تبليغاتX
ماه و سایه

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

من شهرزادنیستم/اماقصه گوی خوبی ام!(مهدیه لطفی)

پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391
م : شخصی نوشت ن : ن.ب

باتوهم بدرود کارلوس؟

زامسال متنفرم...بس است دیگر!موهایم به قدرکافی سفید شده اند در بیست سالگی!وقتی خودم را مقابل آینه دیدم باور نمی شد این ها همان موهای قهوه ای مشکی منند؟ و تو نمی بینی...(آپ مخصوص دارم واسه این نهنگ)

وقتی امروز میرم تو سایت و عکسش رو می بینم یخ می کنم.....نه کارلوس تو دیگه نه...لطفا!

همین چندوقت پیش مطلبی راجع به اش میخوندم که از ایده های صدسال تنهایی می گفت که با مارکز تبادل نظرکرده بودند و گفته بود رمان آخری که قراره بنویسه ازهمون ایده هاست!

دوست صمیمی مارکز و یوسا!

آئورایم خودش را به شیشه ی کتابخانه می کوبد از وقتی خبر را شنیده است...ویژه نامه های مجلاتم به هوا می پرند و ورقهای فوئنتسشان را نشانم می دهند سطرهایی که زیرشان را با قرمز خط کشیده ام!

خسته ام خسته...

فقط مارکز مانده است که به خاطرسرطانش زود بخواهد برود...حداقل بگذار امسال بگذرد...وگرنه دلم عجیب برای چشم های مهربان و خنده های انرژی بخشت تنگ می شود و مجبور می شوم سرهنگ آئورلیانوی محبوبم را از لای کتاب بیرون بکشم و مثل آن بارانها حالا حالاها در آغوشش ببارم و او فقط ماهی طلایی را کف دستم بگذارد...........

دنیای نو آن زمان آغاز می شود که دون کیشوت دلامانچا دهکده ی خود را ترک می کند به میان دنیا می رود و کشف می کند که جهان به آنچه او درباره اش خوانده شباهتی ندارد!(فوئنتس)




پ.ن:همیشه عقبم تازه دلم میخواست بیشترازت بخونم...لعنت به زمان!
لینک های خبر از خبرآنلاین:
مرگ نویسنده ای که به اسطوره ها جان بخشید
http://www.khabaronline.ir/detail/213905/culture/literature
دل همه برای او تنگ می شود(یوسا)
http://www.khabaronline.ir/detail/213935/culture/literature
غول ادبیات آمریکای لاتین در گذشت
http://www.khabaronline.ir/detail/213816/culture/literature



شنبه نهم اردیبهشت 1391
م : شخصی نوشت ن : ن.ب

نهنگی به بزرگی اقیانوس

آقایان خانم ها....!

این نهنگی که ما را قورت داده است کی تفمان می کند؟ چقدر باید یونس وار صبر کنیم تا بیرون بیاییم؟

این نهنگ استخوان هایمان را خرد خواهد کرد....

سال سخت


درسینه ات نهنگی می تپد...آخ!

این سطرها بعدا پر خواهند شد..............



سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391
م : داستان کوتاه های من/پراکنده نوشت ن : ن.ب

پاسخ نیل گیمن به نامه ام

Neil Gaiman@neilhimself

wwindgirl I think that is one of the most beautiful fan letters I have ever read, even if I didn't understand it all - that made it better

Neil Gaiman @neilhimself

wwindgirl if she keeps writing, I am sure she can.

 

کلمات توی سرم بلند می شوند در هوا چرخ می زنند و من مات و مبهوت می مانم که خوانده با همان صدای رسایش خوانده...سطرهای من را با همان صدایی که عاشقشم و می پیچد در گوشم وناخودآگاه به تصویرش خیره می مانم خوانده...

نیمه تمام کتاب ها از قفسه بیرون می آیند و به سویم هجوم می آورند نیمه با دست پسشان می زنم به صورتم می کوبند به دیوارمی زنمشان روی زمین می افتند بازبه هوا بلند می شوند مقابل چشم هایم می آیند می چرخند می چرخند جمله ها جلوی چشمم حرکت می کنند از صفحه های سفید بیرون می پرند روی پوستم می نشینند و آرام جذب می شوند...میان خروارها کتاب بیهوش می شوم...من را فرا می گیرند...کسی دست مرا بگیرد از این خواب عمیق بیرون بکشد انگار کتاب ها نفرینم کرده اند انگارنویسنده ها طلسمم کرده اند به جرم...کسی دستم را بگیرد بیرونم بکشد دلم می خواهد بلند شوم...بیاستم...دوست دارم بازهم پایم را در دنیای فانتزی خودم بگذارم دنیایی که قرار بود تو را و نیمه را با هم درش شریک کنم و خودم به تماشای همه چیز بنشینم...

نیمه یادت می آید؟همه چیز دنیای قبل مرا یادت هست؟آرزوهایم...فکرهایم...ایده هایم...یادت هست چقدر شبیه بودند؟...پشت تلفن از ایده های هم شوکه می شدیم...نیمه دست هایم را بگیر...ببر...بازهم ببر روی پل عابرپیاده انقلاب...بگذارهمه چیز در من زنده شود چرا کم کم دارم تحلیل می روم؟چقدر سخت است...بگوبازهم در گوشم بگوتصویری را که از من داشتی تا من هم تو را بگویم...نیمه قدم هایمان به کجا رسیده؟...راهنمایی که قراربود تا قله همراهت بیاید چرا پاهایش می لزرد؟نیمه پاهایم می لرزد کل بدنم می لرزد این رعشه دست من نیست...ازدرون سردم است...این زمستان کی تمام می شود؟...دلم راه رفتن می خواهد...

صددرصد اگه ازاین حال و هوا بیرون بودم وقتی که صبح پامی شدم و 15تا اسم ام اس نیمه رو می دیدم...وقتی که دیشب قبول کردم که نخونده نامه رو بفرسته چون گفت مفهوم رو میرسونه و زحمتش رو کشیده...وقتی من خواب بودم و نیل گیمنِ من نامه رو خوند و راس ساعت 12و26 دقیقه ی شب که ظهراونجا بود...قطعاباید می پریدم  هوا و جیغ می کشیدم...شاید هم مثل جودی وقتی که نامه های ب.ب.ل.د می رسید باید شلنگ و تخته می انداختم و دستاموتوهوا رها می کردم و همه رو کنار میزدم و با تمام انرژی می دوییدم...خیلی خوشحال شدم خیلی که وصفش نمی شه کرد که نویسنده ای که....(بازم باید توضیح بدم؟)...جوابم رو داد!به من گفت که مطمئنه می تونم پس باید بتونم...

نیمه کاش می دونستم چطور می تونم ازت تشکر کنم؟اگه نبودی شاید این نامه به دست نیل نمی رسید و خوانده نمی شد...عمق تشکرم رو حس کن...حس عمیق!

حال خوبی نیست وقتی که شادی ام با تو تکمیل نباشه...

تشکرازدوستای نازنینم+استادان عزیزم


آرش شفاعی نوشت:

دیگررمقی نمانده در این تخته بند/ای مهربانترین!نفسم را بیا بگیر

رضا صادقی نوشت:

خسته ام از تظاهر ایستادگی

دنگ نوشت:

ساعت باش برسان خود را به8 به قراری که گذشت و بمان!!

ف.فروغی نوشت:

مثه لاکپشت تو خودم قایم شدم

یزدانی نوشت:

+آخ که چقدرخاطره داره روزگاربی مروت/داره پیرت می کنه غبارسرد خاطره

کاش می فهمیدی این زندگی نیست فلاش بکه

یکی به فکر عزیزش خسته از این همه دوری


+اینجاسرده توهم نیستی/ اینجا سرده منم تنها

من اتفاقی بودم که انگارتنها توی چشمای تو رخ می داد

 

+ساعتارو به عقب برگردون/اگه فرصتی هنوزم مونده

بگوتوگذشته چی می بینی/که از آینده تورو ترسونده

ساعتاروبه عقب برگردون/اون همه خاطره رو پیدا کن

پشت این همه شب تکراری/1جهان تازه رو من واکن

من هنوززخمی خاطره ام/جزتو هیچ کس رو دلم مرهم نیست

اسم تو صدازدم وقتی که/حتی اسم خودمم یادم نیست

همه ی امیدمی این روزا/که نجاتم بدی از این زندون

توفقط اگه بخوای میتونی/ساعتارو به عقب برگردونی

هنوزم به دستای تو قانعم/هنوز عاشقم با 1زخم عمیق

می دونی نمی شه فراموش کرد

من از بس که توخوابتم زخمی ام/نمیشه که کابوسموگوش کرد

چطورمیشه با گریه هم دود شد

چطورمی شه با خنده هم زخم خورد /چطور میشه باعشق نابود شد

شبایی که می ترسم ازفکرهام/همیشه هوا خیس و بارونیه

دل شکسته نوشت:

امیرعلی: سوختم مادر سوختم.

من نوشت:

لعنت به پولی که نباشد تا کتاب بخری...این هم بن هایی که به ما نرسید...آقایان اصلا به فکر ماهستند؟خیلی خیلی از دیدنش لذت می برم...پولی برای خوردن نیست چه برسد به خریدن کتاب!...دوستان اهل ادب به ســــــــــــــوت زدن خود ادامه بدهید.


ادامه مطلب متن انگلیسی نامه



جمعه یازدهم فروردین 1391
م : شخصی نوشت ن : ن.ب

دلتنگم و این درد کمی نیست

این روزااین بااین چندتا آهنگ هم حسی داشتم بعضی جاها...راستی تونستی کلیپ فرشته نجات کامران هومن هم ببین چیز شاقی نیست اما تم تکراریش یکم باید تکرار بشه تا مفهومش تو ذهنابشینه!

اون شعرای پایین هم همش باصدای تو گوش کردم...اگه مصراع بندی و غلط تایپی و اینا داره شرمنده!اصن حوصله ندارم!

+تو نیستی
من نیستم
پاییز است و
تخت خواب هیچ نفره

+انارها رسيدند
دست ها

نرسيدند

اگه پرسید ازت هنوز تو فکرمی/ بخند و بهش بگو1تجربه بودم همین

اگه پرسید تا حالا واسه من گریه کردی/ بگونه ولی بگو گریه کردم که برگردی

حواست نیست به این حالی که من دارم/ حواست نیست که من چقدر دوست دارم

حواست نیست همش گریه شدم کارم/ نفهمیدی من اونم که تورو تنهات نمیذارم

بهش نگو1سالوماباهم زندگی کردیم/ نگو1روزنبودم 1عمرگریه می کردی

بهش نگوکه گفتی زندگی بی من نمیشه/ قسم خوردی بمونی تا همیشه

حواست نیست چقدرخراب و داغونم/ بدون تو تک و تنها نمی تونم

چرا انقدر کناراون تو آرومی/ نگوازگریه هام چیزی نمی دونی

حواست نیست به این حالی که من دارم

...

(اَشوان-حواست نیست)

واست بی تابم و بیخوابم و میدونی دلتنگم/ واست میمیرم و درگیرم و با دنیا در جنگم
منو تنها نذار از روزگار با اینکه دل خستم/ واست دیوونم و می مونم و تا آخرش هستم
داره می باره بارون و تو نیستی/ شده این خونه زندون و تو نیستی
چقدر حسِ بدیه حسِ تنهایی/ دارم می شکنم آسون و تو نیستی

دارم از بین می رم توی این دلتنگی/ داره دل می گیره بی تو از بی رنگی

دارم از بین می رم توی این خاموشی/ کاش می شد می بردی منو با آغوشی

نمی شه با نبودت ساده سر کرد/ نمیشه سالم از این غم گذر کرد

داره می باره بارون و تو نیستی/ شده این خونه زندون و تو نیستی

چقدر حسِ بدیه حسِ تنهایی/ دارم می شکنم آسون و تو نیستی

(ابی-حس تنهایی)

تمام سال من بی‌تو، پر از سوز زمستونه/ صدای خنده رو هیچکس، نمی ‌شنوه از این خونه
تو رفتی و نگاه من، یه دریا درد و غم داره/ یکی انگار توی سینم، گل یاس داره می کاره
بی تو قلب جهنم هم، مثل خونه واسم سرده/ با اون حالی که تو رفتی، محاله بازی برگرده

دارم یخ می زنم بی‌تو، تا فرصت آخه برگرد/ تو این سرمای تنهایی، نمی‌شه حفظ ظاهر کرد
جای خالی تو داره، همه دنیام می گیره/ بی تو آسون ترین کارا، واسم سخته و نفس گیره
بی‌تو هم‌صحبت شب‌هام، همین چهار دونه دیواره/ بی‌تو این سقف هم سقف نیست، ازش دلتنگی می باره
(سیاوش قمیشی- بازی)

گوش به زنگتم وچشام به در خیره/ به انتظارم تا بیای نگو به من دیره

که من دیگه طاقت ندارم/ آخه به دوری تو 1نفرعادت ندارم

منوببخش اگه به تو شک می کردم/ اگه زنگ می زدی گوشی رو روت قطع می کردم

اگه خواسته هات رو نشنیده رد می کردم/ یا ازعشق کس دیگه تب می کردم

حق باتو بود و این و تازه فهمیدم/ که این منم که الکی به تو فاز بد می دم

حق میدم که ازم بدت بیاد و/ بخوای نپلکم دور وبرت زیاد

ولی بدون که بی تو داغون داغونم / باتو زندگیم ایده آل آروم آرومم

نباشی حتما باید1قرصی چیزی باشه/ تا شبابتونم خودم و بااون بخوابونم

اگه دیگه نداری روم هیچ میلی/ اگه منونمی خوای نداره عیبی

ولی اینو بدون عزیزم من هنوزم دوست دارم خیلی

اگه دیگه نداری...

اینو می دونم که خیلی گله داری ازم/ داری خاطرات گریه داری ازم

هرکاری بکنم و هرچقدرم بهت من محبت بکنم

ازم

می دونم نداری ازم دل خوشی/ دل من تنگه برای تو ودل تو چی

برام می تپه برام تنگ می شه / یا دوست داری دلم بیشتر از این تنبیه شه

اگه که نه یالا بگو پس کوشی/ چرا 1میس کالم ندارم از گوشیم

چرا اصلن به من هیچ حسی نداری/ چراسعی نمی کنی ازم حرصی درآری

اگه دیگه نداری روم هیچ میلی/ بدون مثه تو نیستم و می خوامت خیلی

اگه منو نمی خوای نداره عیبی/ نه من مثل تو نیستم چرا بی میلی

اگه نداری روم هیچ میلی

...

چته چقدر فاصله می گیری/ چرا بامن دیگه فاز تازه نمی گیری

چراوقتی میبینی پشیمونم / منونمی بخشی یکم ساده نمی گیری

یادته همیشه چه تو دعوا و آشتی/ توسخت ترین شرایط هم هوام رو داشتی

من و دور نمی زدی،سرم غر نمی زدی/ بااینکه لیاقت از من بهترارو داشتی

حالا تو نیستی بدم به کی تکیه/ باکی درمیون بذارم که کی به کیه

مشکلاتی که دارم بی تو حل نمی شه/ بی تومشکلاتم بیشترو کم نمی شه

پس بیا بگو منو می بخشی/ چرافکر می کنی تو دلخوشیم بی نقشی

وقتی  می دونی چقدر بی توروحیه  ام خرابه/ دیگه دلم طاقت 1لحظه دوریت هم نداره

اگه دیگه نداری روم هیچ میلی...

(آرمین توای اف ام- چته)

+

فکرمیکردم درآغوشش بگیرم بهتراست

بعدها دیدم درآغوشش بمیرم بهتر است

گرم آغوشش شدم دست و دلش لرزید و گفت

شاید ازدستت دلم را پس بگیرم بهتر است

ازقفس هرکس رهایت می کند عاشق تر است

اینکه من با  انکه آزادم اسیرم بهتراست

عشق من این روزها ازادگان زندانی اند

زندگی بی عشق زندان است گیرم بهتراست

عشق من ای کاش بودی عشق من ای کاش بودی

زندگی اینطور اگرباشد بمیرم بهتراست

+

وقتی شقیقه هایم از تحمل زخم های کهنه تیر می کشد

مجبورمیشوم به دورترین عزیزتریم

بابلندترین صدابیندیشم

+

قصه پایان تلخی دارد محبوبم اگربلد نیستی گریه کنی

همینجادستم را ول کن

شب-خارجی-خیابانهایی که باتوقدم نزدم

یکی از مادونفرفراموش می شود

یکی از ما دونفرفراموش می کند

نوررفت

صدا رفت

دوربین را اما بگذار خاموش بماند

بگذارهمه چیز را آنگونه که می خواهم به خاطربسپارم

نه آنگونه که اتفاق می افتد

+

دلتنگم و این درد کمی نیست

که پشت هیچ خط تلفنی صدای تو نیست

دلتنگم و این درد کمی نیست

که رو برمی گردانم و جای تو خالی است

+

چقدربوی تو خوب است بوی آغوشت

همیشه زحمت من بوده است بردوشت

چنان زلال و لطیفی که من مطمئن هستم

2بال بوده به جای دو دست بر دوشت

ولی به خاطرمن بال را کنار زدی

که با دودست بگیری مرا در آغوشت

که بادودست برایم 2بال بگذاری

بجای روشنیی بالهای خاموشت

که آسمان خودت آسمان من باشد

که از بهشت بخوانم دوباره در گوشت

وحال این روسری ات آفتاب تابستان بود

شکوفه تاج سرتو بنفشه تن پوشت

بهشت جای قشنگی است جای دوری نیست

بهشت باغ بزرگی است باغ آغوشت

بهشت اول و آخر گمان نکن حتی بهشت هم بروم می کنم فراموشت

+

وقتی نباشی مهم نیست باران ببارد نبارد

من زنده باشم نباشم

فرقی که دیگرندارد وقتی نباشی چه حرفی اصلا چه شعری چه عشقی

وقتی که هرلحظه بی تو داغی بردل می گذارد

وقتی تو برلب نداری نام من شاعرت را

بهترکسی نام مرا دیگربه خاطر نیارد

درلحظه ی جان سپردن بهتر که دیگر نباشد چشمان خیسی که

من را دست خدا می سپارد

نه کوزه نه نی لبک نه

برخاک سرد مزارم

ای کاش دستان گرمت یک شاخه مریم بکارد

این شاعرقرن حاضراین بیت را حافظانه رندانه برلوح شعرش طرح تو را می نگارد

دیگربه آخر رسیده این نامه و شاعرتو

ازراه دور به گرمی دست تو را می فشارد

پ.ن: نبودنت سخت است همین...کسی نمی تونه این چندکلمه رو باتمام وجود درک کنه!

یه بخش نوشت ها هم میخوام به وب اضافه کنم آماده کردنش یکم طول می کشه...

می خوام منظم ورزش کنم شاید روی روحم تاثیربهتری بذاره شایدهم یکم قدم بلند شه

زبانم هم باید بخونم+درسا که توعید هیچکاری نکردم و حوصله درس رو ندارم...حوصله هیچی...

کلی فیلم ندیده...کلی کتاب نخونده...مونده رودستم

منم موندم رو دست خودم!!

د.ل.ت.ن.گ.م...دد ...منتظرتم...

 



شنبه بیستم اسفند 1390
م : داستان کوتاه های من/پراکنده نوشت ن : ن.ب

پایان جهان را به نظاره می نشینیم

pic mah 12 شگفت انگیز ترین عکس های کره ماه

شروع می کنیم امروز اولین روز از پایان جهان است...

بانوی کوچک ازگریه ی زیاد بی حال توی بالکن افتاده بود و دست های کوچکش را به هم گره زده بود نور ماه که امشب ازهمیشه بیشتر به زمین به قلعه نزدیک بود به صورتش می خورد.

صدای خنده های شاهزاده از پشت در قفل اتاقش می آمد...زار و خنده...نور بیشتر شد بیشتر...2پای بلورین مقابل چشم های بانوی کوچک قرارگرفت...دست های گرم سرش را از روی زمین بلند کردند و محکم به آغوش فشرده شد...به زور چشم گشود...از بین پف چشمش که اجازه دید بسیار بهش نمی داد بانوی بزرگ را دید...بانوی بزرگ موهای آشفته ی بانوی کوچک را از صورتش کنار زد و مرتب کرد...انبوه موهای فر پشت سرش روی زمین افتاده بود...باانگشتان کشیده اش اشک را از زیرچشمایش پاک کرد...

http://breakingthefast.parsiblog.com/PhotoAlbum/kamiparande/god.jpg

-ماه بانو!

با صدایی که از انتهای حلق ضعیفش بیرون می آمد جواب داد:

-بانو!بانوی...ب...ز...ر...گ.

و هق هق اش را درسینه ی بانو رها کرد...پاهایش را زمین می کوبید.

-نه نه بانو نه بگو نه.

بانو محکم فشردش...

-دختر کوچک آخ دخترکم.

بانو به سمت اتاق شاهزاده نگاه کرد و سری تکان داد...دستهای کوچک ماه بانو را در دست گرفت...

-به من نگاه کن!تو هنوز هم سلحشوری کوچولو...شمشیرت رو محکم دستت بگیر تو حق تسلیم شدن نداری

-چرابانو؟چرا مگه من...نه بانو نه نمی خوام...

صورت کوچک گندمی اش را بین دست هایش گرفت.

-ازاین به بعد گریه ممنوعه اگر گریه کنی...

-برمی گردم ماه؟آره...می خوام برگردم برم گردون بانو...تورو خدا فقط بذار برگردم...

-نه!

نگاهش روی چشم های بانو لرزید و سپس زجه زد...

-ماه بانو!آرام باش...تو زمینی شدی حق بازگشت نداری...تو دختر نامعصوم شدی...محکوم به تبعیدی...زمین درد دارد.

بغضش را فرو خورد و نگاهش را به اتاق دوخت.

-آخه...بانو آخه...می بینی می خندد؟مجازاتش کنید او مجرم است محکوم به مجازات...

-هیس!

بانوی کوچک انگشت اشاره اش را به سمت دراتاق شاهزاده گرفته بود و صدای خنده ها که درگوشش می پیچید ذره ذره خوردش می کرد.

-چرا بانو چرااااا؟

بانو دستش را مقابل دهان ماه بانو گرفت.

-همیشه همین بوده تو گفتی داستان خودت رو خلق می کنی پس به شمشیرت تکیه کن وهمان سلحشورکوچک باش..همان مقاومتی را که در تو سراغ دارم همان...

سرش را کنار کشید.

-بس است!همان همان همان...بااین حفره چه کنم؟این حفره ی ذهنی قلبی روحی جسمی...

-حفره ها هیچ وقت پرنمی شوند فقط کم کم از دید ما دور می شوند نترس ماه بانو این ها تاوان زمینی شدن است تو خودت خواستی از ماه به زمین هبوط کنی تو شیفته ی چشم های زمینی شاهزاده شدی فراموش کرده ای؟

بانوی کوچک سر پایین انداخت و اشک هایش روی پیراهن سفید بانو ریخت.سری به انکار تکان داد.

-بانو کاش بعضی چیزها را می شد فراموش کرد باااانو...هرگز هرگز فراموشی ای در کار نیست...درد همین جاست که تنها بمانی و با دست های لزران سعی کنی شمشیرت را محکم نگه داری. بانو سخت است.

-می دانم عزیزم تو باید قوی شوی بیشتر از همیشه.

-آخر تنهایی؟

-توتنها هبوط کردی.

بانوی کوچک سری تکان داد نفس عمیقی کشید و نگاهش را به ماه به سرزمین دیرینه اش انداخت.بانوی بزرگ قوزک کوچک پاهای ماه بانو را مالید شانه هایش را ماساژ داد به پشت کمرش دستی کشید.

-چقدر ضعیف شده ای!چه کرده ای با خودت دخترکم؟

و اشکی که در چشمانش مانده بود آرام روی گونه هایش جاری شد و لبخند تلخی زد. دست روی پیشانی اش گذاشت.

-تب داری؟!داری می سوزی دخترک بیچاره ام.

-مگر مهم است؟وقتی برای شاهزاده مهم نباشد...

بانو محکم صورتش را چسبید.

-فقط ساکت شو ماه بانو!

و محکم او را درآغوش خود کشید و زیرلب زمزمه کرد.

-آخ دخترکم بانوی تنها و نحیفم...نه سهم تو این نبود تو لایق ماه بودی چرا اسیر آن چشم ها شدی...زمین مسموم است نباید می گذاشتم پاهای کوچکت را روی این خاک بگذاری این خاک پاهایت را می خراشد...به روح ات آسیب می زند...اهالی زمین طعم ماهانه ی تو را درک نمی کنند...ماه بانوی من!

-بانو بانو...

-می دانم دخترکم دردت گفتنی نیست این درد برای تو زیاد است سنگینی اش...اشک هایت را برای من بیاور...

ماه بانو دوباره انگشت اشاره اش را به سوی اتاق گرفت.

-می بینی می خندد...می بینی دردم را نمی فهمد می بینی ترسیده است او بزدل شده است بانو...حتی از من هم می ترسد و وقتی شاهزاده ای بگذارد ترس در وجودش رخنه کند باید انتظار پایان جهان را کشید مگرنه؟

بانوی بزرگ آهی کشید و گفت:

-درست است. کاش شاهزاده ها می دانستند قدرتی بیشتر از آنچه درونشان است دارند تا مقابل ترس...

-اما نمی داند بانو...نمی خواهد بداند...هیچ نمی گویم لب هایم را فرو می بندم...بد نمی گویم که تنها شخصیت منفی داستان نباشد...بانو دلم می خواهد خودم را بالا بیاورم...

بانوی بزرگ موهای آشفته ی ماه بانو را روی یکی از شانه هایش جمع کرد و بوسه ای بر پیشانی اش جایی که همیشه لب های شاهزاده آنجا را داغ می کرد گذاشت.

-می دانم اما نمی دانم...هیچ کس هیچ از هبوطت نمی داند...درد بزرگ برای قلبی کوچک برای روحی شکننده برای جسمی نحیف برای چشم هایی...

بانوی کوچک دست هایش را مشت کرد ومیان حرف او پرید.

-بانو!چقدر تا آخر جهان مانده؟

-امروز اولین روز است تاآخرین روز کنارت می مانم و نمی گذارم گریه کنی چشم هایت را ببند چشم هایت را حفظ کن این چشم ها لایق دیدن شاهزاده ی بزرگ دوران هستند...

pic mah 02 شگفت انگیز ترین عکس های کره ماه

-بانو!همان پیراهن سفید را می پوشم و همین جا منتظر می مانم تا درغروب وقتی که نور در صورتم کمینه می کند و زیباتر از همیشه هستم...بانو من زیبا هستم؟

-تو زیباترین ماه بانو بانوی کوچک سلحشور وقهرمان ماهی چشم هایت را زمینی ها می بلعند.

-پس چرا او...

-خب! تو همین جا منتظر می مانی ادامه اش را بگو.

بانوی کوچک اشکش را فروخورد و نفس عمیقی کشید و دست های بانوی بزرگ را محکم فشرد.

-وقتی که زیباتر از همیشه ام وقتی که باد در موهای فر و لباس حریرم می پیچد...چشم هایم راباز می کنم تا شاهزاده ی بزرگ دوران را ببینم.

-درسته دخترکم او می آید...باید بیاید او شاهزاده ی اصیل است.

صدای قهقهه ی بلند شاهزاده در گوش بانوی کوچک پیچید و رعشه ای برجانش افکند طوری که میان دستان بانوی بزرگ آنچنان می لرزید که او نمی توانست نگهش دارد. تمام بدنش سرد شده بود و بانوی بزرگ گیج از آنکه چه کار کند ونگران از توقف قلب کوچک بانوی کوچک نگاه خصم آلودی به اتاق شاهزاده انداخت و ماه بانو را که رعشه اش تمام و بیهوش شده بود بر دست گرفت و شنل سفیدش را به دورش پیچید.



pic mah 11 شگفت انگیز ترین عکس های کره ماه

pic mah 07 شگفت انگیز ترین عکس های کره ماه

پ.ن:

 

تومی خندی حواست نیست...

بعد ازتو این شب ها تکرار کابوسه...

می بوسمت اما نمی مونم...من حال فردامم نمی دونم...آغوش این دیونه محکم نیست...

یعنی آغوش سردم پرشه از عطرموهاش...

دور خودت همش دیوار می کشی...

دوری تو داره آروم منو از پا در میاره...

بابردن لیلای من...دربستن پیمان ما تنها گواه ما شد خدا...غمم را زچشمم نمی خوانی...ازاین غم چه حالم نمی دانی...

سرنوشتم زیر و رو شد...

کاش ازاول می دونستم...ازفکر و قلبم که...باتو صادق بودم...چه دروغای شیرینی...

دلم بشکنه حرفی نیست...حقیقت رو ازت می خوام...حالا که سرده رویاهام...

تمام این شهر متهم...زخما دهن وامی کنن وقتی دل...بگوکه از کدوم طرف میشه به آرامش رسید...تمرین مرگ می کنم توی  این پیاده رو...دارم شبامو با تن 1مرده قسمت می کنم...

فصل های اول ماه نو وضع بلا رو مجسم کنین وقتی توی جنگل گیج هی به دور خودش چرخید و روی زمین خودشو تو بغلش جمع کرد...

فصلای وسط جین ایر(که متاسفانه کتابم دستم نیست ازش بنویسم) رو تجسم کنین که وقتی حقیقت راچستر عزیز رو فهمید گیج گذاشت و رفت و روی اون قطعه سنگ به هوش اومد...


http://blog.weeworld.ir/wp-content/uploads/2011/09/1.jpg