دیوانگی بد نیست
برای یک بار هم که شده
دیوانه تر از من باش
و بگذار چنان گم شوم در تو
چنان گم شوی در من
که یکی دیده شویم از بالا
و خدا خیال کند
یکی از ما دو نفر را گم کرده است
بگذار تعجب کند از حواس پرتی اش
و باورش شود زیادی پیر شده
و جهان را به ما بسپارد (مهدیه لطیفی)
**********************
اسم قبلی وبلاگ:باران به روایتی دیگر...!
این اسم در تاریخ30فروردین91تغییریافت...ماه برای این که به شدت مجذوبشم، سایه برای این که مرموزه و ممکنه خیلی از چیزها درش پنهان باشه، البته برای جفتشون تفسیرهای بیشتری دارم که همین قدر کافیه...

+هرگز زانو نخواهم زد،حتی اگر سقف آسمان کوتاه تر ازقامتم شود!(کوروش کبیر عزیز)
+یه نیمچه داستان نویس وشاعر!
+بعضی از چیزایی که دوست دارم توی آیکن های انتخابی مشخصه.
+به نیمه:
بعضی وقتاامتحان دوست داشتن چیزارو کن!یعنی امتحان کن بعضی چیزا رو دوست داشته باشی اون موقع باخیال راحت سوتـــــــــــــــ بزن.

+ انجام ویراســـــــــتاری ساخـــــــتاری هرنوع متنی و ویراستاری تخـــــــــــصصی زمینه ادبیات(داستان-فیلمنامه- نوشته های ادبی-مقاله-تحقیق و...)
اگه مطلبی برای ویرایش داشتین با ایمیل در جریانم بذارین تا ویراستاری اون رو به عهده بگیرم.


من شهرزادنیستم/اماقصه گوی خوبی ام!(مهدیه لطیفی)


پیوند های روزانه
آریا داستان
سرفه خشک خودکار...
مسیر بلوغ برگ های پاییزی (سحرعزیزم)
سکوت گاه (مژده عزیزم)
سینورا
آرشیو پیوند های روزانه

پیوند های وبلاگ
صفحه توییترمن(لحظه نوشت)
صفحه گودریدز من(نظر من در مورد کتاب ها)
"تقدیم به نیل گیمن" در سایت دست نوشته های من
"اکتشاف" در سایت دست نوشته های من
شعرکلاف درگوجه های سبز
شعربدون عنوان درگوجه های سبز
شعرهای بال هایم توبودی-غریقِ نجات در گوجه های سبز
شعرهای محو تو-نوشِ جان درگوجه های سبز
شعرهای مرخصی-شیشه پاک کن-شلیک درگوجه های سبز
شعرهای جنگ ِ رنگ - بدون عنوان - فاصله درگوجه های سبز
دخترباد(نیمه و دوست نویسنده ی من)
شهریارمندنی پور(نویسنده محبوبم)
شهرنوش پارسی پور
سایت دَنگ شو! (گروه موسیقی دیوانه کننده ی من)
رادفا(وبلاگ دانشجویان ادبیات داستانی)
وبلاگ آکادمی فانتزی
ابراهیم حاتمی کیا
سایت سارا شعر
فصلنامه ادبی داستانی خوانش
حمید ازپارکینگ سوم :D
نهنگی به بزرگی اقیانوس هند(استادپورولی)
گم شده در بزرگ راه(حامد اسماعیلیون)
پیمان هوشمندزاده
ورطه(حامد حبیبی عزیز)
ماه7شب(بهاره رهنما)
ابرک شلوارپوش(سجادصاحبان زند)
صیدقزل آلا در اینترنت(نیمادهقانی)
شکلات ابدی(سیاوش ضمیران)
گوریل فهیم!
ترشحات مغزی من(احسان غفاری)
توکای مقدس(توکا نیستانی)
ذهن روسپی(وحیدپورزارع)
پایگاه ادبی وفرهنگی گرگ ومیش
سرزمین گوجه های سبز(وبلاگ ادبی40چراغ)
انگارنه انگار(نوشته های پوریا عالمی)
اتاق گریم(وبلاگ صابرابر)
وب نوشته های سرابی(روزنامه نگار)
بُزی کارتون(بزرگمهر حسین پور)
پرپرونکا(مجید کوهکن)
نور ونار(عرفان نظرآهاری)
سهراب سپهری(بزرگ مرد من)
وبلاگ گروس عبدالملکیان عزیز
وبلاگ محمدرضا عبدالملکیان عزیز
وبلاگ رسول یونان عزیز
وبلاگ سید مهدی موسوی(غزل پست مدرن)
اردیبهشت(داریوش معمارشاعر)
وب سایت آکادمی فانتزی
سایت مصطفی سلامی(معلمم)
مجله40چراغ
سایت نیل گیمن عزیزم
وناش
وب سایت مهتاب شمس(نقاش و کارگردان عروسکی)
نوستالوژی های سال های بعد(مهدیه لطیفی/داستان)
کم پیداترازبرف روی خط استوا(مهدیه لطیفی/شعر)
وبلاگ احسان صادقی(همکلاس قدیمِ داستان نویسی)

موضوعات مطالب
داستان کوتاه های من/پراکنده نوشت
پیشنهاد/معرفی کتاب(شعر-داستان-رمان و...)
شعرهای من
شخصی نوشت
دیدگاه من(مجموعه داستان کوتاه ها-رمان ها)
فیلم(معرفی-دیدگاه)
شعر/لیریک
شخصیت(نویسنده-بازیگر-کارگردان و...)
پیشنهادموسیقی(آلبوم-تک آهنگ-کلیپ و...)
نوشت ها

نوشته های پیشین
تیر 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
آرشيو


Nilo 's books

برف و سمفونی ابری
4 of 5 stars
یکی از کتاب های خوب در زمینه وحشت-وهم که مرض حیوانش رو بیشتر از بقیه داستان هاش دوست دارم. تعلیق هایی هم که توی داستان هاشه مورد پسندمه.
شاخ
4 of 5 stars
بهترین کتاب هوشمندزاده/بهترین نثر/بهترین شخصیت پردازی(بخصوص او ن مرغ و خروسه)/بهترین صحنه پردازی و مخصوصا بهترین دیالوگ ها...عاشق این کتابم اولین کتابی بود که از هوشمند زاده خوندم...بعضی صحنه هاش واقعا فوق العاده ان مثل جایی که سیا خروس...
ملکوت
4 of 5 stars
توی سبک و زمینه ی مورد علاقه ی من با شخصیت ها(م.ل/دکترحاتم/ناشناس) و زاویه دیدهای(چندگانه) جالب و خوب.یکم فقط نثرش و لحن شخصیت ها مشکل داره.
عاشقیت در پاورقی
4 of 5 stars
داستان عتیقه هاش رو بیشتر ازهمه دوست دارم چون چیزی که همیشه درگیرش بودم و هستم و تم داستان هامه...زندگی تو خواب! نثر/موضوع و پرداختای خوبی داره.خود داستان عاشقیتش نوع روایتش تازه بوده در زمان خودش و الان هم تازگیش رو نسبتا داره.
رنگ‌های رفته‌ی دنيا
5 of 5 stars
گروس...گروس شاعرمورد علاقه ی منه از نسل جدید شاعرا...شعرای فلسفی/تصویری/تازه و نابش...

goodreads.com

مجلهآيکـُن هاي ِ دختره

www.iconha.blogfa.com www.iconha.blogfa.com www.iconha.blogfa.com www.iconha.blogfa.com www.iconha.blogfa.com www.iconha.blogfa.com www.iconha.blogfa.com آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آیکـُن های ِ دختره آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره آيکـُن هاي ِ دختره آيکـُن هاي ِ دختره آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آیکن های❤✖قلبی خسته از تپیدن❤✖

آیکن های❤✖قلبی 
خسته از تپیدن❤✖

آیکن های نایس تم

آیکن های نایس تم

آیکن های نایس تم

آیکن های نایس تم

آیکن های نایس تم

آیکن های نایس تم

آیکن های نایس تم

آیکن های نایس تم

آیکن های نایس تم

آیکن های نایس تم

آیکن های نایس تم

آیکن های نایس تم

آیکن های نایس تم

آیکُن های اِمیلی

آیکُن های اِمیلی

آیکُن های اِمیلی

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره


Designer
Oneiros

مرد بالشی

برای یک سری کتاب ها لفظ شاهکار هم کمه. معتقدم مک دونا هم از اون ابرذهنای فرابشری داره که می تونه انقدر خوب بنویسه.

مردبالشی به واقع در ستایش قدرت جذابیت داستان و گرایش عمیق انسان به قصه شنیدنه.

داستان یک روایت اصلی داره که توی خودش 8 داستان جا می ده و یکی از اون 8داستان 3تا پایان داره یکی پایان اصلی و دو تای دیگه پایان های ساختگی ذهنی(منهای اون داستان ساختگی اریل در مورد آینده اش) هر کدوم این داستانای فرعی به خودی خود جذابن هر چند که کوتاهن و یا حالت تیپیکال دارن اما اون ویژگی مخصوص تعلیق و غافلگیری رو دارن.
روایت اصلی هم انقدر قوی و منسجمه که به راحتی این داستان های فرعی رو توی ساختار خودش جا می ده و اگه اونا حذف بشن خلل بدی به داستان اصلی وارد می شه و این هنر مک دونای لعنتیه. این برمی گرده به تاکیدی که مک دونا روی ذات قصه دوست انسان ها داره آدمایی که شغلشون نوشتن نیست اما اون ها هم توی ذهنشون داستان هایی رو با علایق خودشون می سازن. 
اشاره هایی که مک دونا به تاثیر نویسنده بر ذهن مخاطب داره به طرز دردناکی بیان می شه و باعث می شه آدم یه لحظه به خودش بیاد و ببینه که سطراش هر چند که منظور دیگه ای پشتشون یا درشون داشته باشه ممکنه برای دیگران طور دیگه ای معنا پیدا کنه و این چقدر می تونه آسیب زننده باشه.
در واقع یک جورایی تعهد و مسئولیت یه نویسنده رو هم یادآوری می کنه حتی با اینکه به اذعان کاتوریان(من نمی خوام هیچی تو داستانام بگم) نخواد چیزی بگه اما خلق داستان این نتیجه رو در پی داره که برداشتِ آزاد ایجاد می کنه همونطور که اریل مدام می گه که ما می دونیم که می تونیم برداشت لعنتیمون رو از داستانات داشته باشیم. گاهی هم اشاره ای به روان شناسی نویسنده ها داره که اون ها انقدر تسلط پیدا می کنن توی خلق شخصیت ها که می تونن متوجه بشن که یک شخصیت واقعی با توجه نشون دادن به فلان موضوع چه چیزی رو تجربه کرده یا چه اتفاقی توی زندگی اش باعث شده که اون فرد به این موضوع عکس العمل نشون بده و اون رو از اعماق وجودشون بیرون بکشه بدون این که کسی این ها رو بهش بگه.
در بستر کار مک دونا به انتقاد همیشگی اش و هجو خشونت در جامعه هم می پردازه. مبحثی هم که به شدت روش تاکید داره رویکرد روان شناسی فروید گونه است که هر اتفاقی توی بچگی آدم ها آینده اشون رو تحت تاثیر قرار می ده و این رو به وضوح نشون می ده و حتی گاهی با لحن طنز آمیز و گاهی هم با تلخی فراوون.
جزئیات خیره کننده ی مک دونا توی خلق شخصیت ها و داستان ها واقعا ستودنیه.
توی صفحات اول این دیالوگا برای پرداخت شخصیت کاتوریان خیلی قوی بود:

توپولسکی:اسم کوچیکت کاتوریانه؟
کاتوریان: بله.
توپولسکی: فامیلیت هم کاتوریانه؟
کاتوریان:بله.
توپولسکی: اسمت کاتوریان کاتوریانه؟
کاتوریان: مامان بابام آدمای بانمکی بوده ن.
توپولسکی: اوهوم. حرف اول اسم وسطت؟
کاتوریان: ک.
توپولسکی: اسمت کاتوریان کاتوریان کاتوریانه؟
کاتوریان: گفتم که مامان بابام آدمای بانمکی بوده ن.
توپولسکی:ام. به جای بانمک بهتره بگیم احمق خرفت.
کاتوریان: اعتراضی ندارم.

همین نشون می ده که ما با یه شخصیت کاملا متفاوت روبروییم و احساس اون رو به پدرمادرش هم نشون می ده و ما رو کنجکاو می کنه تا بخوایم بیشتر در مورد گذشته و مادر و پدرش بدونی. دیگه این که توجه توپولسکی به نکته های سطحی رو داره که مدام این چیزا رو مورد سوال قرار می ده و از اصل ماجرا دور می شه.
پایان بندی کار فوق العاده است!
دوست داشتنی ترین چیز توی کارای مک دونا برای من بهم ریختن همون ساختارای معمولی و همیشگیه و بالا بردن توقع مخاطب.
توی اجرای یعقوبی عزیز ایده ی خوبی بود که روایت گذشته ی کاتوریان و داستان های فرعی رو به صورت انیمیشن(نقاشی)روی صحنه نشون می دادن و لزومی به اجرای اون صحنه اونطور که توی نمایشنامه اش روش تاکید شده بود نبود این نحوه ی فاصله گذاری باعث می شد مخاطب کمتر سردرگم بشه و رشته ی اصلی ماجرا رو گم کنه.

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر 1393 ساعت 6:6 توسط ن.ب |

رویاها
خیلی چیزا دست ما نیست شاید رویاهامون همونی که باید نشن اما دست از تلاش برندار شاید چیزای جدیدی پیش بیاد که فکرشم نمی کردی #زندگی_من

 

رنگ های رفته را مجسم کن / رویاهای گمشده در مه را ! (گروس)


+ نوشته شده در جمعه سیزدهم تیر 1393 ساعت 16:24 توسط ن.ب |

دل نشین ها

از دوران دبیرستان به بعد نسبتا دستم اومد که سلیقه ام چطوریه. باورم نمی شه که من چقدر به اون دوران زندگی خودم مدیونم( و البته به دنیای تصویر و نقدای امیرقادری عزیز) و همیشه از خودم تشکر می کنم بابت درس نخوندنا(لحظه ی آخر خوندن ها) و در عوض فیلم دیدن ها و کتاب و مجله خوندن ها. با این اوصاف هنوز هم عقبم...خیلی!

من دیوانه ی سینما و ادبیات آمریکام. پر از نبوغ و خلاقیتن. پر از تکنیک. پر از رو دست زدن ها، شگفت انگیز بودن ها. همیشه یه نقطه قوتی توی فیلمای برجسته شون هست که منو شیفته شون می کنه. همینطور هم توی ادبیاتشون. 

از اون طرف می میرم برای سادگی و دل نشین بودن سینما و ادبیات غیرآمریکایی ها. اونایی که کمتر دیده شدن. فرانسوی ها، ایتالیایی ها، اسپانیایی ها، ژاپنی ها و و و (البته من آمریکای لاتین رو هم توی این دسته قرار می دم به خاطر دارا بودن همین خصلت ها)...

از اون سال ها برای خودم یه طبقه درست کردم به اسم "دل نشین ها" که معمولا فیلما و کتابایی از این دسته ی دوم توی این طبقه قرار می گیرن. چیزایی که شاید خیلی ناب و شوکه کننده نباشن اما پر از ظرافتن. پر از نکته های ریز و ساده و در عین حال قشنگ. طوری تو رو با خودشون همراه می کنن که انتهاش هیچ چیزی نمی تونی بگی جز این که چقدر لذت بردم، چقدر خوب بود. چیزایی توی فیلما و ادبیاتشون هست که اسیرت می کنن؛ می مونن توی ذهنت و مدام برات تداعی می شن و فراموش می کنی که داستان خیلی خاص نبود، تکنیک خاص روایتی نداشت و... مهم ترین خصلتشون اینه که تو رو توی دامِ لذت می اندازن. 

این لعنتی های عزیز هیچ وقت هیچ وقت از ذهن من پاک نمی شن و تداوم پیدا می کنن. یه بار گفته بود قضیه ی شخصیت هایی که  توی ما زنده می مونن و زندگی می کنن رو به نوعی می شه گفت نصف اون ها از همین طبقه ی دل نشین ها هستن.


دیگه از موسیقی شون هم که نگم. به خصوص فرانسه، اسپانیا، یونان و ایتالیا.

#زندگی_من


+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اردیبهشت 1393 ساعت 19:56 توسط ن.ب |

"مانند هزاران نفر که اسم خود را نویسنده گذاشته اند، نباش!"

من اعتقادم مثه نیل گی من می مونه که می گه تمام داستانای دنیا نوشته شده ان، چیزایی که ما می نویسیم پرداخت جدیدی از اوناست(اصل جمله کلماتش فرق داره و یادم نیست.) حقیقتا هم همینه جز توی ژانر فانتزی و تخیلی و... که مجازین چیزای تازه خلق کنین اون هم انقدر خلق شده که باز هم خیلی چیزا تکراری به نظر می رسن. اصلا عناصر داستان همین امکان رو به ما می دن که طور دیگه ای به یه موضوع نگاه کنیم و بنویسیمش که بهترینشون زاویه دیدن. زاویه ی دید امکان فوق العاده جادویی ای داره. مثه من به خودتون فشار نیارین که اه این شبیه فلان فیلمه این شبیه فلان کتابه و و و اینا همه از حجم زیادی دیدن و خوندنه اما خب خیلی چیزا طی این روند توی شما نهادینه شده و شما یادت می ره که این چیزی که نوشتی تحت تاثیر فلان فیلم یا داستانه(گاهی اوقات واقعا ناخودآگاه اتفاق میفته و لزومی نداره خودت رو سرزنش کنی) وقتایی که می فهمی متعلق به کدوم چیز می تونی خب یکم تغییرش بدی و شاید واقعا تازه تر شه و ذهنت به خلاقیت روی بیاره.

معتقدم که اگه شما بشینین تا ایده ی تازه بیاد و توی ذهنتون بشینه و بگین" آه، یافتم، یافتم!" حرکت بیخودیه. سال ها پیش خودم اینطوری بودم و مدت ها انتظار می کشیدم تا یه ایده ی خوب به نیوتون وار بخوره توی سرم و بعد با ذوق شروع کنم به نوشتن اما در اصل این غلط ترین کار برای یه نویسنده است. برای همین هم هست که نویسنده های بزرگ دنیا همه به شما می گن تمرین، تمرین، تمرین و نوشتن مداوم. وقتی شما روی ایده های متفاوت وقت بذارین علاوه بر این که به تکامل اون کمک می کنه باعث می شه حتی اون وسط ایده های تازه از دلش دربیاد و و و این دور ادامه داره. الان من توی همچین موقعیتی ام. حتی توی خواب هم ایده های جدید به ذهنم می رسه و این یعنی ذهن جان داره یه فشاری به خودش میاره. روی موضوعا، ایده ها، طرحا و ... متمرکز شین تا نتیجه بگیرین. بهترین کار اینه که ایده ها و شخصیتاتون رو طی یه بازه ی زمانی زندگی کنین. باهاشون فکر کنین، بخوابین، وقت بگذرونین و ... تا به نوعی خودتون بشن تا بفهمی کجا چی کار می کنه و کجا عکس العملش چیه و طرز فکرش چطوریه. اگه اعتقاد دارین که توی دنیای امروز این کار وقت گیره حداقل وقتی دارین روی چند تا موضوع کار می کنین همزمان این کار رو انجام بدین یا وقت کوتاه تری براش بذارین( اما وقت بیشتر گذاشتن به نظرم بهتره). هر چقدر ذهنت درگیر موضوع و سوژه و پلاتای مختلف باشه بیشتر تقلا می کنه و در نتیجه ایده های بیشتری به مغزتون سرریز می شن. پس تنبلی رو بذارین کنار و اگه واقعا می خواین بنویسین و خلق کنین باید جدی وقت بذارین.
اگه می بینین که بعضا کتابای جدید واقعا بی مزه ان و به نوعی توهین به شما، مقصر شمایین. البته بخشی از این تقصیر از شماست و بخشی از غرورها، پارتی ها، تعارف ها، پولکی شدن ها و ... اما اگه شمای داستانی که تخصصت اینه و استعدادش رو هم داری وقت نذاری و ننویسی به خودت و بقیه ظلم کردی. #زندگی_من


+ نوشته شده در یکشنبه سوم فروردین 1393 ساعت 15:30 توسط ن.ب |

هستم

با این که درسا سنگین شدن و الان هم نزدیک عید و درگیر کار داوری داستانا و ویرایش یه کتابی هستم...اما خوشحالم که میام و نظراتتون رو می خونم.

دیگه خیلی وقته که اینجا زیاد نمی نویسم اما ف.ب ام مدام به روزه و هرچی که تازگیا می نویسم، اونجا می ذارم.


پ.ن: خوشحالم که دوستای قدیمی اینترنتی ام هم برمی گردن...اونایی که یهو غیب می شن، بی هیچ اثری.


+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1392 ساعت 21:7 توسط ن.ب

با هم بودن طولانی

این مطلب در سایت دست نوشته های من منتشر شده است.

حفظ سنت های قدیم برای نگهداری خوبی های قدیم است. هر چه جلو می رویم چیزهایی از فرهنگِ ما کم و چیزهایی به آن افزوده می شود. یلدا یکی از آن سنت هایی است که باقی مانده؛ در واقع تلاش کردیم که نگهش داریم، خواستیم که باشد که داشته باشیمش. یلدا را خواستیم تا بیشتر کنار هم جمع شویم، بگوییم، بخندیم و دقیقه های شیرین را بسازیم؛ لحظه های دسته جمعی، شبی که فقط کمی از شب های دیگر طولانی تر است را انتخاب کردیم تا بدانیم که کنار هم بودن، بیشتر از هر چیز دیگری در این روزهای زودگذرٍ ما ارزش دارد. کاش یلدا را فقط در ظاهرش خلاصه نکنیم. بفهمیم که یلدا یعنی سعی کردن برای ساختن لحظه های کنار هم؛ این که بیشتر نزدیکت بنشینم، بیشتر نگاهت کنم و بیشتر دست هایت رادر دست هایم بگیرم تا تنهایی را فراموش کنی. هر شب می تواند برایت یلدا باشد، هر روز. یلدا را به عنوان طولانی تر با هم بودن بگیر!



پ.ن
یلدای همگی خوش، با هم بودناتون طولانی 
توی ذهنم یه چیزی تکرار می شه؛ این اولین یلدایی که عمه ی بزرگ نیست...یعنی الان خونشون چقدر دلگیره؟


+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1392 ساعت 18:45 توسط ن.ب

چند کارآگاه مشهور ادبیات جهان

این مطلب در سایت نخستان منتشر شده است: لینک مطلب

به بهانه اتمام سریال پوآرو پس از سه دهه پخش ، نگاهی داریم به کارآگاه‌های مشهور تاریخ ادبیات 

شرلوک هلمز: مشهور‌ترین در بین کارآگاه‌های مشهور

خالق: آرتور کانن دویل

این شخصیت در سال ۱۸۸۷ با کتاب “اتود در قرمز لاکی” به مخاطبان معرفی می‌شود. تصویری که نویسنده از شرلوک ارائه می­دهد، کارآگاهی است که سررشته­ای در شیمی دارد و بسیار زیرک و تیزبین است. ماجراهای شرلوک از زبان واتسن دستیارش برای ما روایت می­ شود. دشمن اصلی او در داستان پرفسور جیمز موریارتی است.شرلوک هلمز کارآگاه مشهور

هرکول پوآرو

خالق: آگاتا کریستی

این شخصیت در سال ۱۹۲۰ با کتاب ” ماجرای اسرارآمیز در استایلز” به مخاطبان شناسانده می­ شود. پوآرو قبلا عضو نیروی پلیس بلژیک بوده و ورود او به انگلستان و کارآگاه خصوصی شدن، سرآغاز ماجراهای اوست. او به نظم بیش­تر از هرچیز دیگری اهمیت می­ دهد.پوآرو کارآگاه مشهور

خانم مارپل

خالق: آگاتا کریستی

 این شخصیت در سال ۱۹۲۶ با داستان کوتاه “باشگاه سه شنبه شب” برای خوانندگان تصویر می­ شود. او زن تنهای مسنی است که از روی تفنن به حل مسائل جنایی می‌­پردازد.کارآگاه مشهور زن

فیلیپ مارلو

خالق: ریموند چندلر

این شخصیت در سال ۱۹۳۹ با کتاب ” خواب بزرگ” برای مخاطبان جان می­گیرد. این کارآگاه خصوصی باهوش آدمی است صریح که می­ کوشد با کنایه­های گزنده­اش از هرگونه سوال در مورد زندگی خصوصی و درونیاتش طفره برود. مارلو مردی بی احساس و خشن است و آشکارا به ثروت و نیازِ به پول بی اعتنایی می‌­کند.مارلو کارآگاه مشهور

سی کارد

خالق: ریچارد براتیگان

این شخصیت در سال ۱۹۷۷ با کتاب ” در رویای بابِل” به مخاطبان معرفی می­ شود. سی کارد کارآگاهی است که بیشتر آرزوی کارآگاه بودن دارد. از همان ابتدای روایت به ما گفته می­ شود که او یک کارآگاه واقعی نیست؛ نه دفتری دارد، نه اسلحه­ای. مهم­تر از همه هیچ مشتری­ای به او مراجعه نمی­ کند. در واقع سی کارد به نوعی تصویری مضحک از کسی است که می­ کوشد با تمام تلاش­هایش در حل ماجراها به خود و دیگران نشان دهد که می­ تواند کارآگاهی قابل باشد اما همیشه یک قدم از آدم­های داستان عقب است.کار آگاه مشهور سیکارد

نیک بلان

خالق: چارلز بوکفسکی

این شخصیت در سال ۱۹۹۴ با کتاب “عامه­پسند” برای مخاطبان به تصویر کشیده می‌­شود. نیک بلان کارآگاهی است که به نظر می­آید از این شغل خسته شده و مدام تکرار می­ کند که دلش می­ خواهد کناره بگیرد اما چیزی در زندگی روزمره­ی او نیست که ارضایش کند؛ برای همین است که او این شغل را انتخاب کرده. بلان در جستجوی سلین و گنجشگ قرمز است که درگیر چند پرونده­ی فرعی­ای می‌­شود که دخالتی در پرونده­های اصلی او دارند. صراحت لحن و دنیابینی اوست که مخاطب را جذب خود می­ کند که  تا پایان ماجرا همراه او بماند.کارآگاه مشهور  نیک


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392 ساعت 20:38 توسط ن.ب

معرفی نمایش نامه ی سکوت

این مطلب در سایت نخستان منتشر شده است: لینک مطلب

نمایش­نامه­ سکوت اثر پل استر ترجمه­  اصغر نوری توسط انتشارات نیلا در مجموعه­ کتابِ کوچک به چاپ رسیده ­است. نمایشنامه سکوت تنها با سه شخصیت به نام­های سیاه، سبز و آبی پیش می‌­رود. محوریت داستان روی تصمیمی است که سیاه گرفته و وابستگی آبی به زیرنظر داشتنِ فردِ مورد نظر است. سبز فقط نقش مکتوب کننده­  وقایع را دارد. در اواخر داستان آبی وارد شده و گره­­ داستان به دست او گشوده می­ شود.

سکوت یا Black-outs به معنای سکوت کردن روی یک موضوع یا مسئله، دومین نمایش­نامه­‌ای بود که پل استر نوشت. او در مورد این کار می‌گوید:

در حالی که غرق نوشتن رمان شهرشیشه­ ای بودم، یاد این نمایش­نامه افتادم که چندسال پیش نوشته بودمش. حس عجیبی داشتم. نمایش­نامه درباره­ همان چیزی بود که آن لحظه در حال نوشتن­ش بودم. دوباره نمایش­نامه را خواندم. موقعیت­ها و اسم­ها همان بودند، گرچه به روش دیگری ظاهر شده­ بودند. بعدها رمان ارواح از این نمایش­نامه بیرون امد.

پل استر نمایشنامه سکوت را در سال۱۹۷۶ نوشته بود؛ زمانی که برای گذراندن زندگی در کنار سرودن شعر و نوشتن نقد، به کار ترجمه هم مشغول بود. در همان زمان بود که به تئاتر روی آورد.

نمایشنامه سکوت  درباره چیست؟نمایشنامه سکوت پل استر

سیاه تصمیم به کشتن فردی گرفته بوده و آبی را برای این کار استخدام کرده و او را ملزم ساخته که یادداشت­‌ها و مشاهدات خود را در مورد آن فرد، به طور منظم برای او پست کند. فردی که آبی در یادداشت­هایش به او اشاره می­ کند به شدت شبیه سیاه است. سیاه تصمیم گرفته آبی را ملاقات کند و سبز باید هرآن­چه را که در این ملاقات اتفاق می­ افتد یا گفته می‌­شود، حتی سکوت را نیز مکتوب کند. آبی در زده و وارد می­ شود…




+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392 ساعت 14:31 توسط ن.ب

معرفی کتاب تریستان و ایزوت

این مطلب در سایت نخستان منتشر شده است: لینک

تریستان و ایزوت اثر ژوزف بدیه ترجمه­­ی دکتر پرویز ناتل خانلری توسط نشر نیلوفر در سال۱۳۳۴ به چاپ رسیده و تا امروز نیز تجدید چاپ شده است. این اثر یکی از داستان‌های بسیار قدیمی و معروف جهان بوده که راویِ دانایِ کل مداخله­گر(راوی در جاهایی درمورد شخصیت­ها نظر می­دهد، حتی آن­ها را قضاوت کرده و گه­گاهی آینده را پیشاپیش برای خواننده بازگو می­کند) آن روایتگر عشقِ نامشروع تریستان خواهرزاده­ی مارک شاه و ایزوت شهبانوی ایرلندی است. بسیاری از خاورشناسان میان این رمانس و منظومه­ی عاشقانه­ی “ویس و رامین” فخرالدین اسعد گرگانی شباهت­هایی یافته­اند و به نوعی آن را برگرفته از همین منظومه­ی ایرانی می­دانند که در سال۴۴۶ هجری حدود یک سده پیش از پدیدآمدن اولین نسخه­ی موجود از تریستان و ایزوت می­دانند. در کلِ روایت تفاوت­های جزئی زیادی مابین این دو اثر وجود دارد که می­توان گفت به دلیل این­که هر دو اثر به نوعی عاشقانه هستند و دارای ویژگی­های رمانس، بودن شباهت­های کلی بین آن­ها طبیعی است.سرتاسر کتاب پر است از دلیری­ها، نبردها، شکست و پیروزی­ها، خدئه و نیرنگ­ها،جاسوسی، خبرچینی، دیدارهای پنهانی، عشق­بازی­هایی پر از ترس، گریز به طبیعت، انتقام، تهمت، مجازات و تبرئه شدن و …

ماجرای تریستان وایزوتتریستان-و-ایزوت

تریستان(در معنی لغوی: غم پرورد) زاده­ی عشقی پاک، پس از مرگ مادرش به هنگام زایمان توسط روهالت دوستِ پدری­اش به صورت مخفیانه بزرگ می­شود. بعدها به صورت اتفاقی به کشور کورنوای که سرزمینِ مادری­اش است، می­رسد و با نزدیک شدن به شاه حقایقی پیرامون خویشاوندیِ خودش با شاه، پی می­برد. شاه مارک  در پی بهانه تراشی­ها و خدئه­های وزیران و نزدیکانش در مورد دور کردن تریستان تصمیم می­گیرد به رای آن­ها یعنی ازدواج تن دردهد. بنابراین روزی تار مویی را که دو پرنده برکنار پنجره­ی او می­آورند به دست آن­ها داده و می­گوید اگر صاحب این تار مو را یافتید، با او وصلت می­کنم. تریستان که در پی دلاوری­های گذشته­­اش می­داند این تارِ مو از آنِ کیست داوطلب می­شود که برود و آن بانو را به کاخِ دایی­اش بیاورد. وزیران که فرصت را مناسب می­بینند این اجازه را به او می­دهند و او یاری می­شود بی­آن که بداند…


+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1392 ساعت 17:56 توسط ن.ب

معرفی کتاب قلعه ی متحرک هاول

این مطلب در سایت نخستان منتشر شده است: لینک مطلب

قلعه­ متحرک هاول نوشته دایانا واین جونز با ترجمه شراره صدیق توسط  کتابسرای تندیس  منتشر شده است. قلعه­ متحرک هاول برنده ­ی جایز­ه­‌ی ققنوس در بخش علمی تخیلی است.

داستان قلعه­ متحرک هاولقلعه­‌ی متحرک هاول کتاب

سوفی دختر بزرگ خانواده پس از مرگ پدر در کلاه­ فروشی مشغول به کار می­ شود. کلاه­های او خریداران زیادی دارد و در مدت کوتاهی آوازه­‌ی مغازه­‌ی آن­ها در همه جای شهر می‌­پیچد. تا این که یک روز سوفی تنها در مغازه مشغول دوختن گل­ها به کلاه­‌ها و صحبت با آن­هاست که زنی سیاه­پوش همراه مردی موقرمز وارد مغازه می­ شوند…

این کتاب به شدت دوست داشتنی است. شاید روایتش یا نوع فانتزی-­ای که درش جریان دارد نسبت به خیلی از آثار دیگر ساده، کم و حتی ابتدایی(مواجهه با کلیات تا جزئیات) باشد اما جزئیاتی که نویسنده در خلل داستان ارایه می­ کند و سپس استفاده­ به­ جا از آن­ها، هنر نویسنده را در داستان پردازی جادویی نشان می­ دهد.

قلعه متحرک هاول پر از شخصیت­‌های متفاوت است. شخصیت­‌هایی که بیشتر آن­ها جزو شخصیت­‌های پویا حساب می­ شوند. نویسنده در ابتدای داستان ما را با ظواهر و ویژگی­‌های بارز آن­‌ها آشنا می­ کند. سپس با پیش رفتن داستان ما به وجوه دیگر شخصیت ­ها در طول وقایع  پی می‌­بریم. توصیف نویسنده از عمل و کنش­‌های آنان آن­قدر عمیق و تاثیرگذار است که ما را با آن­‌ها همراه می­ کند طوری که با آن­ها عکس­العمل یکسان نشان می‌­دهیم، نگران،ناراحت و شاد می­ شویم، تصمیم می‌­گیریم و…

نویسنده از طریق روایت سوم شخص(به نوعی دانای محدود) ما را با سوفی همراه می­ کند و با او به دل ماجراها می­ کشاند. هر چه جلوتر می­ رویم شخصیت­‌ها و اتفاق­‌ها بیشتر و بیشتر می‌­شوند. نکات ریز و درشتی در متن جای می­ گیرند که درآینده می­ فهمیم که هرکدام چه نقشی در روند داستان ایفا می­ کنند؛ جزئیات بی­شماری در خودِ شخصیت­‌ها و رفتارهایشان، تا مکان­ ها، اتفاق ­ها و وسایلِ موجود. طوری که باید گفت هرچیزی که  در داستان ذکر شده به موقع نقش خود را اجرا خواهد کرد و هیچ نکته-­ای بی­هوده گفته نشده و قطعا کاربردی دارد.

نویسنده به سراغ موضوعات خیلی خاصی نرفته و در همان ژانر فانتزی-جادویی خود با ذکر چیزهای کلی و پذیرش جادو بی هیچ چون­ و­چرایی در داستان به خلق اتفاقات پرداخته است. وجود یک جادوگر، یک قلعه­ عجیب، یک شیطونک آتش با نیرویِ عظیم جادویی، وسایل و ابزارهای جادویی، وردها و طلسم­‌ها و … به همین منظور نویسنده بدون بسط دادن موضوعات- که در واقع لزومی هم برای آن­‌ها حس نمی‌­شود زیرا جهانِ داستان با تمام ویژگی­‌هایش طوری توصیف می­ شود که کاملا قابل باور است و جای هیچ سوال و توضیحی نمی­ گذارد- با ذکر یک کلیت جادویی و استفاده از آن در جزئیات دیگر در روند داستان، همه چیز را پیش می‌­برد.

قلعه­ متحرک هاول بر پرده سینمافیلم قلعه­‌ی متحرک هاول

در سال۲۰۰۴ انیمیشنی نیز از روی این کتاب با عنوان“قلعه­ متحرک هاول” توسط هایائو میازاکی کارگردان صاحب سبک ژاپنی ساخته شده که در جزئیات داستان تفاوت­‌های فاحشی با اصل کتاب دارد . در حقیقت میازاکی برداشت شخصی خود را در این انیمیشن بر اساس کتاب اصلی قلعه­‌ی متحرک هاول ساخته است. انیمیشن  قلعه­ متحرک هاول به یک موفقیت مهم سینمایی تبدیل شد و به جز نامزدی در بخش بهترین انیمیشن سال ۲۰۰۶ اسکار ، در رده بندی بهترین فیلم‌های تاریخ سینمای سایت IMDB در رتبه ۱۸۹ قرار دارد.




+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1392 ساعت 18:42 توسط ن.ب

ستایش دست های تو
در ستایش دست هایی که ذهن و قلبت را می نوازند:
دست هایش به تنهایی روی کلیدهای سیاه و سفید پیانو سُر نمی خورد، دست هایش وقتی سیاه و سفید می نوازند توی ذهن من سر می خورند و جملاتی را بیرون می کشند که هرگز فکر نمی کردم در ذهن من حضور داشته باشند. دست هایش ذهن مرا می نوازند...دنیاهایمان برعکس عمل می کنند؛ دنیای کلماتی که خودم به او آموخته ام خودش را از طریق دنیای موسیقی او به من نشان می دهد...کلماتِ من به سیاه و سفیدهای او پیچیده اند...لغت های دوست داشتنی من پسِ ذهنم پنهان می شوند تا دست های او سیاه و سفیدوار بیرونشان بکشد و بعد بنشینند روی کاغذ سفیدِ من و بشوند جمله، بشنود داستان.

پ.ن: همیشه موسیقی بوده که منو هل داده وسط جمله ها تا ببینم ترکیبایی توی ذهنم هستن که تکراری نیست که فرق داره با چیزایی که قبلا نوشتم...این چند ماه آهنگاش دارن این تاثیر رو می ذارن و واقعا خودم هم از تاثیرشون متعجبم. نظرم اینه یه همکاری به وجود بیاریم :)) نواختن و نوشتن؛ ن.ن



+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1392 ساعت 20:50 توسط ن.ب

تقدسِ همراه با جادو

وسایلی که از بچگیامون می مونن خیلی چیزای مقدسی ان. انقدر قدرت دارن که وقتی لمسشون می کنی در کسری از ثانیه تو رو مستقیم می برن به همون لحظه، به همون دقایق و ساعتایی که اونا رو توی دستای کوچیکت می گرفتی و وقتت رو باهاشون می گذروندی...چیزایی که بخشی از وجودت شدن، بخشی از نهادت رو ساختن و وقتی سال ها بعد لمسشون می کنی بی اراده کشیده می شی توی خاطراتی که زنده ان...بغضی می کنی...کاش می شد بازم بچه بود، بچگی کرد. کاش می شد مثه همون وقتا همه چیز رو ساده و تازه دید.

این خودش جادوئه یه جادو توی دنیای واقعی ما بزرگا...این وسایل رو مثه یه گنجینه ی قیمتی حفظ کنین چون قدرتای عظیمی دارن که شما ازش بی خبرین فقط روحتون حسش می کنه. به خودتون این اجازه رو بدین که گه گاهی با این جادو ترکیب بشین...برین و برگردین...شاید این چیزی رو توی زندگیتون عوض کرد، شاید باعث یه تغییر کاربردی بشه... و شاید نیاز روحِ دردکشیده اتون رو..........


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1392 ساعت 12:50 توسط ن.ب |

در

درخواست دارم یکی از این درهای خاص رو بدین من باز کنم. می خوام برم...یه جایی که شبیه هیچ کجا نباشه، جایی که هرچیزی که این دنیای حقیر مادی نمی تونه وجودش رو بپذیره توش وجود داشته باشه...لطفا به در بگین به دنیای من باز شه همون دنیای عجیب...این همه در؛نارنیا-هزارتوی پن-آلیس-کورالاین-کابوس پیش از کریسمس و و و و و و و و...

بعضی وقتا فکر کردن به این که چقدر در،دروازه(نه لزوما درِ مادی) و انواع این چیزا توی داستانا و فیلما باعث کلی اتفاق می شن باعث می شه مغزم سوت بکشه. عجب پتانسیلی داره! همیشه چیزای ناشناخته پشتشه همینه که اسرارآمیزش می کنه...


+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1392 ساعت 17:10 توسط ن.ب

لاک

اگه قراره هر کدوم بریم توی لاک خودمون کاری به کار هم نداشته باشیم برای چی دوست شدیم؟

خواستم یه چیزی بنویسم...لبالب شده بودم خواستم سرریزش کنم پشیمون شدم...فقط می گم همیشه دلم می خواسته یه اکیپ دوستی درست و حسابی داشته باشم. از اینایی که یه اس ام اس بدی فردا فلان جا همه شون بیان...ولی دوستای من به زور با هم هماهنگ می شن...شکایت نمی کنم این خصوصه ی زندگی ماست هرکسی کار و زندگی خودش رو داره همه نمی تونن با هم هماهنگ باشن...اما کاش می شد... و هر چی بزرگتر می شیم این کاش تیکه تیکه تر و دورتر می شه؛ ک/ ا/ ش و کم کم از ذهن آدم پاک می شه ولی توی دل می مونه ...

پ.ن: من بهترین دوستا رو دارم... :*


+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1392 ساعت 21:54 توسط ن.ب

Song of the Lonely Mountain

Some folk we never forget
Some kind we never forgive
Haven’t seen the back of us yet
We’ll fight as long as we live


آهنگ مورد علاقه ام...با ترانه ی خیلی خوبش...با آهنگ و خوانش حماسی اش...علاوه بر دادن اون حس حماسی و نبرد به من، این حس رو بهم می ده که برای زندگی ام و چیزهای باارزشش تا جایی که توان دارم بجنگم 

لیریک کامل




+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1392 ساعت 17:16 توسط ن.ب

زندگی پا به پایشان
این همه دل دل کردم این فیلم رو ببینم عجب اشتباهی کردم محشر بود چقدر حرص خوردم، ترسیدم، استرس گرفتم، بالا و پایین پریدم و ذوق کردم...تمام خاطرات دوران نوجوونیم رو وقتایی که صرف دیدن بارها و بارهای ارباب حلقه ها کردم و اون لحظه هایی که با تک تک شخصیتا خوشحال شدم ،گریه کردم، ترسیدم، جا زدم و ...همه رو برام زنده کرد هابیت منو دوباره پر از اون حسِ خوب قدیم کرد اون حس عظمتِ حماسی فانتزی کرد...بدجور منتظر قسمت دومشم و سعی می کنم کتاب رو که نصفه خوندم تمومش کنم...اون آهنگ آخر هم عالی بود Misty Mountains که البته اول فیلم کنار شومینه می خوندنش.

پ.ن: فری من رو فقط توی شرلوک دیده بودم گویا کلا بازیش عالیه واقعا عالیه. اووف اون بازیگر نقش ثورین که خیلی خوب بود هم تازه فهمیدم توی رابین هود اون نقش منفیه بوده که کلا توی هر2جا کراش منه :))

خودم و فقط خودم می دونم که بخشی از دنیام رو مدیون تالکین و پیترجکسونم...نمی شه راجع بهش حرف زد...نمی تونم...

درضمن خدایا این عدالت نیستا بعضیا ذهن ابرانسانی داشته باشن مثه تالکین مثه مارکز برای خلق تک شاهکاراشون... :)

پ.پ.ن: نویسنده سرش حسابی شلوغه...بین کتابا و فیلما و نقاشی و نوشتن...بین گذروندن وقت با دوستا و آدمای خوب^___^  اینجا کم هستم اما توی فضاهای مجازی دیگه لحظه به لحظه فعالیت دارم :>


+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1392 ساعت 23:40 توسط ن.ب |

سرکیس مقدس

امروز بعد از این همه سالی که فقط زیبایی این کلیسا رو نگاه می کردم...رفتم توش...سرکیس مقدس...عالی بود پر از آرامش پر از رنگ پر از شیشه و سنگ...چقدر خوب بود. دور تا دورش پر از نقاشیه یه نقاشی شام آخر هم انتهای کلیسا اون بالای بالاست...نقاشی عروج مسیح جلوه اش بیشتر از بقیه است ...موقع عبادت بود دخترا می اومدن می شستن روی نیمکتا دستاشون رو روی هم می ذاشتن و چشماشون رو می بستن بعد شمع روشن می کردن و می رفتن این مدل دعا کردن پر از آرامشه واقعا دوستش دارم. من همیشه به آرامش و شادی ای که توی دین مسیحیته غبطه خوردم...حتی زرتشتیای خودمون...کلا یه خلاهایی حس می شه ولی خب...

^______^

http://nilobegi.persiangig.com/image/e9ea1ea523d267d536c1445f5096592f_XL.jpg



+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392 ساعت 20:23 توسط ن.ب |

کاملا خوب
http://nilobegi.persiangig.com/image/416f933ccc6f11e2af0122000a1fbc9e_7.jpg
دیروز13/3/92یکی از بهترین روزای زندگیم بود....وقتی که بعد از امتحان با دو تا دوستی رفتم بیرون که...کامل ترین روز بود و فکر نکنم دنیا خیلی توی اون لحظات ناقص بوده باشه. هوایی که دوست دارم با همون آفتاب و باد مخصوص که شالم رو با خودش می خورد و چشامو می بستم تا از روی صورتم رد شه،وسط طبیعت بودن حتی اگه اون یه پارک بزرگ با درختای خوشگل باشه و چمنایی که نابودشون کردیم :)) ، دو تا دوستی که کاملا با من و با هم هماهنگ بودن و وقتی می رفتم سراغ خل بازی اصلا کم نمی آوردن و پا به پات بازی می کردن، شوخیایی که باعث آزار هیچکدوممون نشد هرچند خیلی عجیب غریب بودن، ساعتایی که پر از خنده بود، قدم زدنا و حرف زدنا-حرفای مشترک و قابل فهم برای خودمون- ، رویا ساختن و از دغدغه هامون گفتن تمام اینا دست به دست هم داد که دیروز از همون اولین قدم بعد از مترو ما3تا فقط بخندیم انقدر که کم بیاریم و مدام دیالوگای " بسه من کم آوردم، تورو خدا دیگه نخندیم نمی تونم، آخ آرواره هام درد گرفت، وای دلم، دیگه سرم داره می ترکه از خندیدن زیاد، وای نه دیگه دیگه نمی تونم و..." رو تکرار کنیم...، مرور خاطرات بچگی و ...روزی که هیچ چیز بدی حتی برای چنددقیقه توی خودش نداشت...من برای زندگیم مدام از این روزا می خوام هرچقدر بیشتر، تک و توک بودنش کمه با این که موندگارتر می شه اما کمه...

با تشکر از خستگی خودم و لپ تاپ نیمه که بهونه ی این بیرون رفتن بودن :دی شیرینی اشم فالوده-بستنی بود که چسبید :>

پ.ن: ممنون ازت که کمک کردی :)  این لینک آلبوم   Christmas Tales الکساندره که البته با کارای دیگه اش یکم فرق داره. روی اسم آلبوم کلیک کنید.


+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1392 ساعت 16:12 توسط ن.ب |

این بار پیامبری بفرست که...

پیامبری که فقط برای من معجزه کنه...پیامبری که فقط برای من مبعوث شده باشه...پیامبری که رسالتش من باشم...منحصربه من باشه...تو ^_^


پ.ن: طی یک صحبت شکل گرفت
،چندوقت پیش ها، طولانی تر بود اما خلاصه اش می شه همین... :)


+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1392 ساعت 20:3 توسط ن.ب

دل تنگ نشو!

اگه می خواین تمام حس های خوبی که با دنگ شو رو داشتین حفظ کنین...سراغ آلبوم جدیدش نرین :(

آلبوم دنگ شو و موسیقی فیلم جانگو(که عالیه) رو از بتهوون هدیه گرفتم :) ...این مغازه عالیه نمی شه ازش اومد بیرون وقتی که...

کافه طهران هم خیلی خوووووبه.


اگه شما هم مثه من از شنیدن آلبوم جدید لذت نبردین برین و توی سایت اعلام کنین...نمی خوام ببینم دنگ شو کم کم محو بشه!

*

توی پارک نشسته بودم روی نیمکت، زیر درخت...شالم رو داده بودم پشت گوشم و دستم هم زیر چونه ام بود...کتاب می خوندم و باد می خورد توی صورتم، می پیچید بین موهام؛ اون دقیقه دنیا توی کامل ترین لحظه اش به سر می برد و اصلا ناقص نبود... ^_^

*

چشمات، خودِ فعل حواس پرتی ان... (خطاب این جمله بودن حس عجیبی داره، پر از عجایبم الان :دی اسمایلی فخرفروشی)


+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392 ساعت 20:37 توسط ن.ب