرم جز رویای کودکانه ی پدرم*!

پاهای درازت را در بیداری من جا گذاشته ای....ازخودم می گذرم....فقط قسمت کوچکی ازروحت وصدای قلبت را برایم هدیه بگذار...ببخش اگر در خواب برایت حرف می زنم!

8/8/89  23:11  برای کسی!


در عقربه فرياد می زنم
در پنجره.
آوازم در خانه‌های شما می‌پيچد
تيک‌تاک تيک‌تاک
وبدون آن‌که شنيده شوم
گم می‌شوم.

(سجاد زند)

 

وقتی كه هر لحظه می‌مردم و

                                        به دنيا می‌آمدم

وقتی كه تو نبودی و بودی 

وقتی كه گريستن ،همان خنديدن بود

حس می‌كردم كه تنفر من از تو

همان عاشق‌ات شده‌ام است و

                                                هيچ،

هيچ بار ديگر دوستت نخواهم داشت

وقتی كه از ته دل

می‌خواهم كه ديگر تنهايم نگذاري

(سجاد زند)

 

«آن جا واین جا»

وضع ما درگردش دنیا چه فرقی می کند

زندگی یا مرگ،بعد از ما چه فرقی می کند

ماهیان روی خاک وماهیان روی آب

وقت مردن،ساحل ودریا چه فرقی می کند

سهم ما ازخاک وقتی مستطیلی بیش نیست

جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟

یاد شیرین تو برمن زندگی را تلخ کرد

تلخ وشیرین جهان اما چه فرقی می کند

هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست

خانه ی من با خیابان ها چه فرقی می کند!

مثل سنگی زیرآب از خویش می پرسم مدام

ماه پایین است یا بالا چه فرقی می کند؟!

فرصت امروز هم با وعده ی فردا گذشت

بی وفا!امروز با فردا چه فرقی می کند

(فاضل نظری)

 

 

....های                                                                                          

              آقايان

            های

           ای کشته مرده‌های کفرو جنايت و قتل 

             از شما می‌پرسم

             چهره‌ای آرام‌تر از چهره‌ی غمگين من ديده‌ايد آيا؟ 

           وقتی آرامم

             انگار خودم نيستم

             انگار کسی در  درونم

             دست و پا می‌زند

              الو،مامان؟

              مامان !

              پسرت مريض شده است

              پسرت بهترين مريضی دنيا را گرفته است

               مامان

               دل پسرت دارد می‌سوزد

                مامان 

                به خواهرها بگو

                 به لودا ، به اولگا بگو

                 پسرت 

                 برادرشان

                  در به درشده و

                  کسی به حرف‌هايش گوش نمی‌دهد.

                  کسی به شوخی‌هايش نمی‌خندد

                   دهان جزغاله شده‌ی پسرت

                   روسپی خانه‌ی آتش گرفته‌ای است

                   و مدام روسپی‌های برهنه‌ای را بالا می‌آورد.

 

                   .... آتش‌نشان‌ها کمک

                     قلب آتش گرفته‌ام را به آرامی خاموش کنيد

                     خودم برايتان آب می‌آورم...

                     مامان من شاعری نمی‌دانم

                      در نمازخانه‌ی قلبم شعر می‌خوانند...

                                              

                      اگر بخواهید 

                      ديوانه می‌شوم

                      رنگ در رنگ می‌شوم

                       اگر بخواهيد

                      حتا از نرم هم نرم‌تر می‌شوم

                          مرد ، نه

                            ابری شلوار پوش می‌شوم .....

(مایاکوفسکی*)


*یعنی رویای کودکانه ای که من ازداشتن یه پدر واسه خودم دارم!یکم ترکیبش بد ساخته شده بود گفتم توضیح بدم!کژ تابی داشت!

*شاعر مورد علاقه ی بابایی واین شعر هم شعر محبوب باباییه!ابرک شلوار پوش!(واقعا این شعر عالیه!می میرم براش)

پ.ن1:با نیمه رفتیم داستانمون رو تحویل دادیم...روز خیلی خوبی بود هم با نیمه!هم ؟!هم...هم...هم...بماند!شنبه ی خوبی بود!خیلی خوب!اولین!خوب!...یه خاطره!

پ.ن2:فاضل نظری می خونم ازعاطی کماندو جووونم بالاخره بعد 1سال گرفتم وقت نمیشد!بعضی شعراش واقعا شاهکار بعضی عالی بعضی خوب...

پ.ن3:من خوبم!نیمه خوبه!ما همه خوبیم اما تو باور نکن!...

پ.ن4:ناطور دشت می خونم!تازه فهمیدم طعم شاهکار چیه!من عاشق هولدنم!اعتراف!شایدم عاشق سلینجرم!کی می دونه؟!

پ.ن5:جدا الان می خوام برم سری7 قهوه تلخ ببینم!همش نت بودم!درسم نخوندم!وای خدا!...

پ.ن6:وبلاگ دوست جونمان شبنم کپک رو هم بخونین طاهر خانی شاعر وترانه سرا!بانوی همایونی ما!و شبنم او!به ما چه!؟این کیه!؟...مگه نه شَبی جون؟!هوا گرگ/ ومیشه؟!(وبش اینه)

پ.ن7:سووووت می زنیم(کسی منظورم رو می فهمه؟!نیمه نگرفته بود توضیح دادم!)یعنی بیکار می چرخیم نسبتا!بستگی به جاش داره مثه کپک!پیچیده است!

پ.ن8:ببخشیدا!گور پدر ویرایش و اینا!اصلا حال ندارم!گرممه!پختم جلوی این شوفاژ...خوابم می آد...گشنمه!درسم...هی می خونیم دیگه!آخه یکی نیس بگه انتخاب داستان حضرت خضر واسه قصه های قرآنیت چی بود!دوسش دارم خب!ولی زیاده!خدا ما را بیامرزد...!

17/8/89:بازم دیشب حواب رسول یونان رو دیدم!عجیبه!چرا گروس رو نمی بینیم!:-)) خواب بم ریخته ای بود!اما یونان جدا یونانی بود!آروم!خونسرد!جذب کننده!با شعرای محشرش!مهربون!خیلی شلوغ بود!دوستامم بودن!


+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان 1389 ساعت 20:29 توسط ن.ب |

sad eyes never lie!*

ماه الان رو خیلی دوست دارم ساعت 6و رب و...بعدازظهره بیستم مهره....ماه هلاله یه هلال هوس انگیز و درخشان...رنگ آسمونو دوست دارم ته مونده ی روز هنوز اون ته ته های اسمون دیده میشه یه سرخی کِدِر...وسطای اسمون یه آبی خاصه...نیلی،نه یکم ازنیلی قشنگ تره خیلی خاصه...بالاترش ابی پررنگه...بالاتر تاریک تره...ماه همون بالاست واون پایین ترها ناهیده! هیچ جوره با بهترین دوربین ولنز دنیا نمی شه ثبتش کرد...فقط می تونی نگاش کنی وحظ بعد تو بایگانی ذهنت قرارش بدی...کمی پایین تره ماه یه خط وسط آسمون افتاده...خطی که وقتی هواپیما زیاد بالا بره تو اسمون میفته....من بچگی ها میگفتم موشک رد شده که این خطه افتاده...بچه بودیم همه چی شیرین تر وجالب تر ورنگی تر بود...

من کلا خیلی دوست دارم ساعت ها بشینم و مردم رو نگاه کنم-البته چون تو شهرم وشلوغی واینا حتما باید هندزفریم باهام باشه وگرنه دیوانه میشم برعکس تو طبیعت صدای اب وباد وپرنده ها وبع بع گوسفندها مگه اینکه عقلمو ازدست داده باشم هندزفری بکنم تو گوشم!!-نگاشون می کنم همین مردم خودمونو و خیلی بده...عصبین...خسته..درگیر روزمرگی...اخمو...باهم دعوا دارن...عجله دارن واسه غرق شدن تو این زندگی وتکرار و روزمرگی...شاید ما هم بزرگتر شیم این مدلی شیم با این قیمت ها و کار و همه چی...این وسط وقتی کسی رو میبینم که بشاشه خوشم میاد لبخند میزنم بهش...از مادرایی که سر بچشون داد میزن یا ولشون می کنن به امون خدا یا...یا می زننشون متنفرم دوست دارم دستشو بگیرم وبرگردونم به سمت خودش...نمی دونم شاید منی که انقدر بچه ها رو دوست دارم وقتی مادر شم دعواشون کنم-داد بکشم-ولشون کنم به امان خدا-یا یا بزنمشون...ادم ها بزرگ میشن عوض میشن...من همین الانش با اینکه پسرخاله کوچیکمو دوست دارم وقتی نزدیک فیلم ها و کتابام بشه  ودست بزنه شاکی میشم...اما واسش کتاب می خرم کتاب خوندنو دوست داره وماشین بازی رو بیشتر!!با هم مجله می خونیم واون فقط عکس نینی هاشو نگاه می کنه...وقتی ماد تو اتاقم عکس یه نفرو خوب میشناسه!؟حدس بزنید؟...بابا جانی ام رو...بهش می گه عمو جانی...من بهش یاد دادن ازبچگیش...بعد می گه اون یکی ام عمو جانیه؟اون چی؟این؟اون وریه؟...ولی فقط اون عمس بزرگه رو واضح تشخیص می ده ومیگه عمو جانی...اولا می گفت عمو نانی!!!

الانم عاشق لپای دخترخاله امم خواهر همین پسرخاله ام...کلی لپ داره ومن بوسش می کنم اما دوست دارم گازبگیرم که فعلا خودم رو کنترل میکنم اخه کوچولو ا دردش می آد...من تمام نداشته های خودم رو برای بچه ام جبران میکنم...نه وسیله بازی واینا....تما رویاها...محبت ها...بازی ها...همه چی...دستشو می گیرم ومی برمش تو دنیای رویا تا ازهمون اول یاد بگیره اگه رویا نباشه زندگی ادم رو خفه می کنه...زندگی بعضی وقت ها آزار دهنده وبیشتر وقت ها قشنگه...اگه بخوای زیبا ببینیش واست قشنگ میشه...من دوست دارم بچه ام دختر باشه...خوشگل باشه...منو دوست داشته باشه همین کافیه...

***

گاهی اوقات به ادم های دور و برم نگاه میکنم عین خیالشون نیست که زمان میگذره...راحتن-سخت نمیگیرن...این نشد یکی دیگه...رویا ندارن....آرزو ندارن یا اگه هم دارن کوچیکه...تصورای بزرگ-فکرای بزرگ-خیال های بزرگ ندارن...برخی اوقات فکرمیکنم نکنه من حقشونو خوردم که قد یه دنیا آروز وخیال و رویا دارم...بعضی هاشون اصلا واسشون مهم نیست تهش چی بشن فقط وقت رو می گذرونن ومن می خوام بزنم تو سرشون ووقتشو ن رو بقاپم!آخه یعنی چی که هیچی نمی خوان...آخه خدا ما رو افریده که تهش پفک نمکی شیم؟البته پفک نمکی هم گاهی لازمه...اما آخه...ای بابا بعضیا رو اصلا نمیشه هل داد-عوض کرد....من کلی زور می زنم یارو رو بیارم توباغ روش کار کنم تهش می گه اه زندگی بده-من بدبختم-اصلا همینی که هستم خوبه-من چیزی نمی خوام... واون موقع است که می خوام یه چک بزنم تو گوشش تا گوشی دستش باشه که خیلی خنگی....برخی اوقات میگم به درک بذار یارو بمیره به من چه!هان!ظالمم؟نچ عزیزم وقتی واسش طناب می اندازم روشو می کنه اون ور و فریاد می زنه:آی کمک!!...پس بذار تلف شه...یه سریا اولش جو گیرن اما بعد وقتی قاطیه زندگی شدن همه چی یادشون میره وآرزوهاشونو تو سطل آشغال دنیا می اندازن وبه چندتا چیز کوچولو دل خوش میکنن...نمی خوام خیلی چیزا رو نهی کنم نه اما بزرگ فکرکن...عالی زندگی کن...حقیر نباش...تلاش کن-امتحان کن-تقلا کن-دستت رو دراز کن...شاید شد-شاید بدستش آوردی...خوشبخت میشی...

***

دارم چای سبز می خورم...خیلی چای سیاه خور نیستم...فقط صبحونه ها می خوردم که حالا یه سالیه اونم زیاد نمی خورم ومدام چای سبز میزنم به بدن...صبحونه...گاهی هم بعدازظهر ومواقعی ک سردرد دارم...تلخه اما خوبه...بدون هیچی خوردنش رو دوست دارم...خالی...

جدیدا وقتی هوا ابری میشه من این اصطلاحو تو ذهنم میبینم«وقتی هوا ابری میشه مثل این کارتونا یه ابرسیاه می آد بالا سرم وذهنم رو تیره می کنه!»  آره دیگه موقع دوران راهنمایی  وکودکی ام نیست که عاشق هوای ابری وبارون باشم(البته من به شخصه عاشق بارون مدیترانه ای وبوی نمِ بارون هستم) تاریکی دراز مدت رو دوست ندارم...نمناکی طول دار بهم نمی چسبه...اون روز تو یونی بودیم ازهمون صبح هوا ابری بود ومن خوب نبودم-معمولا بد اخلاق هم میشم+سردرد- اما همه چی بعدازظهرش بود...ارموقع برگشت ازیونی بهم ریخته بودم...ذهنم رو یه چیزی داشت می خورد....هیچ وقت نمی فهممم چیه اما گه گاهی سراغم می آد-پارسال زیاد دچارش بودم به خاطر خستگی ازدرسای کنکور-خلاصه هجوم آورد...دپ زده بودم...یه پیخ کافی بود تا سیل اشکم جاری شه....نیمه اس می داد ومن می گفتم خوب نیستم...آخر طاقت نیاورد...زنگ زد...قبل زنگش یه کم گریه کرده بودم...وقتی زنگ زد خودم رو کنترل کردم...اما دست که گذاشت روش نزدیک بود منفجر ش باز بحث رو کشیدم به مسترزد واینکه شماره اش رو گرفتم زنگ بزنیم هماهنگ کنیم...باز نیمه گفت چته؟عوض نکن بحثو...آخر که دید هی خودم نیستم وآه می کشم بحث رو عوض کرد ویه کم از جو گفت وخندیدیم!...حالم جدا بد بود اما بعدش کم کم خوب شدم...خوب...اما نیمه ام  نمی دونست من وقتی طرف دست بذاره رو اون علت حال بدم که اصلا نمی دونم جو گیرمیشم ومی زنم زیر گریه...آجی فرگل(یکی ازدوستای قدیمی قدیمیم!که شبیه همم هستیم ازنظر فیس) دست که میذاشت من منفجر میشدم بعد بغلم می کرد... ومن گریه...اما نیمه این کارو نکرد ومن بهتر شدم...مرسی...فرداش نیمه ام رو دیدم کلی چسبید...وقتی فهمید صدای مترو اذیتم میکنه-وقتی حرکت میکنه اصلا نگاه نمیکنم سرگیجه ام میگیرم-دستش رو گذاشت رو گوشم که اذیت نشم که صداش رو نشنوم...اما خودش اون صدا رو مترو رو حرکتش رو دوست داره...ما مکمل همیم تضاد گاهی لازمه...بغلم می کرد وبغلش می کردم-من کلا زیاد دوستام رو بغل میکنم عادت دارم احساسم رو اینطوری می تونم بگم تو حرف زدن فلجم...-آخرش تو مترو سرم رو گذاشتم رو شونه اش یه آهی کشیدم احساس عجیبی بود...آروم بودم...وقتی فرم مشاوره یونی رو پرمی کردم همش سوال کرده بود«درفلان مواقع پشتیبان دارین-کسی رو دارین باهاش درد ودل کنین-کسیو دارین باهاش راحت باشین-کسی رو دارین مشکلاتتون رو بهش بگین-کسی رو...- من تمام مدت به نیمه فکر می کردم که آره بابا من یه نیمه دارم که جواب همه ی این سوالات رو مثبت کنه...من فقط دوستام رو دارم...قبلا هم گفتم...

***

استادامون رو کلی دوست دارم...استاد شاد منش عزیز کلی بابت نوشتن زندگی نامه ام تحویلم گرفت وسرخ شدم...ازم تعریف که می کنن مغزم اِرُر می ده و همیطوری مات می مونم...احساس می کنم درگوشی به استاد پارسا هم گفته چون اسمم رو دویار خوند بعد یه نگاه کرد گفت قرار نیست تو بحث ها ساکت بشینین...بهادر جوووون عالیه مدام شعر میخونه...می خونه...محو میشوم...غرق می شم... وبعد خیس ازآبِ شعر بیرون میپرم....بلاغت ادبی باهاش داریم یکم درس می ده وتمیرن وهمش شعر می خونه بچه ها گوشی میذارن وصداشو ضبط میکنن من می نویسم اونایی رو که دوست دارم-همش دوست داشتنیه-کلاساش عالیه چون همش غرق شعرای تازه وناب میشی که تا حالا نخوندی...امروز یکی ازشعرای حضرت سلیمان رو خوند فکم خورد زمین این شعر قدیمی وکهن چه تعبیرهایی داشت عالی....شعر شاعر زن عرب رو خوند برامون...بعضی هاش دوست داشتنی بود...ابراز احساسات هم می کنم این عالی بود...من تو چهره ام حسم مشخص میشه واسه بعضی هاش می خندم...با بعضیاش چشام گرد میشه واستاد قشنگ اینو میفهمه...خودشم کلی ذوقاش رو می گه...گاهی اوقات بعضی جاهاشو دوبار می خونه....

حالا کمی بخندین(خدا گفته شاد کردن مردم ثواب داره): یکشنبه (همون روزی گه شبش دپ زدم)ساعت دوم با بیات(همون هیتلر) کلاس داشتیم کلاس خایل تو دانشکده ادبیات وعلوم انسانی خودمون نداشتن رفتیم دانشکده علوم طبقه3 من کلم رو تو آزمایشگاهش کرده بودم که ببینم چه حالی مینکه کلی لوله وظرف واینا باحاله الیته یکی ام اونجا بود من حواسم نبود ازفضولی من خنده اش گرفت...خلاصه-کلاس هم حال داد قرار بودداش آکُل رو نقد کنیم اما یه سریا نخنوده بودن بعد استاد واسمون بچه ی مردم آل احمد رو خوند انقدر باحال می خوند مخصوصا دیالوگای بچه گونش رو(مامانی بریم چیشمیش بخریم...) وبعد نقدش وکلی حرف اینکه مادره نامرد بوده وفقر وکلی نکته های ظریف بحث کشید به هدایت وافسردگیشو اینکه اززن ها بدش می اومده یا نه...که استاد نتیجه رو منفی اعلام کرد...وبچه ها گفتن استاد خودتون چی سرخ شد گفت اینا رو گفتین ب اینجا برسین...می خندید وقتی می خنده خیلی بانمک میشه خنده ات میگیره...)موقع برگشت طبقات رو پایین می اومدیم من داشتم با زهرا-دوست 40چراغی وباحالم که خیلی خوشحالم که باهاش دوست شدم مطمئنم اگه بخواد آدم بزرگی میشه خوب نقد وبحث میکنه(زهرا وب رو خوندی جوگیر نشیا...شوخی کردم به خودت کلی بِبال...) تو همین موقع ها پام رو گذاشتم وسط لبه ی پله(پله هاش قدیمی وساییده شده بود یعنی سرش گرد بود ومنم کتونی پومای عزیزم وجیگرم که کلی پول بابتش دادم(پُز دادن در حد بنز رو داشتین؟) که کفش صاف ولیزه پام بود...بای بای...4تا پله رو یاهم رفتم پایین...بع...له دستم وپام ولگنم به فنا رفت...شانس آوردم کیف کولی ام کمرم رو حفظ کرد...زهرا کمکم کرد بلند شم...همه پایین پله ها می گفتن«وای چی شد؟صدا چی بود؟» وبعد همه وارسیم می کردن«خوبی؟چیزیت نشد...وای خیلی بد خوردی زمین...جاییت درد نمکنه...داغی بعدا درد میگیره... واینا» مریم می گفت صداش خیلی خوف بود گفتیم چی شد...خلاصه درصحت وسلامتیم شانش آوردم دوتا پیرپسر جلومون بودن بچه ها می گن یه کم خندیدن ورفتن-اگه چیزی می گفتن که خودم جواب می دادم....کلا خیلی خوب نبودن که بخوان ما رو ضایع کنن...والا- من خوبم!!حالا می تونین بلند بلند بخندین

این چه صیغه ایه کسی می افته میخندیم واسه خودم نمی گم اگه بنا به ضایع شدن بود اینجا نمی نوشتم...زشته به خدا باید کمکش کنیم اما بعضی جاها آره خنده داره مثلا یارو داشت دوست مارو نگاه میکرد یه دفعه دیدیم رفت پایین....افتاده بود پشت ماشینای پارک شده...بعضی چیزا اصلا خنده دار نیست که ما هی ایرانی ها می خندیم بهش...جا افتاده به همه چی بخندیم....منم خودم خوش خنده ...!

***

ازمترو بدم می آد چون زُل میزنن...از تاکسی بدم می آد چون این مردا نیست کم گندن ولو هم میشینن منه بدبخت عین کتلت میشم!میچسبم به شیشه یارو اصلا عین خیالش نیست هی می چسبه به آدم...روت رو برم!!

نیمه توی پاتوقی که تصویبش کردیم شگفت زده ام کرد یه کادو داد...یه گنج...یه قسمت گران بها ازخودش...اون کتاب کیمیاگر رو بهم داد...گفته بودم برام بیاره بخونم اما اون کادوش کرد!الان رسیدم به جایی که پسره عاشق شده...اصلا  فکرنمی کردم اسم دختره فاطمه باشه!آخی...من قبلانا قبل اینکه راجع به این کتاب واینا بدونم به دنیا یه جور خاص نگاه میکردم نشونه ها هستن بعضی وقتا درست در می اومدن اما گاهی اوقات نه!...دوسست دارم این کتاب رو...دوست!

بالاخره شماره جدید 40چراغ به دکه ی ما هم رسید،کلی ذوق کردم جای یه شماره دوتاست!ویژه نامه ی توپ!دارم تند تند می خونم وای یه تیکه آثارغرال پرتو ور گذاشته نمی دونم کیه ولی کاراش خیلی خیلی خیلی بهم چسبید...رویاگونه است....عالیه!دوچش دارم!

رفتم تو بُزی کارتون وای کارای مستر بزرگمهر حسین پور عالیه...حیفه این آدم نیست...می ترسم تو ایران حروم شه...طرحای کوروشش که حرف نداره ابهت خاص و کبیر بودنش رو به رخ آدم میکشه!

بازم بعدا وصف حال می گم....

http://ups.night-skin.com/uploads/89-6/1303613308.jpgمستر زند و سعیدی که وسط کادرن جلوی مستر خاتمی....نیما دهقانی ام کوشه کادر سمت راست دومین نفر(بعد ازاون عینکیه)...شرمین نادری هم که بغل معتمد اریای عزیزه....عرفان نظرآهاری هم اون وسطه بغل رهنما بقیه هم که خیلی هاشون اشنا ان دیگه...این عکس رو اقای مهندس ح.ب لطف کردن فرستادن برای بنده کلی ممنون

* اسم یکی ازآهنگای انریکه که خیلی این آهنگو دوست دارم!من بیشتر آهنگاشو دوست دارم!

پ.ن:این مطلب دیروز تایپ شد وامروز گذاشتم تو وب!واسه اریخ اولش گفتم که بدونین!

فداتون...


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389 ساعت 16:25 توسط ن.ب |

Hold On

«محوِ تو»

چند وقتی است شعرنمی گویم

لِی،لِی می کنم میانِ کلمات، اما

پیدا نمی کنم آن چه را که می خواهم

چندوقتی است،نقطه ها

ته نشینِ ذهنم شده اند

چند وقتی است،محو تماشای توام

بهترین وزیباترین شعرِدنیا!

برای همین است که مدتی است

شعرم نمی آید

شعرنمی گویم

نه اینکه نخواهم،نمی توانم که بگویم

چند وقتی است،این برترین شعردنیا

مقابلم می نشیند ومرا نقطه ی برخورد

کلماتش قرارمی دهد!

برای همین است که چند وقتی است

نقطه ها...        (نیلو.ب)

-         فقط نیمه ی من می تونه شخیص بده این شعرو واسه کی گفتم!(تیکه آخرش شاید،شاید ممکن بشه)

قلبم مثل بمب ساعتی ای شده که هرلحظه احتمال انفجاردارد!نمیدانم ازترس-عشق-نفرت-تشویش...ازکدام است؟

دلم می خواد شلوارجین ابی یه کم دم پاگشادم رو با تاپم واون ژاکت نازک روش که خیلی دوسش دارم رو بپوشم وکتونی سفید محبوبم رو پام کنم وهیچی سرم نکنم!نه شال-نه روسری-نه کلاه-هیچی!

وتمام این کیلومترها رو تمام این فاصله رو بدوم تا جنوب تا قشم تا دریای داغ!انقدرتند بدوم که پاهام داغ کنه وباد موهامو ببره!

و بعد برسم به ساحل و آفتاب یه راست بالای سرم بتابه!کتونی هامو دربیارم وپرت کنم یه کناری وپاهای خسته ام رو فرو ببرم تو شن های داغ و ولو شم رو ساحل!

و بعد بلند شم ویه راست بپرم تو بغل دریا باهمون لباسام بپرم تو آب ومشت،مشت آب به هوا بپاشم وبخوابم رو آب وموج چپه ام کنه یا که نه برم اون وسطا زیرآبی برم وهمینطوری زیرآب مثل یه ماهی شنا کنم!انقدرزیرآبی برم که خسته بشم وبعدش یه قلاب ماهی گیری بگیرم ویه طعمه ببندم به سرقلاب وروی صخره وایستم وبندازمش تو آب وکلی ماهی رنگی بگیرم وبعد دلم بسوزه وهمشونو سریع پس بدم به مادرشون، به دریا!

دلم می خواد یه دونه ازاین قایق های چوبی 2نفره که من فعلا 1 نفرم بردارم و پارو بگیرم دستم وآب ها روکناربزنم وبرم وسط دریا واسه خودم جیغ بنفش بکشم یا آوازبخونم با صدای داغونم یا کفِش درازبکشم ویه کتاب بگیرم بالای سرم و بخونم یا یکدفعه ای بزنه به سرم بپرم تو آب وبخندم به دنیا به واقعیت، حتی به رویاهام!

دلم می خواد دوچرخه بردارم ورکاب بزنم وهمین طوری توی خیابونای ساحلی بچرخم ودستامو بازکنم وصورتم رو مقابل باد بگیرم که این بادِ داغ موهامو ببافه، که آفتاب صورتم رو بسوزونه،که من عشق کنم با این کارا،که فریاد بکشم:شاد ترینم اگه رویاهام تجسم پیدا کنن...

الان که دارم می نویسم دستام یخ کرده،دلم غنج می ره،...یه بغضی تو گلومه که قورتش می دم مثل همیشه!...

دلم می خواد تمام مسافت ساحل سیمین رو ازسرتا ته بدوم وبالا بپرم یا رو شن ها نقاشی بکشم با انگشت یا یه قصرشنی بسازم که تهش موج ها اونو بخورن!یا برم تو پارک زیتون ویه بستنی مخصوصشو بزنم به بدن که کلی انرژی بگیرم!

من دلم طبیعت می خواد:جنگل-دریا-ساحل-کوه-آبشار-غار-برکه-گل-درخت-قنات-دشت-صحرا و...من دلم این ساختمونای بلند که چهره ی دنیا رو خط خطی می کنند نمی خوام!

دلم می خواد شب که شد لب ساحل آتیش روشن کنم وبشینم وبه ماه وستاره ها زل بزنم ویواشکی بدون عرض معذرت رو دنیایی که ساختیم بالا بیارم!یا نه دنیایی رو که به خوردمون دادن همشو، تاآخرین تکه وذره بالا بیارم!

«نوشِ جان»

دوست دارم

ماهِ کامل را بگیرم

در بشقابت بگذارم

و قاشق،قاشق دردهانت!

تا مثل من

مجنون شوی!      (نیلو.ب)

من دلم خیلی چیزا می خواد که این جا مجالش نیست اما سینه ی دفترخاطراتم پراز این خواست هاست دلم به حالش می سوزه! من دیوونه ام نه؟ همین الان گریه ام گرفته به خاطرخودم –رویاهام-آرزوهام که بعضی هاشون کوچیک و دست یافتنی ان اما نمی شه...وبعضی هاشون انقدر زیبا وبزرگن که درکش برای بعضی ها سخته وخنده آوره!

دلم می خواد مو های حلقه،حلقه و پیچ دارم رو تو باد رها کنم ودستامو مثل بالهای هواپیما باز کنم وخورشد رو بغل کنم وباهاش زیرآبی برم تا اعماقِ این آبی تیره رو روشن کنم مثل روز! دنیایی من خیلی رنگی تر وظریف تر ازچیزی هست که فکرمی کنید یا فکر می کنم! برای همینه که تو این شهرسردرد می گیرم  وهمیشه عصبانی و خشنم!چون این آدم ها پاروی دنیای من می گذارند وهرروز دلم می گیره مثل ماهی داخل تنگ،پرنده ی توی قفس!چون می ترسم رویایی دنیایم را به خاک ببرم،می ترسم دنیایم دورازدسترس بشه!

قاقیم را بدهید با چند کتاب ویک قلاب و عروسکم دریا(عروسکی که ازکودکی دارمش) می خوام فرار کنم،پناه ببرم به دنیایم.اگر توهم ازرویاهایم بیرون بیایی ودست دردستم دهی وپا به قایقم بذاری تا ابد برایت پارو میزنم ازهرچیزی که بیزاردت دورت می کنم! تو فقط ازاین حبابِ خیال بیرون بیا!...سند دنیایم را به اسمت می زنم!

شاید باید تو طول این سفرنیمه ی عزیزم یا فردی که تازه وارد رویاهام شده رو همراهم ببرم!یا هردو!

پ.ن1:اگه اشکال تایپی داره ببخشید وقت نکردم ویرایش کنم...معذرت اگه طولانی ویه کم تکراریه

پ.ن2:نظرتون رو راجع به شعرام حتما بگین!

پ.ن3:ادبیات داستانی تربیت معلم روزانه قبول شدم کلی جیغ کشیدم عالیه...حتما اول مهریه آپ راجع به دانشگاه واینا می ذارم...راستی به احتمال دارم معلم داستان نویسی منطقه 6 می شم!(بیچاره شاگردام:-)) )

پ.ن4:من کلا عاشق عدد چهارم اینجا می خوام بگم من یه نیمه دارم به اسم دخترباد که عاشقشم خیلی ماهه خواستم اینجا همین جا ذکرکنم!

پ.ن5:واو منشور کورش عزیزم برگشت!برای 4ماه درایران!4:25 صبح شنبه ازفردوگاه امام با گروه بریتانیاییش ومحفظه ی شیشه ایه مخصوصش به موزه ملی انتقال یافت...ماله خودمونو به خودمون قرض می دن!هنوززمان بازدید عموم رو اعلام نکردن...کی میاد بریم موزه؟بهتر که انوره حداقل ازش محافظت می کنن!!!

پ.ن6:خوش به حال نویسنده وب پاورقی ها که کتاب شعررسول یونان بهش دادن!

پ.ن7: جدا ما داریم دانشجو می شیم؟آره نیمه؟آره اقای مهندس ح.ب ؟آره؟....نه!


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389 ساعت 12:46 توسط ن.ب |

چه زود پاییز شد....

3شنبه 2/5/89

ساعت حدودا نزدیک4!دارم به یه دوست اس ام اس می دم که ازگم شدن خلاصش کنم،کمکش کنم هدفشو پیدا کنه اما...

مثلا رو تخت دراز کشیده ام که بخوابم چشمام داغه شدید خوابم می آد!همش خمیازه می کشم...هی اس ام اس می دم اما نُچ گوشش بدهکارنیست!

صدای رعد وبرق می آد،من توهم زدم؟نه داره می آد...چه زود پاییز شد حیف!پاییز رو خیلی دوست دارم اما چند ساله باهام لج کرده،سینوزیت نصیبم کرده!همش سردرد خیلی مزخرفه!همش خونه نشینی،مدرسه،سردرد،درس،سردرد،زنگ تفریح،سردرد...امسال دانشگاه،سردرد....

اس ام اس ها رسید به جایی که ازدوستام واسش می گم..ازتمام دوستای دور ونزدیک که هرکدومشون تیکه ای ازمنن!همه کاری واسشون می کنم،نه!سوپرمن بازی درنمی آرم درحد توانم وعقل!

ازیکیشون می گم که جدیدا شده نیمه ام! که با هم عهد کردیم...که خوش به حال من که اونو دارم...که مثل همیم(خیلی زیاد)،که اونم می نویسه،که ماهه،که دوسش دارم،یه جورایی خوبه آدم یه همچین تکیه گاهی داشته باشه...!

بارون گرفته،قطره هاش می زنه به شیشه!با اینکه کاملا پرده کناره اما نورکم شده،هوا گرفته،ابریه،قطره های ریز بارون می خوره تو صورت 3تا پنجره ی بزرگ مشبکی اتاقم! ومن رو تخت درازکشیدم که مثلا بخوابم...پشت به پنجره،پشت به بارون،دوست داشتم می رفتم زیرش ودیوونه بازی درمی آوردم،اما خیلی چیزا دُز خیلی کارای مُنگلیه منو پایین آورده....

به میزم نگاه می کنم به شال آبی لبه ی صندلی،به داستان های پرینت گرفته ی امروز ظهر نیل گِیمَن که دسته شده روبروی قفسه های کتابام رو زمین گذاشتم تا شماره صفحه هاشونو بزنم....به عکسای روی دیوارم،به مجله های کف اتاقم(دنیای تصویربا عکس رنگو-فیلم نگار ماه قبل-40چراغ400...)،به جین ایرروی میزم با اون جلد صورتی اش که رنگشو دوس دارم اما طرحشو نه!ضایع ترازاین نیست...ترجیح می دم عکس سریال2006 با بازی توبی عزیز بزنم روجلدش که حال بیام هروقت نگاش می کنم...!

به گیتارتو کیف کنارکمد دیواری...به سیرک عجایب دارن شانی که واسه دخترخاله ام خریدم که بخونه...

به شطل آشغال پرم!صدای بارون نمی آد مثل اینکه رفت تا که چند وقت دیگه کلی بیاد وبباره و هوا رو تاریک کنه...

به چیزایی که ازسقف آویزون کردم نگاه می کنم...تکه های جالب چندتا گل سر که من با نخ ازسقف آویزونشون کردم عجیب ورویاییه!

اس ام اس می ده!جواب می دم!خوابم پریده انگار...من هنوزتکیه دادم...یاد شاهزاده ی پارسی می افتم که امروزدی وی دی شو خریدم دوست دارم سریع وقت کنم ببینمش...کارگردانش می گفت سعی کرده تحریف نکنه تاریخمونو!البته می دونم سند الریخی نداره تحقیق کردم راجع به ش...می خوام ببینم جیک چطوری بازی کرده!؟

انگشتام دردگرفت!تق،تق می شکونمشون..خوابم می آد..دوباره چشمام داغه..ساعت16/20

فعلا که اس ام اس نمی ده...خوابم می آد...خودکارو دفترو می ذارم کنار که بخوابم...

بارون بند اومده اما هوا هنوز گرفته است،حال ندارم بلند شم ازپنجره ببینم!اما چه بوی بارونی خورد به مشامم اون موقع...چسبید،خیلی دوسش دارم....

خواب!16/22

پ.ن   تلفن زنگ خورد عمه ام بود...پنجره رو بازکردم وبیرونو نگاه!آفتاب اومد ،آخ جووون!16/27

پ.پ.ن   بعد داداشم زنگ در رو زد...من آخرامروز نخوابیدم....زرشک!

پ.پ.پ.ن با این پی نوشت ها یاد جودی ابوت جیگرم افتادم....اگه غلط تایپی اینا داره ببخشین زودی تایپ وآپ کردم...

پ.پ.پ.پ.ن:فعلا دیگه چیزی به ذهنم نمی رسه بگم...خواب آلودم آخه...خسته..گشنه...

پ.پ.پ.پ.پ.ن:من دیوونه ی آهنگ hold onجوناسام!!!واو...واوlove bugام نازه...واوبیشترآهنگاشونو دوس دارم...هورا...


 

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه دوم شهریور 1389 ساعت 18:25 توسط ن.ب |

تمام می شود شبی!؟...

-اه بسه!...پس کی می خوای بزرگ شی؟!

وشبی تمام شد!توفکررفتن بود ورفت!اما من ازیادش نمی کاهم...دلم همیشه براش لک می زنه،برای یک دقیقه همونطوری بودن...من همیشه بچه ام!بزرگ نمی شم(نمی خوام که بشم)همین وبس...!

دلم می خواد دوباره صبح پاشم وببینم توخونه ی بندرعباسمونم وبرم لیموترش ونارنج بچینم وباگلای کاغذی سوت بزنم.

مثل گل نیلوفر/چه به سرعت می گذرد زندگی ام/امروز...؟(موریتاکه)

دلم می خواد دوباره دستم ازدست مامانم جدابشه وتوبازاربندر(بندرعباس)گم بشم...

کاش می شد دوباره بندرباشم وبارون بیاد وبا بچه ها پاچه ها روبالا بزنیم ووبریم توی گودی ته کوچه که اب توش جمع شده ودوباره جیغ بکشیم وانقدربلند جیغ بزنیم که صدامونوکل دنیا بشنون...

شاید بشه دوباره با کل فامیل بریم طرق(روستای مادربزرگم اینا 20کیلومتربعدازنطنز)وبریم بالای کوه تلوگری وحسین دیوونه ما بچه ها روبندازه توسه تا حوضچه ی اون بالا ومامان اینا زیردرخت بشینن وپاشونوبکنن تو آب و میوه بخورند...اما دیگه نمی شه همه ی کوه روسوراخ کردن وسنگاشو می برن می گن سنگاش خوبه...حوضچه ها روهم خشک ودرخت-درختی که خودش تاریخی داشت-روقطع کردن.

دلم می خواد دوباره کل تهرانسررو با دوچرخه ی آبیم با مریم دخترهمسایه که بهش می گفتم آبجی بگردیم وبگیم وبخندیم.

مرا با خودت ببر/حال که ازبند رهامی شوی/ای بادبادک...(تاما)

کاش می شد دوباره ازاون لباسای پرنسسی(؟؟؟!؟!!)بپوشم وموهامو شونه کنم وتوکوچه های کوی پلیس بندربدوم وفریاد بکشم وبخندم...بی خیال فردا...بی خیال آینده...

شاید بشه دوباره توخلوت بازارسیمرغ یا مرجان قشم باشم وکل پاساژرو زیرو روکنم وی توشلوغی های بازارستاره گم بشم بی خیال پیدا شدن چون عین کف دست بلد بودمش!

دلم می خواد دوباره برم کوچهی آخرکوی پلیس وسا عت ها وایستم وکُناربخورم یا برم خونه ی همسایه وگاروُم زنگی(یه چیزتو مایه های آواکادو)بخورم...

چی می شد دوباره بچه می شدم ومامان اینا می بردنمون طرق وتو خونه ی قدیمی ننجون قمر(مادربزرگ مادرم) وسط حیات همه ی بچه ها روبا آب تانکرحموم کنن وما قربزنیم وشبا زیرهمون سقف چوبی بخوابیم ویا توحیاط بازی کنیم وانگورسبزوگردو بچینیم وبخویریم وهیچ وقت نزدیک اتاق آبی ته حیاط نشیم(اون اتاق بعدسیلی که اومده بود تخلیه شده بود که مبادا روسرکسی خراب شه،سیل طویله ونصف حیاط رو خراب کرده بود)اتاقی که بالاخره من رفتم توش!و دیدمش... دلم برای آلزایمرننجون هم خیلی تنگ شده حیف...همین دوسال پیش رفت،یه پیرزن صد وخورده ای ساله...

کاش می شد دوباره با داداشی اینا می رفتیم لب ساحل قشم وداداش قلاب ماهی گیری دستی اش رو می انداخت تو آب و ماهی های رنگی می گرفت وآخرسرپاش لیزمی خورد ومی افتاد توآب وما مثل اون موقع ها سوژه اش می کردیم و ته اش همه تن به آب می زدیم!

y9p9udfy42yr252piud.jpg

دلم می خواد مثل اون وقتا بعدازظهرا جودی ابوت ببینم وباهاش شلنگ تخته بندازم وبخندم ویا دوباره آنه ببینم ودست به دستش بدم وباهاش غرق دررویا بشم وباهاش گریه کنم(فکرکنم مسئول تخیلی وتوهمی شدن من آنه بود،من می بخشمش چون نعمتی بزرگ بهم داد!؟)

کاش می شد دوباره با دوست پدرم سوارمروارید(قایق تفریحی اش)بشیم وبریم وسط خلیج فارس واون ماهی بگیره وماعروس دریای ها رو اذیت کنیم واون وسط من دلفین ها رو(عاشق این حیوونم)بینم که دارن گروهی شنا م یکنن وبالا می پرن ومی رن زیرآب ببینم وازخوشحالی بالا بپرم...

شاید بشه دوباره کل فامیل جمع شیم وبریم طرق وسرزمین، وزعفرون بچینیم وما فنچ ها بعد یه ذره کاردربریم وبدویم سمت قنات وخودمونو بندازیم توآب ویه آب بازی حسابی بکنیم وبعدش بریم خونه ننجون قمر(اون یکی مادربزرگ ماردم)وتاپ بازی کنیم واون سیگاربکشه وما قش،قش بخندیم وزل بزنیم توچشمای آبیش وبه ما بگه«بودم مثل تومی شی مثل من» وما بدون توجه به معنی حرفش بریم سراغ گوسفند ها!

دلم می خواد بازم کل مسافت ساحل سیمین قشم روبدوم وبرگردم وخودمو برای زندگی گرم کنم!...

yzy9g2h9ah4e5sczyjgl.jpg

دوست داشتم مثل اون موقع ها برم تواتاق داداشی ونوارای شادمهر ومنصوروسیاوش رو کش برم وخودم تنهایی گوش کنم...نوارایی که هنوزنگهشون داشتم!

آخ کاش بشه بازم بریم خالدآباد(تو بادرود ازتوابع کاشان) وشب تو پشه بندبخوابیم وبه راحتی تمام ستاره های درخشان رو بدون هیچ ابرمزاحمی ببینم و تو باغ ها اناربچینیم وداداش شعرسهراب بخونه وبوی حرفای سهراب به مشامم بخوره...!؟

چی می شد اگه دوباره من ونفیس(دخترخالم که عین خواهریم)بریم خونه مجردی دایی بزرگه واون مثل همیشه نوارابی،گوگوش،حبیب رو تاخر،خره زیاد کرده وکاراشو می کنه ومتو.جه اومدن ما نمی شه وما گوشامونو بگیریم وبزنیم بیرون...

دلم خیلی چیزا می خواد وواسه خیلی چیزا لک زده اما گفتنش اونم اینجا فایده ای نداره...این منم با تمام کودکیم وخاطره هام...

بیا ره توشه برداریم/قدم درراه بی برگشت بگذاریم/کجا،هرجا که پیش آید/کجا؟/هرجا که اینجا نیست/اینجا بس دل تنگ است. (م.اخوان ثالث)

22t2iso1hwioralo2d5w.jpg

_____________________________________________________________

1-همچنان منتظردی وی دی زیرنویس داره ازروی پردهی بابا جانی(بدون زیرنویسش امده)شایدم هری پاتروترانسفومرز2 روهم بگیرم...

p90lp85419hnk8ccppzg.jpg

2-پنج شنبه به طوراتفاقی چارلی وکارخانه شکلات سازی رو ازکانال5دیدم(+تکرارش)وای این عظمت فیلم مبهوتم کرده بود.اینکه بخوای اسم کارگردانشو ببری باید باغرور وفریاد بگی:تیم برتون. اینکه از3جهت برام عزیزبود:بابا جانی-تیم برتون-رولد دال. ودوباره با دیدن بازی عالیه بابایی شوروشعف وجودم رو فرابگیره که این باباییه منه!محبوب منه...تیم کارگردانیه که سبک خاص خودشو داره وکسی بود که بعد اکران 300بهش اعتراض کرد وگفت من مطالعه ی عمیقی ازتاریخ ایران دارم وتمدن اونا چیزی نیست که توی این فیلمه(دقیقا همین کلمات نبود ولی همین بود) ویکی ازکارگردانایی که به مسائل جنسی توی فیلمش اهمیتی نمی ده.

o8zy09o3sm251jdb0io9.jpg

3-جوفراراززندان تازه ماروگرفته اونورتموم شد اینور شروع!پارسال نتونستم گیرش بیارم وامسالم مایه نداشتم(جاهای دیگه لازم تربود) وبعد خواستم ازرادیوفرهنگ گوش بدم که وی سی دی های دوبلش اومد وفعلا با اونا می بینم وای این ریتم هیجانی وعالی وبدون هجوفیلم منوکشته وبازیگراشم هم استایلشون هم چهره وهم بازیشون بسته!هیچ نقصی نسیت توفیلم...فکرکنم یکی ازبهترین سریالای عمرم باشه که دیدم!افتخاریه که آهنگسازشم یه ایرانی دورگه(آلمانی)است مرسی که جدیدا خیلی افتخارات داریم اونورکسب می کنیم.

foq9yuqpw6c7x1b8l5oj.jpg

vasuguqvgxplb9jmx6h8.jpg 

بهترازسریالای آبکی خودمونه!اما نه رستگاران چون فعلا ریتم خوبشو حفظ کرده وتبریک به مقدم واسه کادرای جیگرش-تبریک به فیلم نامه نویس به خاطراین دیالوگای عالیش وریتم خوب-تبریک به روناک یونسی به خاطربازی خوبش واینکه این دیالوگای محکم ومحکم تربیان می کنه(آخی روناک واحمدرضا زن وشوهرواقعین همینه حسش انقدرخوبه بازیگرمرد محبوبشم جانی دپه!))-تبریک به پوریا واسه اینکه اینجا ازهرلحاظ بهترشده(استایل-بازی)به خودشم می گم پیشرفتش عالی بوده.

4-هنوزم منتظرآلبوم جدید علی لهراسبی ام .ماله همه اومد(احسان-روزبه-سیروان-بنیامین)ماله این خواننده ی محبوب ما نیومد...دموش که خیلی قشنگ بود.

5-این کلاسای پیش ازالان کفرمودرآروده شرمنده اگه دیرآپ می کنم.

8cgt0rwyn763hl612pw.jpg

6-سریال مسافران رو اگه نخوایم به خاطرجلوه های ویژه ی نسبتا بدش نبینیم حداقل به خاطربرادران قاسم خانی ببینیم، نه به خاطررامبد- وانرژی خاصش- وحسین معجونی ببینید.

7-تبریک به بهدادی ها برای تئاترش-البته من ندیدم شایدم نبینم اما دوستان وصفشو کردن-،راستی جمعه پشت صحنه روزسوم رواز1فیلم1تجربه دیدین جالب بود...همینه که من عاشق لطیفی ام.

8-اگه دیگه ازوبم لذت نمی رین حتما بگین خواهشا چون من همش ازمورد علاقه های خودم می گم بگین نظراتونو گوش می کنم مرسی...


+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388 ساعت 19:17 توسط ن.ب |