X
تبلیغات
ماه و سایه
دیوانگی بد نیست
برای یک بار هم که شده
دیوانه تر از من باش
و بگذار چنان گم شوم در تو
چنان گم شوی در من
که یکی دیده شویم از بالا
و خدا خیال کند
یکی از ما دو نفر را گم کرده است
بگذار تعجب کند از حواس پرتی اش
و باورش شود زیادی پیر شده
و جهان را به ما بسپارد (مهدیه لطیفی)
**********************
اسم قبلی وبلاگ:باران به روایتی دیگر...!
این اسم در تاریخ30فروردین91تغییریافت...نام کافه ای در آینده، شاید.

+هرگز زانو نخواهم زد،حتی اگر سقف آسمان کوتاه تر ازقامتم شود!(کوروش کبیر عزیز)
+یه نیمچه داستان نویس وشاعر!
+بعضی از چیزایی که دوست دارم توی آیکن های انتخابی مشخصه.
+به نیمه:
بعضی وقتاامتحان دوست داشتن چیزارو کن!یعنی امتحان کن بعضی چیزا رو دوست داشته باشی اون موقع باخیال راحت سوتـــــــــــــــ بزن.

+ انجام ویراســـــــــتاری ساخـــــــتاری هرنوع متنی و ویراستاری تخـــــــــــصصی زمینه ادبیات(داستان-فیلمنامه- نوشته های ادبی-مقاله-تحقیق و...)
اگه مطلبی برای ویرایش داشتین با ایمیل در جریانم بذارین تا ویراستاری اون رو به عهده بگیرم.


من شهرزادنیستم/اماقصه گوی خوبی ام!(مهدیه لطیفی)


پیوند های روزانه
سکوت گاه (مژده عزیزم)
سینورا
اونیروس(طراح قالب محبوب من)
تریبون دانشجویی
من،فقط من...
آرشیو پیوند های روزانه

پیوند های وبلاگ
صفحه توییترمن(لحظه نوشت)
صفحه گودریدز من(نظر من در مورد کتاب ها)
"تقدیم به نیل گیمن" در سایت دست نوشته های من
"اکتشاف" در سایت دست نوشته های من
شعرکلاف درگوجه های سبز
شعربدون عنوان درگوجه های سبز
شعرهای بال هایم توبودی-غریقِ نجات در گوجه های سبز
شعرهای محو تو-نوشِ جان درگوجه های سبز
شعرهای مرخصی-شیشه پاک کن-شلیک درگوجه های سبز
شعرهای جنگ ِ رنگ - بدون عنوان - فاصله درگوجه های سبز
گُرگُن(فرعی)
دخترباد(نیمه و دوست نویسنده ی من)
شهریارمندنی پور(نویسنده محبوبم)
شهرنوش پارسی پور
سایت دَنگ شو! (گروه موسیقی دیوانه کننده ی من)
رادفا(وبلاگ دانشجویان ادبیات داستانی)
ابراهیم حاتمی کیا
سایت سارا شعر
فصلنامه ادبی داستانی خوانش
حمید ازپارکینگ سوم :D
نهنگی به بزرگی اقیانوس هند(استادپورولی)
گم شده در بزرگ راه(حامد اسماعیلیون)
پیمان هوشمندزاده
ورطه(حامد حبیبی عزیز)
ماه7شب(بهاره رهنما)
ابرک شلوارپوش(سجادصاحبان زند)
صیدقزل آلا در اینترنت(نیمادهقانی)
شکلات ابدی(سیاوش ضمیران)
گوریل فهیم!
ترشحات مغزی من(احسان غفاری)
توکای مقدس(توکا نیستانی)
ذهن روسپی(وحیدپورزارع)
پایگاه ادبی وفرهنگی گرگ ومیش
سرزمین گوجه های سبز(وبلاگ ادبی40چراغ)
انگارنه انگار(نوشته های پوریا عالمی)
اتاق گریم(وبلاگ صابرابر)
وب نوشته های سرابی(روزنامه نگار)
بُزی کارتون(بزرگمهر حسین پور)
پرپرونکا(مجید کوهکن)
نور ونار(عرفان نظرآهاری)
سهراب سپهری(بزرگ مرد من)
وبلاگ گروس عبدالملکیان عزیز
وبلاگ محمدرضا عبدالملکیان عزیز
وبلاگ رسول یونان عزیز
وبلاگ سید مهدی موسوی(غزل پست مدرن)
اردیبهشت(داریوش معمارشاعر)
وب سایت آکادمی فانتزی
سایت مصطفی سلامی(معلمم)
مجله40چراغ
سایت نیل گیمن عزیزم
وناش
وب سایت مهتاب شمس(نقاش و کارگردان عروسکی)
نوستالوژی های سال های بعد(مهدیه لطیفی/داستان)
کم پیداترازبرف روی خط استوا(مهدیه لطیفی/شعر)
لازم نیست (رضااحسان پور)
وبلاگ احسان صادقی(همکلاس قدیمِ داستان نویسی)

موضوعات مطالب
داستان کوتاه های من/پراکنده نوشت
پیشنهاد/معرفی کتاب(شعر-داستان-رمان و...)
شعرهای من
شخصی نوشت
دیدگاه من(مجموعه داستان کوتاه ها-رمان ها)
فیلم(معرفی-دیدگاه)
شعر/لیریک
شخصیت(نویسنده-بازیگر-کارگردان و...)
پیشنهادموسیقی(آلبوم-تک آهنگ-کلیپ و...)
نوشت ها

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
تیر 1389
خرداد 1389
دی 1388
مهر 1388
شهریور 1388
آرشيو


Nilo 's books

برف و سمفونی ابری
4 of 5 stars
یکی از کتاب های خوب در زمینه وحشت-وهم که مرض حیوانش رو بیشتر از بقیه داستان هاش دوست دارم. تعلیق هایی هم که توی داستان هاشه مورد پسندمه.
شاخ
4 of 5 stars
بهترین کتاب هوشمندزاده/بهترین نثر/بهترین شخصیت پردازی(بخصوص او ن مرغ و خروسه)/بهترین صحنه پردازی و مخصوصا بهترین دیالوگ ها...عاشق این کتابم اولین کتابی بود که از هوشمند زاده خوندم...بعضی صحنه هاش واقعا فوق العاده ان مثل جایی که سیا خروس...
ملکوت
4 of 5 stars
توی سبک و زمینه ی مورد علاقه ی من با شخصیت ها(م.ل/دکترحاتم/ناشناس) و زاویه دیدهای(چندگانه) جالب و خوب.یکم فقط نثرش و لحن شخصیت ها مشکل داره.
عاشقیت در پاورقی
4 of 5 stars
داستان عتیقه هاش رو بیشتر ازهمه دوست دارم چون چیزی که همیشه درگیرش بودم و هستم و تم داستان هامه...زندگی تو خواب! نثر/موضوع و پرداختای خوبی داره.خود داستان عاشقیتش نوع روایتش تازه بوده در زمان خودش و الان هم تازگیش رو نسبتا داره.
رنگ‌های رفته‌ی دنيا
5 of 5 stars
گروس...گروس شاعرمورد علاقه ی منه از نسل جدید شاعرا...شعرای فلسفی/تصویری/تازه و نابش...

goodreads.com

مجلهآيکـُن هاي ِ دختره

www.iconha.blogfa.com www.iconha.blogfa.com www.iconha.blogfa.com www.iconha.blogfa.com www.iconha.blogfa.com www.iconha.blogfa.com www.iconha.blogfa.com آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آیکـُن های ِ دختره آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره آيکـُن هاي ِ دختره آيکـُن هاي ِ دختره آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آیکن های❤✖قلبی خسته از تپیدن❤✖

آیکن های❤✖قلبی 
خسته از تپیدن❤✖

آیکن های نایس تم

آیکن های نایس تم

آیکن های نایس تم

آیکن های نایس تم

آیکن های نایس تم

آیکن های نایس تم

آیکن های نایس تم

آیکن های نایس تم

آیکن های نایس تم

آیکن های نایس تم

آیکن های نایس تم

آیکن های نایس تم

آیکن های نایس تم

آیکُن های اِمیلی

آیکُن های اِمیلی

آیکُن های اِمیلی

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره


Designer
Oneiros

فارست گامپ نوشت

Forrest Gump: That's all I have to say about that.

Forrest Gump: I'm not a smart man... but I know what love is.

.Forrest Gump: Stupid is as stupid does

Forrest Gump: My Mama always said you've got to put the past behind you before you can move on.

Mrs. Gump: You have to do the best with what God gave you.


پ.ن: بعد از این همه سالی که ازش خوندم بالاخره تونستم ببینمش...همونطور که می گفتن واقعا عالی بود...یه داستان گوییِ خیلی خوب...از هردقیقه اش لذت بردم.

ممنون از مری که اگه این فیلم رو ازش نمی گرفتم فکر کنم بازم تنبلی می کردم و دیدنش به نعویق می افتاد :/

دیالوگای دیگه رو  اینجا  بخونین.


+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392 ساعت 20:36 توسط ن.ب |

ایمان بیاوریم به آغاز فصلِ گرم!

ایمان آوردم به این که می گن...روزای خوب میان...مدتی هست که اومدن...ماه هاست که اومدن....خوشحالم واقعا از این همه اتفاقات و حضور آدمای خوب...

وقتی می تونی به کسی تکیه کنی...وقتی کسی برای تو لحظه های خوب و آرومی رو می سازه...

وقتی کسی عدم اطمنیان تو رو به آینده درک  و لغت "همیشه" رو از دایره لغاتش به خاطر تو حذف می کنه تا بهت ثابت کنه که توی این مسیر با تو هست...

وقتی کسی هست که برای تو دقیقه هایی رو...سیاه و سفید می سازه...صدایی که می پیچه توی ذهنت و موندگار می شه...نت هایی که روحت رو به اوج می برن به عمقِ لذت به نقطه ی ثقلِ آرامش!

وقتی بیشتر از همیشه نویسنده خطاب می شی...تا پی ببری از نیمچه نویسنده بودن در حال ارتقا پیدا کردنی...می گه "خوشحالم که ادبیات(داستانی) خوندی چون توی به کار بردن کلمات حساسی، دلیلش اینه که عمق و حسی که منتقل می کنن رو می دونی... و این واقعا خوبه!  "       هوووم

پیدا کردن بعضی دوستا خیلی اتفاقیه...اتفاقی که ممکنه مدام عجیب تر، دوست داشتنی تر و ...بشه.

این دوستا رو باید محکم توی آغوش گرفت...در گوششون گفت که چقدر دوست داشتنی ان و چقدر قدرشون رو می دونی...و چشم توی چشم، بلند بگی که بودنشون خوبه...

سکوت و ... (این سکوت و سه نقطه قطعا خوندنی تر از کلمات بالان) + این

http://nilobegi.persiangig.com/image/931258_424990364263130_1546232793_n.png

خیلی کم حرف می زنم جدیدا...چون بیشتر نشون می دم...باید منو دید...دیگه کلمات جوابگوی من نیستن...برای همینه اینجا هم کمتر می نویسم!

پ.ن: خوشحالم که نیمه وارد جمع فانتزیا شده...و می خوام جلوتر از این هم بره...قدر دونشم که می خواد منو هم با خودش همراه کنه...اما باید یکم بهم وقت بده... دارم پیشرفتت رو می بینم...می خوام پله های بالاترت رو ببینم :*  و خوشحالم حال تمامِ دوستام خوبه!

امسال نمایشگاه می خوام کلی کتاب بخرم...ببینم چی پیش میاد :دی

بدجور منتظر اکران عمومی این فیلمم...وقتی که بتونم ببینمش...اوف Before Midnight

http://nilobegi.persiangig.com/image/540949_401174559978044_119988295_n.jpg



+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392 ساعت 18:40 توسط ن.ب |

پایان نداری برای من...
شهر من گمشده است...من با تاب، من با تب...خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام...

هیچ چیز سرانجام نمی یابد...ما هرگز نمی خوانیم، صدا خود خوانده می شود... (هنوزدرسفرم-سفرژاپن)

زندگی تر شدن پی در پی...زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی اکنون است... و دهان را بگشاییم اگر ماه درآمد...پشت سر نیست فضایی زنده!

بعد از ظهر اول اردیبهشت59...اَبَر مردِ من...رفت...اما توی روح هر کدوم از مایی که دوستش داریم...زنده است و زندگی می کنه...



+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1392 ساعت 18:46 توسط ن.ب

پیش از طلوع وار

یکی دیگه از روزای خوب 92...کاخ گلستان و اطرافش...هر چقدر از خوش گذشتن هاش بگم کم گفتم...بودن با دوستت و لذت بردن از زندگی توی لحظه بدون هیچ ترسی از آینده...حرف ها و خنده ها و خل بازی ها...زندگی همینطوریه...کوتاه...

وقتی که می خواین باهم حرف بزنین و مدام راه ها رو می رین و دوباره همون رو بر می گردین ... یعنی که فقط می خواین کنار هم باشین و از همین دقیقه هایی که هست لذت ببرین... پیاده روی زیر آسمونِ تیره ی تهران خلوت یکی از آرزوهای کوچیک من بود که دیگه نیست :) ... وقتی ستاره ها بالای سرتون باشن...وقتی حرف باشه و خنده...

این که کسی چشم توی چشم...یا بغل گوشت بهت بگه ماه بانو...خیلی هم خوبه :D

واسه همین ارجاعتون می دم به یکی از بهترین عاشقانه های سینما که زیاد ازش توی وبلاگ گفتم...تمام صحنه هایی که باهم می گشتن و حرف می زدن و لذت می بردن... Before Sunrise

پ.ن: توی کامنت ها شیطنت نکنین وگرنه جواب دندون شکن می دما :))  مثلا تهدید بود!

من هیچوقت احساساتم رو قایم نکردم...همیشه وقتی تحت تاثیر خوشایندای زندگی باشم اینجا نوشتم و می نویسم...همین !


+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1392 ساعت 0:0 توسط ن.ب

معکوس

چشم هایت را برای نگاه کردن به خودم می خواهم...چشم هایم را برای نگاه کردن به تو......دستانت را برای خودم می خواهم...دستانم را برای تو...همه چیز را عکس می خواهم...تو از آنِ من...من از آنِ تو...


پ.ن: خیلی شعر حسابش نکنین...از بین توییت های تکراریم در اومد...حوصله نداشتم بقیه اش رو هم توی آرشیو پیدا کنم...ناقصه...


+ نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1392 ساعت 18:48 توسط ن.ب

پیانیستی که تو هستی، تویی که پیانیست هستی!
وقتی یه روز با یه عدد زوج... برات می شه بهترین خاطره ی 92...

وقتی برای اولین بار کسی رو ببینی که تا الان فقط به وسیله ی کیبرد باهاش حرف زدی... کنار اون آدم
خودت باشی، شاد باشی،راحت باشی، خل باشی...با هم دیوونه بازی دربیارین... و ساعت ها رو در روی هم فقط حرف بزنین و بخندین....خنده هایی از ته دل...همین یعنی زندگی...بهترین دوست ها همینطوری غیرمنتظره کشف می شن، می شناسیشون و همیشه کنارت می مونن...

امروز یکی از بهترین آدم ها و دوستای زندگیم رو کشف کردم!

http://nilobegi.persiangig.com/image/piano-8.jpg

وقتی صدای پیانویی فقط برای تو باشه...یعنی زندگی.......زندگی همینه...ساده...وقتی انگشتایی روی کلیدای پیانو سر می خورن تا صداش روبه گوش تو برسونن....یعنی زندگی...وقتی روی نوک پا با ریتم آهنگ می چرخی...یعنی زندگی!

بعضی آدما بی پروا خوبن...این آدما رو باید توی آغوش کشید و محکم نگهشون داشت....وقتی می گه همیشه هست و تومی دونی که هست؛ این یکی از بهترین دونسته هاست...

گفت مطمئنم یه روز کتابِ خودت رو می خونم... ^_^

با تشکر از لوازم و عوامل صحنه: کافه سپیدگاه و بستنی بی مزه اش،درختای پارک دانشجو و اون بیزبیلنگایی که ازشون می ریختن روی سرمون، آدم های اسکن کننده ی پارک(رهگذرهایی که می گذرن و بهتون زل می زنن)، بازارچه و آش به همراه نون بربری، شازده احتجاب و بته جقه ی آبی، تاول های پاهای عزیزم،حوض و صدای آب.

پ.ن: ارزشش رو داشت که پاهام تاول بزنن :)) در ضمن اسم اون اسکن کننده ها رو به سبک فرینج می تونین بذارین آبزرور یا تماشاگر!
سال92 از هفته ی قبلش به بهترین صورت شروع شد...لحظه ی تحویل که عالی...شب هاش که آروم و حسابی رنگی...امیدوارم تا آخر خوب بمونه!


+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1392 ساعت 18:18 توسط ن.ب |

من ِ نو...

http://nilobegi.persiangig.com/image/201312283164.jpg

دیشب توی توییتر شب دعاها بود...تا2نیمه شب دعاهامون رو گفتیم...اینا کپی هاشونه منهای شوخی ها...

سالی باشه که همه ی مریضا خوب بشن و هیچکس به بیماری خاص دچار نشه...

سالی باشه که بفهمیم عشق یعنی چی...عاشقی چطوریه...حسشون کنیم...

سالی باشه که یه پیانو همینجوری به من برسه چی می شه مگه؟یه استاد هم همراهش باشه لطفا...

سالی باشه که تمامِ اتفااقت سالِ قبل رو توی خوبیاش خودش محو کنه.............حتما حتما حتما

سالی باشه که گریه ی هیچکدوم از دوستا واطرافیانم رو نبینم...حتی ناراحتیشون رو...اصلا!

سالی باشه که هممون موفق بشیم...پله های مسیرمون رو بریم بالا...اتفاقایی که منتظرشون بودیم برامون بیفتن!

سالی باشه که همدیگه رو بهتر درک کنیم سعی کنیم بقیه رو بفهمیم به سلایق هم هم احترام بذاریم و تعصب زیاد به خرج ندیم سرچیزهایی که نباید

سالی باشه که هیچکس دستش رو جلوی من دراز نکنه و من مجبور شم سرم رو بندازم پایین و برم و فکر کنه اعتنایی بهش نکردم...عذاب آوره...

سالی باشه که آرزوهامون محقق شن....

سالی باشه که بدی نکنیم...بدی نبینیم.........اصلا!

سالی باشه که بیشتر خنده های مردم رو ببینیم تا خستگی و دعواها و عصبانیت هاشون رو.....................خواهشا!

لطفا سالی باشه که من بیشتر و بهتر بنویسم و تو مسابقات هم رتبه بیارم :)

از ته دل امیدوارم سالی باشه که به نویسنده ها و ژانر فانتزی/تخیلی و...اهمیت بیشتری بدن!

سالی باشه که همه دستای همو بگیریم...کسی تنها نمونه...کسی توی دردِ خودش رها نشه...کمک کنیم...کنارهم باشیم...لطفا...

برگردیم به انسانیتمون...مهربونی...خوبی..........................

یه سالی باشه که نخوایم روزی رو ازش توی ذهنمون محو کنیم...هر365روزش خوب باشه...لطفا

یه سال کاملا رنگی باشه...

سال ِ نوی همتون مبارک...سالتون رو نو شروع کنین، تازه باشین، تازه ببینین، نو زندگی کنین!

سال91 سالی بود که توی ذهن ماها (اونایی که خودشون می دونن خطابشون کردم) محو می شه... می ره اون ته ناخودآگاه ما و بعید می دونم دیگه یادش بکنیم... بهتون گفتم که دلم می خواد امسالتون رو نو کنین، نو باشین و تمام لحظه هاش براتون تازه باشه...همه چیز جدیده... شماها هم آدمای جدید بشین...دقیقا با شماهام...من شدم، نوبت شماهاست...نشونم بدی که از پسش برمیاین!

سال91 فقط2تا چیز خوب برای من داشت: شناختن دوستا و اطرافیام...بدونم کیا واقعا دوستن... و اینکه خودم هم قوی تر شدم...دوم اینکه من عضو توییتر شدم و می دونم اونجا جایی که هیچوقت ازش بیرون نمیام و تا سال های سال اونجا می مونم چون بهترین دوستا رو اونجا دارم...امسال چندتاشون رو دیدم و امیدوارم همشون رو ببینم...اونا اصلا مجازی نیستن...واقعی تر از هر آدمِ ِ دیگه ان...واقعا دوستشون دارم!

اینا کپی پیست های توییتر و ف.ب من بود...همش حس می کنم دارم تکرار ِ تکرارهام می شم :)

پ.ن: اون کاج ها رو با شبنم از یونی جمع کردیم و طی چند روز رنگشون کردم با امکانات کم...تخم مرغا هم مالِ دیشبه که با خستگی کشیدم برای همین یکم بد شده...اونم که لاله ی سفیده...نشونه بخشیده شدن و امید داشنته....

امسال عید کلی کار دارم...دلم می خواد به همشون برسم...


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391 ساعت 14:22 توسط ن.ب |

پله ی آخر، نوشت

خسرو: فکر نمی کردم یه عمر افسردگیم با شنیدن خبر مرگم تموم بشه! خبر مرگم چرا زودتر نشنیدم؟


 http://nilobegi.persiangig.com/image/563360_444873502253214_287034260_n.jpg

این فیلم رو می ذارم جزو اولین فیلمای طبقه "دلنشین" هام نه اینکه بگم خیلی خوب نیست یا...چیزی که بیشتر از همه منو جذب کرد لحن فیلم بود یه لحن عجیب یه لحن آشفته که از شخصیت می اومد. دخالت های زیاد راوی رو توی صحنه ها دوست داشتم این که بعضی صحنه ها رو توی ذهن خودش می ساخت و اصلا اتفاق نیفتاده بودن درسته که شاید فیلم چیزی برای رودست زدن به من نداشت اما با تمام همین وقایع بعضا تکراری با این پرداخت عجیبش کاری کرد که من محو بشم...بعضی صحنه ها من توی فیلم بودم و یکهو فاصله رو حس می کردم که نه همینجا نشستم...دو تا جای فیلم رو تونستم حدس بزنم یکی اینکه امین به دروغ گفت که خسرو سرطان داره و این که امین همون عیسی است و این یعنی حس هام توی سریع گرفتن کدها خیلی پیشرفت کرده...بهم ریختگی زمانیش خوب بود اما به نظرم بعضی از صحنه ها اضافه بودن که بیشترشون مربوط به امین می شدن. شخصیت خسرو خیلی شخصیت جالبی بود از اون شخصیت هایی که توی ذهن من خواهد موند...

صحنه هایی که از فیلم دوست داشتم یکی جایی بود که لیلی می زنه توی سر خسرو و من واقعا دلم می خواست خسرو رو در آغوش بگیرم چون خودمم همون شکلی عصبی ام در صورتی که ته دلم چیز دیگه ایه...جایی که خسرو با سر میفته وسط آشپزخونه...اونجایی که با مشت زد تو صورت همکلاسی قدیمیش انقدر بی اراده خندیدم از ته دل که قشنگ انگار برای چند دقیقه رفتم توی فیلم و برگشتم...

بازم می گم که من عاشق این زوج سینمایی ام هیچ نقصی ندارن! و علی مصفا با اون چهره ی آروم و جذابش اون صدای خوبش...این پوستر فیلم رو بیشتر از همه دوست داشتم هم به خاطر اون ترکیب رنگ و این تصویرِ لیلا هم به خاطر خسرو که اون گوشه داره روی اسکیت بردش می ره تو خیابون...

 این فیلم یکی از فیلمای خوبِ ایرانه...یکی از اون لیستِ محدود...

مصاحبه ه.ج رو با علی مصفا راجع به فیلمش و کارش حتما بخونین، حتما.

سیروس الوند هم همراه ما توی تماشای این فیلم بود :)

پ.ن: از امروز شدم داور داستانای دبستان و راهنمایی منطقه6...واقعا خوشحالم که یه قدم رفتم جلو... با اینکه حجمشون زیاد اما فکر میکنم این کار خیلی دوست داشتنی و البته سخت باشه ^_^

توو مسابقه داستان بیهقی هم تا مرحله دوم رفتم...فعلا هم مشغول زندگی توو دنیای این سریالم "Fringe" فقط بین درس و کارای دیگه میخوام تایمی پیدا کنم و سریع بشینم و قسمتای دیگه رو ببینم...10روزه تونستم فصل یک رو تموم کنم و حالا دو رو شروع کردم...به شرطی که درس نخونی :))  بازم باید بگم مرسی نیمه مرسی.

جمعه رونمایی آلبوم آقای بنفش پالتی هاست...من خیلی دوست داشتم برم و امیدنعمتی و گروهش رو ببینم :"(

خاطرات مبهم یزدانی به خوبی ساعت فراموشی نیست(فقط چندتا ترک نسبتا خوب داره، البته آهنگسازی بیشتر قطعه هاش عالیه)...گول نخورین :/


+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1391 ساعت 12:22 توسط ن.ب

اکتشاف

ممنون از تمام دوستانم که باعث شدن من88 رای بیارم... و این یعنی 88نفر این متن رو خوندم و ازش لذت بردن و اون رو لایق امتیاز دادن دونستن...

نتیجه مسابقه رو می تونین اینجا ببینین  به علاوه نوشته ی  من برای حسِ اون نامه که همین زیر میارمش:

اکتشاف

به ندرت پیش می آید مواقعی که کسی یا اتفاقی باعث بشود به اوج هیجانِ روحی و ذهنی برسی که این هیجان تو را ببرد به فکر کردن درمورد خودت، دنیایت، رویاهایت، آرزوهایت و…من اسم این مواقع را اکتشاف می گذارم؛ این که کسی، احساس تازهای و هرچیزی را که منجر به تکمیل شناخت خودت و ساختن دنیایی که  توی ذهنت داری بشود؛ کشف کردن قسمتی از پازلِ شخصیات که گم شده به نظر می آمد و تا الان نمی دانستی چطور باید جای خالیاش را پر کنی. نیل گیمن قسمتی از پازلِ زندگی من در قسمت نویسندگی بود که هیچوقت نمی توانم حسِ کاملم را از پیدا کردنش، با کلمات منتقل کنم… .


+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1391 ساعت 14:11 توسط ن.ب |

Life of Pi نوشت

http://nilobegi.persiangig.com/image/Life-of-Pi-Bioluminescent-Water.jpg

پای: گمون کنم در نهایت کل زندگی تبدیل به عملِ دل کندن می شه ولی چیزی که همیشه بیشتر از همه آدمو اذیت می کنه اینه که فرصت خدافظی پیدا نکنی...


http://nilobegi.persiangig.com/image/Life-of-Pi-edible-island.jpg

فیلم عجیبی بود...به راحتی می تونم بگم من تمام اون صحنه های غیرقابل باور رو پذیرفتم بدون هیچ تردیدی...من داستان اول رو باور کردم، داستانی که به نظرم کاملا واقعی ایه و امکان وجود تمام اون اتفاقات هست...صحنه های محشری بودن اون عروس دریایی های نورافشان و پرش اون نهنگ، اون جزیره ی آدمخوار،ماهی های پرنده...

اون عروس دریایی ها خیلی برام ملموس بودن من همچین صحنه ای دیدم اما نه توی شب ولی گذر اون حجم رو از زیر1قایق دیدم...اون نورانی بودنشون رو هم همچین چیزی توی سواحل هنگام دیدم(شبی که برای دیدن تخم گذاری لاکپشتای عقابی رفته بودیم)، واقعا نور داشتن و حتی توی دستم گرفتمشون و انقدر غیرقابل باورن که مبهوت می مونی و من گاهی اوقات فکر می کنم اون خاطره ی توی شبم کنار لاکپشت ها و این چیزای نورانی خیالِ بچگونه بوده...

http://nilobegi.persiangig.com/image/pi.jpg

نمی دونم چرا وقتی که فیلم تموم شد یاد بیگ فیش افتادم...اون پدری که مدام برای ادوارد داستان می گفت داستانایی که حتی عضی شخصیتاش توی زندگی واقعی پیدا می شدن و کم کم شک ادوارد رو به باور کردن اونا رفع می کردن...

نمی تونم بگم جزو فیلمای خیلی مورد علاقه امه اما بعضی صحنه ها بود که واقعا محوش شدم...یه جورایی می تونم بگم جزو فیلمایی که به دلم می شینه(یکی از طبقه بندیای منه)...

داستان هم دقیقا از نوع داستانایی بود که مدام استادای ما میگن توی لحظه های اول به ذهنتون نمی رسه و در واقع خلق یک موقعیت ممکن الوقوع بود موقعیتی که کمتر به ذهن آدم می رسه... و آنِ هنری داره... چقدر وابستگی پای به ریچارد پارکر قشنگ بود و چه قدر خوب توصیف کرد لحظه ای که اون برنمیگرده نگاهش کنه و به راحتی می ره... و پای موقع گفتنش هم دوباره گریه اش می گیره!

و چقدر توی نقدها خوندم که این فیلم خیلی غیرمستقیم بحث ایمان رو  مطرح می کنه و می گذاره خود مخاطب تصمیم بگیره طبق همون جمله ای که پای به نویسنده می گه...تصمیم با توهه.


                                 http://nilobegi.persiangig.com/image/life-of-pi.jpg

خوشبختانه تونستم پیدا کنم که این کتاب توی ایران توسط انتشارات علم و ترجمه با ترجمه گیتا گرگانی منتشر شده...من نتونستم توی سایتای سفارش کتاب پیداش کنم نمی دونم توی کتابفروشیا پیدا می شه یا نه اما توی نمایشگاه حتما پیداش می کنم چون می خوام ببینم این تقابلا و کنشا توی کتاب چطوری توصیف شدن.

این نوشت خیلی طولانی شد :/ ... اون نقاشی با آبرنگ رو خیلی دوست دارم یکی از قشنگ ترین تصویرگریایی بود که برای صحنه های این کتاب دیدم!


+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1391 ساعت 20:5 توسط ن.ب |

یک یادگاری
http://nilobegi.persiangig.com/149988_542428222457109_1123323712_n.jpg

این هم یادگاری بی هوای عکاس افقِ عزیزمون برای من و نیمه :))

بعد از فیلم سربه مهر که رفتیم افق...روز تولد نیمه... و تخفیف آثار پل آستر عزیز به مناسبت تولدش...وقتی که ما غرقِ کتاب های قفسه ها بودیم...

این عکس توی ذهنم ثبت شد ^_^


پ.ن: ممنون از مری که برامون فرستاد وگرنه ما بی خبر بودیم...


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391 ساعت 12:47 توسط ن.ب

سربه مهر، نوشت
وقتی یه چیزی مشخص و نامشخصه...برای من نامشخصه!


پ.ن: دقیقا برای من هم همینه و وقتی لیلا حاتمی با گریه این جمله رو به خدا میگفتم خیلی ملموس بود... و اون تیکه ای که از اومدن سرزده ی دوستش و برادرش عصبی شده بود و فحش می داد دقیقا خودِ من بود :))
با این که هادی مقدم دوست و حمید نعمت الله رو خیلی دوست دارم اما فیلمنامه و کار خیلی قوی نبود و این سیمرغ بیشتر به خاطر دغدغه ی نماز بهش داده شد...البته جشنواره امسال کلا خوب نبود...این که به وبلاگ نویسی اون هم در سطح معمولی و یه نویسنده ی عام پرداخته بود، باز هم جالب بود. اولین فیلمی که تو جشنواره دیدم این بود.


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391 ساعت 12:2 توسط ن.ب

I am Still the Same...نوشت
http://nilobegi.persiangig.com/image/380618_10151023410918360_90004448_n.jpg

من هنوزم همونم...هنوز توو جاده ام...

من هنوز می خندم..با جاده ی بی انتها هنوز می جنگم...

من هنوز دارم می رم، دیگه رسیدن نداره...

زمین گرد نیست، ولی چرخش می چرخه!


پ.ن: از پشنهادهای ف.ب امیدنعمتی رفتم دنبالشون و آلبوم جوراب های لخت رو دانلود کردم اولین شعر صبحانه ی غیرمعمول فقط آهنگسازیش خوب بود ترانه اش نظرم رو جلب نکرد...بعد که رفت جلوتر گفتم خدایا عالیه...بعضی شعراش واقعا محشرن و آهنگاشون که کلا حرف ندارن از اون آهنگایی که به شدت با مود من همخونی دارن و ریتم می گیرم و رقص و حرکات درهم...بهترین کار آلبوم هم این تک آهنگه که من با صدای زیاد روانی اشم و دوست دارم مدام توی ذهنم باشه این ترانه ی محکم و قوی...فکر کن توی جاده ی شمال گوش بدیش...بُــــــــــــــــــــمرانی
انعکاس زندگی الانمه این شعر...هنوز همونم...هنوز می خندم :)

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391 ساعت 13:57 توسط ن.ب

نامه به نیل گیمن در دست نوشته های من

رضای عزیز بعد کلی زحمت مطلب من رو گذاشته توی وب سایتش(دست نوشته های من)  و اون رو توی مسابقه شرکت داده...

"تقدیم به نیل گیمن" رو می تونین توی این سایت بخونین و اگه دوست داشتین بهش امتیاز بدین برای مسابقه...


پ.ن: روی این سایت کلیک کنین.


+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391 ساعت 22:0 توسط ن.ب

یک امضا، یک سبک، یک کارگردان

http://nilobegi.persiangig.com/408664_360196200744672_1751370376_n.jpg

وقتی توی دبیرستان فیلم پابرهنه در بهشت رو با تمام نقدای منفی زیاد و مثبت کمی که ازش خونده بودم گرفتم و تنهایی نشستم به دیدنش ته فیلم گفتم "آره من دوستش دارم این که خیلی خوبه" ...راستیش من فیلم رو فقط به خاطر هومن سیدی دیدم چون می دونستم فیلم بد انتخاب نمی کنه اما بعد دیدم خود فیلم چقدر خوبه اون نقش مسئول جزامی ها که انقدر بدجنس بازی در می آورد...اون کاوه آهنین جان که جزامی ای بود که با زنش می رف مسافرخونه و ...صحنه ی آخری که خود هومن وارد اون جمع شد و در واقع جزام گرفت...هنوزم یادمه...اون موقع 1کارگردان ایرانی کشف کردم که سبک و امضاش رو پسندیدم و فکر نمی کردم انقدر خوب پیش بره که واقعا قبولش داشته باشم و پشت هم منتظر فیلماش بمونم...

http://nilobegi.persiangig.com/100937431560.jpg

http://nilobegi.persiangig.com/inja-bedoone-man.jpg

http://nilobegi.persiangig.com/dar-aghaze-yek-roz.jpg

http://nilobegi.persiangig.com/Cinemanegar%20Photo-%20Parse%20Dar%20Meh%20Poster%2002.jpg

http://nilobegi.persiangig.com/481204_286360254794934_1891210678_n.jpg

4تا فیلم سینمایی و یه تله فیلمش رو دیدم(البته نه تئاتر و نه فیلمای کوتاه و کارای دیگه اش رو ندیدم)...جالب بودن همه اشون مربوط به اون راوی اول شخصشونه راوی هایی با لحن محکم و خسته و گرفته...راوی هایی که اصلا تکراری نمی شن...هر دفعه متفاوت تر از دفعه ی قبل...توی 2تا از فیلماش(تله فیلم در آغاز یک روز و اینجا بدون من) هر 2تا راوی نویسنده هم هستن!

هنوز هم اون جمله ی خودم رو تکرار می کنم که بهرام توکلی یه داستان نویس فیلمسازه یعنی اون یه روایت داستانی ِ سینمایی داره...پیرنگ داستانی کاراش به شدت قویه و شاید به خاطر همینه که انقدر خوب در میان...

بهرام توکلی یکی از کارگردانای ایرانی که من به تنهایی کشفش کردم بدون قیل و قال مجلات سینمایی و غیره و بدون این که از قبل بزرگ باشه و من بعد کارهاش رو ببینم...یه جورایی به موقع شناختمش و کاراش رو پیگیری کردم و از اطمینانم اصلا ضرر نکردم...به شدت دوست دارم فیلمنامه هاش رو بخونم...از انتخاب سبک و امضای این کارگردان فکر کنم حالا حالاها پشیمون نشم...همونطوری که امروز افتخار کردم که نیمه، مری و کتی که هیچکدوم برعکس من از این کارگردان هیچی ندیده بودن رو بردم و صحنه هایی که شوکه و گیج بودن افتخار می کردم که به بهرام اطمینان کردم...بعد از فیلم واقعا ذوق کرده بودن از فیلم و مشتاق بودن که بازم ازش ببین ^_^

این رو ادامه پست قبل می گم( آسمانِ زردِ کم عمق) :

بازی صابر و ترانه به شدت خوب بودن بخصوص جاهایی که ترانه زیر فشار قرار می گرفت و سعی می کرد تعادلش رو حفظ کنه...جاهایی که حمید می خواست با غزل بسازه چون واقعا عاشقش بود... صحنه های بازی و دیالوگ های مثلا تخیلی و ساختگیشون خیلی قشنگ بود (یه جورایی از این زندگیا که من دوست دارم)... جایی که دیالوگ ها و دعوا تند می شه و یهو اون رفیقش می گه که تصادف کرده واقعا تاثیر گذار بود و مخاطب رو شوکه می کنه...جایی که غزل می زه زن و شوهر جدید رو جدا کنه و هی می گه داد نزن و مرده سر غزل داد می زنه و حمید می پره بهش خیلی محشره، حمیدی که خودش هیچ وقت سرغزل داد نزده حالا کس دیگه ای بخواد سر عزیزترین آدم زندگی اش  داد بزنه...و اونجایی که حمید می گه من می ترسم که تو فرمون رو از قصد چرخونده باشی هم خیلی ترسناک و به جا بود...

فیلم رفت و برگشتای زیادی داشت نسبت به کارای قبلی بهرام که یکم اذیت می کرد اما به شدت این رفت و برگشتا عالی پشت هم قرار گرفته بودن و با هم چفت می شدن...

منظره های فیلم به شدت زیبا بود من فقط می خوام بدونم اونجا کجا بود...تپه های پر از چمن، درخت، رودخونه...آفتاب...وای عجب جای محشری بود...

پ.ن: توی زندگیم کلا عشق می کنم وقتی یه نفر رو به بقیه معرفی می کنم و خوششون میاد...اون موقع می گم طرف عشق ِ منه مال ِ منه...اصلا حس انحصاری کردنش بهم دست می ده...سند می زنمش برای خودم :))) خلم دیگه ! 


+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1391 ساعت 21:19 توسط ن.ب |

آسمان زرد کم عمق، نوشت

http://nilobegi.persiangig.com/3783_626.jpg

روان شناس: نابود شدن توو اوج زیبایی...
*
غزل(حامله است): این یعنی چی که یکی تو آدم تکون می خوره؟
*
غزل: نگاه کردن به زیبایی واقعی خیلی ترسناکه
*

حمید:  غزل تنها کسی بود که ترس از دست دادنش رو توی زندگیم داشتم...باهم حرف می زنیم...بازی می کنیم...سعی می کنم همه چی رو معمولی برگزار کنیم...سعی می کنم بفهممش!


پ.ن: البته دیالوگ آخر جمله هاش رو دقیق یادم نیست :(  تو پرانتز ها هم طبق معمول من اضافه کردم. موسیقی هم کار حسین علیزاده بود...


+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1391 ساعت 20:53 توسط ن.ب

حوض نقاشی نوشت

رضا{به مریم} : بخند...بخند جون سهیل بخند...

(وقتی مریم می خنده، رضا ذوق می کنه...بعد دست مریم رو از پشت شیشه می بوسه و می ره...)

رضا{به سهیل از پشت شیشه}: ببخشید که بابات(پدرت) شدم سهیل...

پ.ن: بازی شهاب اول برام قابل نبود شاید چون نمی تونستم توی همچین نقشی بپذیرمش اما مدام بهتر و ملموس تر شد...شهاب و نگار همیشه عالی ان همیشه... اول فیلم یادم افتاد که شهاب خودش همچین پسری داره و حتما از نظر روحی براش این نقش سخت بوده و این تا آخر فیلم مدنظرم بود...موضوع فیلم از دغدغه های همیشگی ام بود و ریزه کاری های زیاد و با دقتی توی فیلم به کار رفته بود که دوستشون داشتم...

پ.پ.ن: امسال حسابی دارم فیلمای خوب جشنواره رو می بینم خوشحالم که می تونم نیمه رو هم کنار خودم داشته باشم که یکم با فیلمای ایرانی آشنا تر شه :)


+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1391 ساعت 20:24 توسط ن.ب

چیزهایی هست که نمی دانی، نوشت
http://nilobegi.persiangig.com/url.jpg

همتون منتظرین یه چیزی بشه زندگیتون از این رو به اون رو بشه...

همه هم نشستن منتظر معجزه...

بسه دیگه بابا! از وضعت ناراضی ای یه تکونی به خودت بده...عوضش کن!

نمی تونی، می ترسی،ولش کن...معجزه نمی شه...

*

-اون پایین چیه؟
- هیچی...یه راهیه از اون ور بر می گرده همین جا.
- بریم ببینیم؟
- بریم.

پ.ن: دوستش داشتم...شبیه شب روی زمین بود...بعضی صحنه هاش مثل اون تیکه که دکتر سوار ماشین می شه و به علی می گه سلمونی بودی...وقتی اون شب علی نمی فهمه که دکتر به اون زنگ زده و داره می گه چیزهایی هست...و اون کنار هم بودن شبانه اشون که می کشه به همون راه...رو بیشتردوست داشتم.
کلا این خونه ی علی که عکسش رو هم گذاشتم...زیادی زیبا بود...اون پنجره با قاب چوبی...میز گرد و2تاصندلی چوبی...پیچک...گلدون ها... عالی.

پ.پ.ن: دیدن پذیرایی ساده رو از دست ندین...بازی های خوب...موضوع خوب...موسیقی خوب...مانی حقیقی ساختِ خوب :)


+ نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1391 ساعت 23:20 توسط ن.ب

همای نوشت

من از جهانی دگرم...
ساقی، از این عالم واهی رهایم کن!
نمی خواهم در این عالم بمانم...
بیا از این تنِ آلوده و غمگین جدایم کن!

*
نمی دانم کی ام من...
تو، با خود آشنایم کن!

*

خدا در قلـــــــــــــــب انسان هاست...به خود آی، تا که دریابی

 خدا در خویشــــــــــــــــــــتن پیداست!




پ.ن: آهنگ "من از جهانی دگرم"


+ نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1391 ساعت 13:28 توسط ن.ب

مهدی ارجمند نوشت
زلیخا, پیراهن نگاه مرا مکش از پشت...

که بر میـــــــــــــــ گردم


و بی‌ خیال عزیزهای مصری ‌و یعقوب‌های چشم به راه...

چنان در آغوشتــــــــــــــــ میکشم که هفتادو هفت سال تمام

باران ببارد و گندم درو کنیم...



پ.ن: برگرفته از ف.ب امیدنعمتی
ازپارسال خواستم این رو بذارم یادم رفت :))
خیلی دوست دارم این شعر رو...


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1391 ساعت 15:3 توسط ن.ب